تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
جمعه یکم آبان 1388
طرف ما مرگم تاوون داره!
داستان هایی که ادامه پیدا می کنند، روال هایی که تکرار می شوند و قصه سوختن و ساختن که انگار قرار نیست تمام بشود
+ نوشته شده در 13:9 توسط علی .
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
حافظ
 به مناسبت روز جناب حافظ که امسال در روز بزرگداشتش آرامگاهش تعطیل بود

ایام شباب است شراب اولی تر

با سبز خطان باده​ی ناب اولی تر

عالم همه سر به سر رباطیست خراب

در جای خراب هم خراب اولی تر

پی نوشت : به دوستی که کامنت های بسیار آشکار و نهان می گذارند : به زودی در مورد شما هم خواهم نوشت .

+ نوشته شده در 17:22 توسط علی .
چهارشنبه هشتم مهر 1388
نمی نویسم اما تو بخوان !
+ نوشته شده در 21:29 توسط علی .
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
ان مع العسر یسرا
فکر می کنم این روزها بیشتر سخته نه تلخ
+ نوشته شده در 17:24 توسط علی .
شنبه چهاردهم شهریور 1388
چیزهایی هست برای نوشتن که...

...

هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم ٫

همه آن است که یقین ندارم که نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش .

*

ای دوست نه هر چه درست و صواب بوُد روا بود که بگویند ...

و نباید در بحری افکنم خویش را ٬ که ساحلش بدید نبود

و چیز ها نویسم بی خود ٬ که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .

ای دوست می ترسم وجای ترس است از مکر سرنوشت ...

*

حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم

که این که می نویسم راه سعادت است که می روم یا راه شقاوت

و حقا نمی دانم که این که می نویسم طاعت است یا معصیت

کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی

*

چون در حرکت و سکون چیزی نویسم ٬ رنجور شوم از آن به غایت

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم

چون احوال عاشقان نویسم نشاید ٬ چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید

و هر چه نویسم هم نشاید ٬ و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ٬

و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید

و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید

عین القضات همدانی

 

+ نوشته شده در 13:15 توسط علی .
دوشنبه نهم شهریور 1388
+ نوشته شده در 14:19 توسط علی .
پنجشنبه پنجم شهریور 1388

هرچند سهم ما

  آميزه اي ز سرزنش و ريشخند بود

 حق با صداي توست

 بايد بلند بود .

                                                 عبدالجبار کاکایی

+ نوشته شده در 17:28 توسط علی .
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
جهت یاد آوری به برخی از دوستان

یادگرفته ام که:

 1- با"احمق" بحث نکنم وبگذارم دردنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

 2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن ندارد وروحم راتباه میسازد.

 3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگردنیاراهم به او تقدیم کنم بازهم ازمن بیزارخواهدبود.

 4-  "تنهایی" را به بودن در جمعی که به ان تعلق ندارم ترجیح دهم...

+ نوشته شده در 12:31 توسط علی .
یکشنبه یازدهم مرداد 1388

«چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندند

  بگو به باد که

 ما با آفتاب زاده شديم

و با آفتاب طلوع خواهيم کرد»

 

می خواهیم تعطیلش کنیم چون وقتی نمی توان نوشت چه فرقی دارد بود و نبودش اما دلمان نمی آید.

+ نوشته شده در 16:4 توسط علی .
پنجشنبه یکم مرداد 1388
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
+ نوشته شده در 20:38 توسط علی .
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
دردا و دریغا وطن من وطن من
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود ، چون كوه
يادگاري جاودانه ، بر طراز بي بقاي خاك
+ نوشته شده در 22:10 توسط علی .
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

+ نوشته شده در 15:16 توسط علی .
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
یارب مباد که گدا معتبر شود

گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود

+ نوشته شده در 2:15 توسط علی .
جمعه هشتم خرداد 1388
رای
رای سیاسی ٬ نمی تواند (( به شرط چاقو )) نباشد .

+ نوشته شده در 0:17 توسط علی .
دوشنبه چهارم خرداد 1388
بهشت
بس که در سرزمین گل و بلبل به کار ما کار داشته اند ٬ همین اندازه که در دیار کسی سر به سر ما نگذارد ٬ آن دیار را بهشت و مردمش را فرشته می دانیم.
+ نوشته شده در 8:21 توسط علی .
شنبه دوم خرداد 1388
به چند می فروشی؟

اگر جلو رویت تکه یخی باشد و آرام آرام آب شدنش را ببینی، غصه ات می گیرد. احساس از دست رفتن می کنی. خصوصا اگر اندک تلاشی برای به دست اوردنش کرده باشی. اگر تمام ارزشی که یخ داشته خنکی اش بوده و ببینی که این خنکی در حال ناپدید شدن است. آنگاه است که دلت برای خنکای یخ  می گیرد!

خدا کند این آب شدن ها برای رسیدن به متاع ارزشمند و پنهان درون یخ باشد. خدا کند که جز سرمایی که انتظار داشتی، چیز دیگری را بیابی!

+ نوشته شده در 9:22 توسط علی .
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388
دل خوش دار
همه حرفهايت قبول اما آبرو و كلاس را ديگر آدم مي خواهد براي چه وقتي چيزي باقي نمانده باشد ؟

در همين زمينه مي فرمايد:

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

+ نوشته شده در 12:56 توسط علی .
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
كدام معتبر تر است ؟
هي با خودم كلنجار مي روم سعي مي كنم هضمش كنم يا حداقل توجيهش كنم اما امكان ندارد.

نمي فهمم چرا شنيده ها اعتبارشان بسيار بيشتر از ديده ها شده ! چرا آدمها آنچه را كه خود ديده اند به كناري نهاده و از شنيده هاي ديگران براي نتيجه گيري هاي ذهني شان استفاده مي كنند . مگر اين معني اش غير از اين است كه ديگري را بسيار بالاتر از خود بپنداري و خود را كنار بگذاري ؟ يعني واقعا مي شود ؟

مي دانم كه بزرگترين خصلت انسان هم فراموشكاري اوست اما عليرغم اين دليل مگر مي شود ؟

+ نوشته شده در 18:34 توسط علی .
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
...جانم ميرود
1- كاش به جاي اينهمه زبان ، گوشي هم بود.

2- من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود.

+ نوشته شده در 20:23 توسط علی .
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 

                                                           قيصر امين پور


 

+ نوشته شده در 17:23 توسط علی .
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
+ نوشته شده در 12:50 توسط علی .
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388
همین که لحظاتی چند بنشینی و نگاهشان کنی و ببینی که هنوز هستند

همین ...

+ نوشته شده در 23:4 توسط علی .
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
بهار بهار چه اسم آشنایی ...

برفها آب می شوند

بهار می آید

زمین تازه می شود

ما کی تازه خواهیم شد ؟

 

+ نوشته شده در 12:43 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
خودسوزی
ذوره دوره خودسوزی ست !

وقتی که همه بازیگران اسیر بازی (( بازی گردان )) شده اند او هم مجبور به خودسوزی می شود !

+ نوشته شده در 21:26 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
کامم از تلخی غم چون زهر گشت !
+ نوشته شده در 14:28 توسط علی .
جمعه شانزدهم اسفند 1387
چه دانم‌های بسیار
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون       دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید                      چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد             که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را                      چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را                       کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا      چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

 چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم              که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

پی نوشت : ترجیحا با صدای احمد شاملویش صرف شود!

+ نوشته شده در 21:26 توسط علی .
جمعه نهم اسفند 1387
لذت باخت

بازیهایی که همیشه در آن برنده شوی بی نهایت بی مزه اند و نیز آدمهایی که جز به شرط برنده شدن بازی نمی کنند.

+ نوشته شده در 17:8 توسط علی .
یکشنبه چهارم اسفند 1387
ازدحام دوست داشتنی
انگار یادم رفته بود که پناه بردن به این جمعیت چقدر می تواند ارامش بخش باشد . نمی دانم به خاطر کار زیاد بود که وقت نکرده بودم یا به خاطر فراموشی مفرط ( که انگار خیلی چیزها از یادم رفته و این هم روش ). انگار یادم رفته بود که وقتی حال و حوصله هیچ کار و هیچ چیزی را نداری مسکنی هست که با آن می توانی شب راحت سرت را روی بالشت بگذاری . جایی که هیچ کس از تو نپرسد چرا ؟ کجا ؟ نه توقعی داشته باشد و نه ... اینجا رنگ و وارنگ است همه چیز همه جور همه کس از دیدن این همه تفاوت می شد کلی لذت برد و تنها وجه اشتراکشان شاید این است که همه انگار به جایی دور خیره اند ٬ همه انگار دارند به چیزی فکر می کنند . خیلی دوست داشتم ببینی که به چه چیز فکر می کنند حتی حدس زدنش هم می تواند لذت بخش باشد . اما شاید خوبی اش هم همین است که اگر همان جا جلوی پایشان بیفتی و غش کنی معدودند کسانی که بیایند و نگاه کنند که حتی ببیند چه شده .شاید ! نه اینکه خوب باشد ولی اینکه کسی کاری به کارت ندارن٬ راحت می توانی بخندی ٬ گریه کنی ٬ فکر کنی و ... بدون سوال و جوابی خوب است ٬ خیلی خوب . دیدن این همه سرهای فرو رفته در گریبان متفکر ... این همه فکر ... اگر بخواهم در باره اش بنویسم شاید بتوان بیش از چند صد خط نوشت .فقط خواستم بگویم لذت قدم زدن در پیاده رو های شلوغ تهران را باهیچ چیز نمی توان عوض کرد .مخصوصا شب عیدش را ...

این خیابان های شلوغ پردود سردرد آور ٬عجیب مسحور کننده است وقتی بتوانی در آن غرق شوی و تنها شوی در میان این جمع!

+ نوشته شده در 21:49 توسط علی .
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
هوا گرفته ...
یک روز صبح با صدای استارت ماشین از خواب بیدار شدم. استارت مداوم بود و جرقه­ها زیاد و مایع قابل احتراق؛ اما با این وصف حرکتی نبود و پیشرفتی نبود.
 
من به یاد جرقه­هایی افتادم که در زندگی خود مدام سر می­کشیدند و به یاد استعدادهایی افتادم که قابل سوختن بودند و به یاد رکورد و توقفی افتادم که با این همه جرقه و استعداد،گریبان گیرم بوده است. در این فکر که ببینم نقص از کجاست که شنیدم راننده می­گوید باید هلش داد. هوا برداشته است.
 
و همین جواب من بود. هنگامی که هواها وجود مرا در برمی­گیرند و دلم را هوا برمی­دارد، دیگر جرقه­ها برایم کاری نمی­کنند و اگر می­خواهم به راه بیافتم باید هلم بدهند و ضربه­ام بزنند و راهم بیندازند تا آن همه استعداد راکد نماند.
 
                                                                                                             عین ـ صاد
+ نوشته شده در 15:0 توسط علی .
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
تو خطي ؟
گفتم :

شايد بشود خيلي از جزييات و اتفاقات اين زندگي را با اين پنجاه و دو برگ تمثيل كرد و توضيح ٬ اما نبايد آنقدر غرق اين تمثيل شد كه فكر كني همه زندگي همين است . بزرگترين تفاوت اش اين است كه آنجا حتما تو بايد برنده داشته باشي و بازنده و همه تلاشت را مي كني و همه فكرت را متمركز مي كني و حتي حس ششم ات را هم به كار مي گيري تا برنده بيرون بيايي . اما اينجا لازم نيست بازي حتما بازنده اي داشته باشد و برنده اي ٬ اصلا شايد حتي گاهي از باختت بيشترين لذت را ببري. آنقدر كيفورت كند كه عمرا مي توانستي در زندگي از بردهايت اينقدر لذت مي بردي !

+ نوشته شده در 22:48 توسط علی .
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
...
بزم به پایان رسید و رزم آغاز شد ...

پاشنه ها را بکشید ...

اسب ها را زین کنید ...

+ نوشته شده در 18:32 توسط علی .
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ.
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

                                                                                       ا.بامداد

+ نوشته شده در 19:46 توسط علی .
یکشنبه بیستم بهمن 1387
ساقی
همه تشنه لبیم ساقی کجایی

گرفتار شبیم ساقی کجایی

+ نوشته شده در 19:3 توسط علی .
شنبه نوزدهم بهمن 1387
حکمروایی آزادی
این که می گویند

«این جا

آزادی حکمرواست »

همیشه

خطایی

و یا نیز دروغی

در کار است

 

آزادی

حکم نمی راند .                                                            اريش فريد

آزادي

+ نوشته شده در 19:51 توسط علی .
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
زنگار
زنگار نیز به کفایت است ٬

وضوح و تیزی کفایت نمی کند !

گرنه ٬همواره

درباره ات می گویند :

((بس جوان است او ! ))

                                               نیچه

+ نوشته شده در 17:29 توسط علی .
سه شنبه سوم دی 1387
errorr...
۱-خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
   چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

۲- کاش می شد یک چند روزی مرخصی گرفت از زندگی !

+ نوشته شده در 10:58 توسط علی .
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
مبارکه :)
ما که ننوشتیم  ما فقط خوشحال بودیم  خودشان  نوشتند

خلاصه اینکه شدیدا مبارکشان باشد .

+ نوشته شده در 18:43 توسط علی .
چهارشنبه بیستم آذر 1387
گفتنی ها کم نیست ...
نه اینکه نخواهیم بنویسیم ! اما خوب مهم ترین عامل وقت است که نمی گذارد به موفقیتی در این زمینه دست یابیم . گرچه عوامل بسیار دیگری نیز وجود دارند که نمی گذارند آدم دست به قلم که چه عرض کنم دست به کیبورد ببرد . یکی اش این که شاید سخنت آنقدر تلخ یا تند شود که خودت هم جرات نکنی آن را برروی کاغذ بیاوری یا برای ثبت در اینجا تایپ کنی ٬ یا حتی اگر نوشتی کاغذ را پاره پاره کنی و فایل تایپ شده را دیلیت ! و...

اما محض اطلاع یا شاید هم جهت یادآوری خودمان هم که شده چند تا از موضوعاتی که در این یکی دو هفته در موردش زیاد فکر کرده بودیم تا در موردش بنویسم را تیتروار می آوریم گر چه برای هرکدامش می توانستیم صفحه ها بنویسیم . بالاخره این هم یک سبک نوشتن است دیگر !

۱- رفتن یکی دیگر از دوستان بسیار عزیزمان به بلاد کفر یکی دو هفته ای هست که حسابی دمغمان کرده و ... بگذریم خلاصه در این یکی دو هفته زیاد فکر کردم به آنهایی که رفته اند ٬ آنهایی که دارند می روند و آنهایی که تصمیم جدی دارند برای رفتن ـ به همین بلاد کفر ـ ـکه متاسفاه یا خوشبختانه! در صد بالایی از دوستانمان را هم تشکیل می دهند ـ ( دوتا جمله معترضه پشت سر هم را هم به ابتکاراتمان در امر وبلاگنویسی اضافه کنید) به جز دلایلی که دوستان برای رفتن دارند که کاملا هم دلایل درستی است ٬ که قدری هم می خواستم در مورد آنها بنویسم٬ آیا واقعا اینجا ـ همین ایران عزیزمان را می فرمایم ـ جای ماندن نیست ؟ آیا این رفتن ها یک مسکن است یا درمان ؟ و بقیه آیا ها را هم ننویسم باز بهتر است . از اینها هم بگذریم تازه به این می رسیم که تکلیف ما چیست ؟ از آن لحاظ می گویم ها . اینکه نزدیکترین دوستان همگی دارند هجرت می فرمایند و اینجا علی مانده است و حوضش !

۲- در باب دلایل وبلاگ نویسی و آغاز و انجام آن هم که جناب ققنوس سوخته فرموده بودند بنویسیم هم کلی فکر کردم و البته اندکی هم برروی کاغذ آوردم و البته به دلیلی که در بند بعد می آید هم دوست داشتم در این باره قدری بنویسم که البته هنوز وقت نشده آن را کامل کنم و ان شاا... در اولین فرصتی که برای فکر کردن دست دهد درباره اش  خواهم نوشت .

۳- چند روز پیش تولد همین جوری بود که حالا که خوب فکر می کنم می بینم همینجوری همین جوری هم نبوده ولی همین جوری بماند بهتر است هم برای خودش ٬ هم برای من . سه ساله شده است اما باز هم به علت کمبود وقت ٬ نشد برایش تولدی بگیریم و شمعی فوت بنماییم و قربان صدقه اش برویم و بهش بفهمانیم که چقدر دوستش داریم . فقط برای قدر داشتن اش می توان دعا کنم که خدا نعمت نوشتن را هیچ گاه از آدم نگیرد که اگر بگیرد ...

۵- قدری هم می خواستم در مورد معجزه استاد بنویسم . می خواستم مقایسه ای داشته باشم از اساتید قبلی ام با آن کسی که الان شاگردی اش را می کنم. چقدر آدمها قدر خودشان و جایگاهشان را نمی دانند  و چقدر ...

۶- و قدری هم در مورد بحث هایی که سر آمدن و نیامدن خاتمی ست . و اینکه دوست نداشتم بیاید به دلایل مختلف که قصد داشتم بنویسم در باره اش و مهمترین اش اینکه دور و بری هایش همانهایی هستند که آن سالها بودند . اما حال که تصمیم گرفته است بیاید انگار همه جوره پایش ایستاده ایم . راستی دیدن کلیپ این شعر و این یکی  کلیپ هم خالی از لطف نیست. ۲۵ ام هم پردیس مرکزی دانشگاه تهران فراموش تان نشود .

۷- نوشتن در مورد شخص خودم هم فکر می کنم لازم باشد که بعضی ها از دستم بسیار ناراحت و عده ای هم عصبانی هستند . خودم هم که کمی فکر م یکنم می بینم که شده ام مثل شخصیت های این سریال های تلویزیون که یارو صبح می رو و کار و کار و کار و ... و شب که به خانه می رسد روی مبل ننشسته خوابش برده و فردایش باز هم ... که چقدر متنفر بودم و حالا انگار ... گرچه چاره ای هم انگار ...

۸- تازه بعد از همه اینها می رسیم به روز دانشجو با همه خاطرات خوب و بد این سالهایش و یاران دبستانی خوب و بدش و اشکها و لبخند هایش . از روزی اش که فریاد زدیم و روزی که نظاره کردیم و روزی که به خاطر آلودگی هوا تعطیل بود تا روزه که نظاره گر بودیم و روزی که فحش خوردیم و روزی که ...   از همه این روزها که بگذریم تازه می رسیم به امروزمان ... نکند هنوز از تحصیل فراغت نیافته کوپن نانمان را گرفته باشیم و از پشت میز به پشت پاچال رفته باشیم ٬ نکند سر در آخور خود فرو برده باشیم و ... ننکند آ» سه آتش در سینه مان سرد شده باشد ٬ نکند آن خونها را فراموش کرده باشیم و ... نکند ... نکند ...

۹- و در مورد آدمهایی هم باید می نوشتم که روز به روز  بیشتر دارند به من می قبو لانند که برای هر کسی همان قدر ارزش قائل باش که او برای تو ارزش قائل است . چه قدر آدمها را  - خود خود آدمها -آن که هستند نه آن که می خواهند باشند ـ ـ می شود در کار شناخت . می توان فهمید که فلان آدم چقدر لا ابالی ست گر چه در ظاهر بسیار محترم است ٬ بسیار خوش برخورد و خوش زبان است گرچه خودش را مدیر عاملی زیرک می داند ٬ گرچه مدرک ... بی خیال ... در این مورد هم هر چقدر کم تر حرف بزنم بهتر است اما از آن طرف چقدر خوب است آدم  بتواند با آدم ها کار کند تا بشناسدشان - این هم نیمه پر این لیوان پر از بدبختی -

۱۰- برای کسی هم باید می نوشتم که حالا که همه بدترین احتمالات و بدترین حالت های ممکن را در نظر گرفتی ٬ حالا مردی اگر بتوانی با آن آدمها که به این نتیجه رسیدی که اینقدر اشکال دارند و شاید هم خطرناکند کنار بیایی که هیچ ٬ در کنارشان باشی و بهترینشان باشی و بهترین ات باشند . حالا مردی اگر بتوانی با دیدن همه آن چیزها با آنها (( زندگی )) کنی . تو خطی ؟

۱۱- روزهایی هست در زندگی آدم که فراموشش نمی شوند . روزهایی که با تمام وجود دوست داری نگه شان داری و از آنها لذت ببری . یکی از این روزها برایم همین دیروز بود . دیروز تنها که نه که نقطه اوجش دیروز بود . این یکی دو هفته ای که گذشت . و تلاش آدمهایی را دیدم که واقعا همه جوره برای آنچه به آن اعتقاد دارند مایه می گذارند . و اینگونه است که می توان فهمید که چقدر به راهی که می روند ایمان دارند . و شاید نفهمیده باشند که همه این دقایق کوتاهی که در کنارشان بودم تا شاید بتوانم گوشه ای از کار را کمک شان کنم چقدر برایم لذت بخش بود .و نمی دانی چقدر لذت بخش است که پس از اجرای برنامه به بهترین نحو بتوانی یک نفس راحت بکشی و خوشحال باشی که حالا دیگر کسانی هستند که با خیال راحت همه چیز را بسپاری دستشان و فقط بنشینی و نظاره کنی و لذت ببری . و نمی توانی بفهمی چقدر لذت بخش است دیدن استرس مدیر مسئول وقتی که کوچکترین اشکال و وقفه ای در کار نشریه اش ایجاد شده . و دیدن استرس آن دبیر را وقتی که برنامه اش چند دقیقه ای این طرف و آن طرف شده یا بد نگاه کردن هایش به چند نفری که هنوز نفهمیده اند که در بین یک سخنرانی یا کنسرت نباید حرف زد یا دائم را رفت ! یا ناراحتی همان مدیر را وقتی که اشکالاتی کوچک که حتی از عهده خودش هم خارج است در برنامه اش پیش آمده . نه به این دلیل که از ناراحتی شان لذت ببری بلکه به این خاطر که اینقدر برای خودشان ٬ اطرافشان ٬ کارشان و وقت و انرژی که برای آن می گذارند ارزش قائلند و می خواهند آن را به بهترین نحو انجام دهند . یا دیدن وحید وقتی که چشم هایش از خستگی باز نمی شود اما دارد برای برنامه بعدی برنامه ریزی می کند . ولی شاید بتوانی بفهمی که از همه اینها بالاتر لذت دیدن باهم بودن شان است و باقی دوستان شان که چه قدر پشت هم هستند و هر کاری که از دستشان بر می آید برای بهتر شدن کار انجام می دهند . همگی تان خسته نباشید و امیدوارم هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی نگذارید این اجتماع متفرق گردد.

۱۲- و این سطرهای زیبا که که کلی در باره آن می توان نوشت هم در مورد اصلش هم در مورد تاویلش :

امروز هم هر چه بوده ایم ٬ همانیم

ما صوفیان ساده سرگردان ... درویش های گم شده دوره گرد

حتی درون خانه خود هم ٬ مهمانیم ... می خواهم از کنار خود برخیزم

تا با تو در سماع در آیم ... این دفتر سفید قدیمی

این صفحه خانقاه توست ... پس گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان

دستی بره روی شانه من بگذار ... تا از مزار شانه من این سطرهای در هم و بر هم

این شعرهای به هم خورده را در دفترم بخوانی ... تا من قلم به دست تو بسپارم

بعد ... یک استکان چای ٬ پس خستگی

این هم شراب خانگی ما  ... بی ترس محتسب

 ۱۲- این صحبت ها و بحث های تریبون آزاد این برنامه به خصوص صحبت های جالب خانم توحیدلو هم به شدت فکرم را مشغول کرده . آمار هایی که داند بسیار جالب بود اما به راهکارهایش که فکر میکنم قدری ... اصلا نمی دانم برای بعضی معضلاتش اصلا می شود راهکاری تصور کرد یا صرفا باید با آنها کنار آمد ؟ در این مورد دیگر باید حتما در آینده بنویسم و کاش وقتی باشد و دوباره بشود باز هم در این مورد با خود ایشان هم صحبت کرد .

 ساعت حدود یک شده و گرچه چندین مورد دیگر مانده که به صورت تیتر وار عرض نماییم اما دیگر خواب مجال نمی دهد . دعا کنید که خداوند باز هم از این اعیاد برساند تا وقتی پیدا شود آزاد برای فکر کردن و نوشتن تا آنها که شا کی اند از این که چرا نمی نویسم نگوید که حرف نیست ٬ و ببیند که وقت نیست وگر نه حرف بسیار ات که به قول آن خدا بیامرز :

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم  ...

راستی عیدتان هم مبارک .

این طرح آخری را همکه عنوانش هست ((جنبش دانشجویی)) به عنوان عیدی و هدیه روز دانشجو از ما بپذیرید .

  جنبش دانشجويي

+ نوشته شده در 1:0 توسط علی .
دوشنبه یازدهم آذر 1387
نوشدارو
بسی گفتند : ـ (( دل از عشق برگیر !

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست! ))

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

که او زهر است ٬ اما ... نوشداروست !

                                                         م.امید

+ نوشته شده در 8:54 توسط علی .
پنجشنبه سی ام آبان 1387
حتي اگر ...
ابن مشغله مي گفت : بايد ايستاد ؛ بدون تزلزل ٬ بدون شك ٬ و بدون اضطراب ...

ابوالمشاغل مي گويد : بايد ايستاد ؛ حتي اگر زانوها قدري بلرزد ٬ شك قدري نفوذ كرده باشد ٬ و اضطراب ٬ نيز ٬ ناگزير ٬ قدري ...

اصل ٬ در هر شرايطي ٬ و رد هر شكلي ٬ ايستادن است ؛ چرا كه دوام در ايستادگي ٬ به هر حال ٬ شكل و شرايط را ٬ به سوي انسان ايستاده تغيير خواهد داد ...

+ نوشته شده در 10:22 توسط علی .
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
فاصله
گر فاصله ای هست میان من و تو

بردار به لبخندی

بردار به پیغامی

+ نوشته شده در 19:31 توسط علی .
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
آب زرشک
مثل این آب زرشکایی که وقتی داری از کوه میای پایین داره بهت چشمک می زنه و با وجود اینکه می دونی اگه بخوریش یه دل درد شدید پیش رو داری ولی بازم می خری و در نهایت لذت می خوریش و البته شبش هم البته دل درد ٬ اما دفع دیگه باز ...
+ نوشته شده در 17:50 توسط علی .
جمعه سوم آبان 1387
زرد و سرخ و ارغواني

زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز

درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها
خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده
اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد
این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد

توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی
روی قلبم نشسته

همچو خزان خموش و زرد
در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام

زرد و سرخ و ارغوانی
برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین
آرزوهای ما نیز

شعر و آهنگ : امير حسين سام

پي نوشت : بخش اشتراكيات رو افتتاح كردم كه توش لينك آخرين چيزهايي رو كه خوندم و به نظرم جالب بوده مي گذارم ، گرچه نمي دونم چند وقت يه بار مي تونم آپديتش كنم .

+ نوشته شده در 16:33 توسط علی .
جمعه بیست و ششم مهر 1387
قله

با هم كه بوديم، تنها كه مي‌شديم، شروع مي‌كرديم. با هم مي‌رفتيم. با هم مي‌آمديم. اولش آهسته مي‌رفتيم؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌رفت و من مي‌آمدم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. با هم مي‌ايستاديم. با هم راه مي‌افتاديم. سرعتمان را زياد مي‌كرديم، يا آهسته‌تر مي‌رفتيم. با خنده مي‌رفتيم، در سكوت مي‌آمديم. در سكوت مي‌رفتيم، با خنده مي‌آمديم. آنقدر تند مي‌رفتيم كه به نفس‌نفس مي‌افتاديم. آنقدر آهسته مي‌رفتيم، به خودمان كه مي‌آمديم ايستاده‌ بوديم. با هم مي‌ايستاديم. نفس‌هاي بلند مي‌كشيديم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر مي‌شد، راه مي‌افتاديم. او كه مي‌ايستاد، من هم مي‌ايستادم. من كه مي‌ايستادم، او هم از رفتن بازمي‌ايستاد. كمي كه مي‌رفتيم، با هم برمي‌گشتيم تا باز با هم شروع كنيم. من كه خسته مي‌شدم، او بغلم مي‌كرد و ادامه مي‌داد. او كه خسته مي‌شد، جايمان را عوض مي‌كرديم. قله اولش نزديك به نظر مي‌آمد. اما هر چه كه مي‌رفتيم، دور و دورتر مي‌شد. سريع‌تر هم كه مي‌رفتيم، بيشتر دور مي‌شد.


قله


مي‌رفتيم و مي‌آمديم. مي‌آمديم و مي‌رفتيم. او مي‌آمد و من مي‌رفتم. من مي‌رفتم و او مي‌آمد. گاهي فقط من مي‌رفتم. گاهي فقط او مي‌رفت. گاهي من مي‌نشستم و رفتن و آمدن او را مي‌ديدم. گاهي او دراز مي‌كشيد و رفتن و آمدن مرا مي‌ديد. يا نمي‌ديد، چشم را مي‌بست و به رفتن و آمدنم فكر مي‌كرد.
كمي بيشتر كه مي‌رفتيم، مي‌ايستاديم و همه چيز و همه جا را از نظر مي‌گذرانديم. بعد از نو شروع مي‌كرديم و مي‌رفتيم؛ و كمي كه مي‌رفتيم، باز مي‌ايستاديم. هميشه چيزهايي بود براي فكركردن و عقب‌انداختن لحظه‌ي حركت. مي‌خواستيم ديرتر راه بيفتيم، مي‌خواستيم ديرتر برسيم.

برايمان راه هم مهم بود. چشم‌مان به قله بود، اما راه را بيشتر دوست‌ ‌داشتيم. دلمان مي‌خواست برويم، مي‌رفتيم. مي‌خواستيم بايستيم، مي‌ايستاديم. مي‌خواستيم بنشينيم، مي‌نشستيم. نشسته هم مي‌شد رفت. روي زانو هم مي‌شد رفت. راه را سينه‌خيز هم مي‌شد ادامه داد. بغلم هم كه مي‌كرد، مي‌رفت. به من هم كه تكيه مي‌داد، من مي‌رفتم. هر طور بود مي‌رفتيم.

گاهي من چشمانم را مي‌بستم و دست‌هاي او را مي‌گرفتم. گاهي او چشمانش را مي‌بست و به من تكيه مي‌‌كرد؛ تا من ادامه ‌دهم. گاهي چشمانم را مي‌بستم تا او را نزديك‌تر احساس كنم. گاهي چشم كه باز مي‌كردم، مي‌ديدم او هم چشمانش را بسته. هر كدام فكر مي‌كرديم چشمان ديگري باز است؛ هر دو چشم‌ها را بسته بوديم و مي‌رفتيم. گاه به هم چشم مي‌دوختيم و دست‌هاي هم را مي‌فشرديم و مي‌رفتيم. گاه به هم لبخند مي‌زديم و مي‌رفتيم. گاه لبخندمان كمرنگ‌تر از آن بود كه ديده شود. گاه بي آن كه به هم نگاه كنيم، خيره به هم مي‌رفتيم. گاه جمله‌اي به شوخي رد و بدل مي‌كرديم و خنده‌اي و بعد باز جدي مي‌شديم و ادامه مي‌داديم. گاه انگار جدي‌ترين كار دنيا را انجام مي‌داديم؛ بي‌حرفي يا ابراز احساسي. گاه با اشاره‌ا‌ي به هم، تندتر مي‌رفتيم. گاه آهسته‌تر مي‌رفتيم. مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. آنقدر مي‌رفتيم كه تشنه مي‌شديم، يا گرسنه، يا حتي خسته. او كه تشنه مي‌شد، مي‌نوشيد. من كه تشنه مي‌شدم، ديگر نمي‌رفتيم. گاهي هم كه او نمي‌خواست، نمي‌رفتيم. مي‌ايستاديم. استراحت مي‌كرديم تا فردا شب، يا شبي ديگر.

در راه حرف كه مي‌زديم، از قله حرف مي‌زديم. حرفي غير از آن مي‌زديم، بايد برمي‌گشتيم تا دوباره شروع كنيم. به جز از اوج نبايد حرف مي‌زديم. به جز به قله هم نبايد فكر مي‌كرديم؛ اگرنه بايد برمي‌گشتيم. پنهان كردني هم نبود، مي‌فهميديم. يكي را كه مي‌ديديم، بايد برمي‌گشتيم از اول شروع كنيم. حتي اگر يادمان مي‌آمد كجا بوديم، بايد برمي‌گشتيم. تلفن كه زنگ مي‌زد، سر و كله‌ي كسي يا چيزي پيدا مي‌شد، بايد از نو شروع مي‌كرديم. صدايي مي‌شنيديم هم بايد برمي‌گشتيم. حتي اگر نمي‌خواستيم، برمي‌گشتيم. نبايد حواسمان از قله پرت مي‌شد.

مي‌رفتيم و مي‌رفتيم. تند كه مي‌رفتيم، تندتر مي‌رفتيم و تندتر كه مي‌رفتيم، تندتر و تندتر مي‌رفتيم. مي‌دويديم تا قله. نزديك كه مي‌شديم، مي‌ايستاديم. نفس‌نفس مي‌زديم تا آرام مي‌شديم و دوباره شروع مي‌كرديم. ديگر به قله چيزي نمانده بود. از آن بالا مي‌شد همه جا را ديد. مي‌شد همه كس را ديد. مي‌شد به همه چيز خنديد يا براي هيچ گريه كرد. مي‌شد با كسي دعوا كرد، يا به كودكي لبخند زد. مي‌شد با پر بالش بر سر و صورت هم نقش كشيد. مي‌شد پري را توي هوا رها كرد و چشم‌ها را بست و براي جاي فرود آمدنش با ديگري شرط بست.

به آن بالا كه مي‌رسيديم، مي‌ديديم قله نيست. فكر ‌كرده‌بوديم قله است. قلة اصلي كمي بالاتر بود؛ كمي دورتر. بي‌استراحت مي‌رفتيم. بايد مي‌رفتيم. مي‌ايستاديم، بايد از نو شروع مي‌كرديم و اگر خسته بوديم، بايد مي‌گذاشتيم براي بعد. به قلة بعدي كه مي‌رسيديم، هم قله نبود. فكر مي‌كرديم قله بوده. هميشه اشتباه مي‌كرديم. هميشه قلة اصلي دورتر بود. و قلة اصلي‌تر، خيلي دورتر.

هميشه هم كه به قله نمي‌رسيديم. نمي‌شد رسيد. گاهي مي‌شد فقط به راه دل بست. مي‌شد قله را هم نديده گرفت؛ اگر مي‌خواستيم. مي‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌هاي ديگر. گاه آنقدر مي‌رفتيم كه برايمان نايي نمي‌ماند. گاهي به بالاترين قله‌ها كه مي‌رسيديم، تشنه مي‌شديم و بايد مي‌ايستاديم، و وقتي مي‌ايستاديم بايد دوباره از نو شروع مي‌كرديم. خسته كه مي‌شديم ديگر نمي‌رفتيم. نمي‌شد برويم؛ مي‌ماند براي بعد. گاهي هم نه تشنه مي‌شديم، نه خسته؛ مي‌رفتيم و مي‌رفتيم‌ و به قله هم نمي‌رسيديم. مي‌شد كه به قله نرسيد. گاهي هم به قله مي‌رسيديم. به اوج، به آن بالا. بالاترين نقطه، جايي كه موجودي به جز ما دو تا نداشت.

به اوج كه مي‌رسيديم، نفس‌نفس مي‌زديم؛ همان جا دراز مي‌كشيديم و به آسمان نگاه مي‌كرديم و به ابرها. قله هميشه مه داشت. مه پايين بود و ما فقط خودمان را آن بالا مي‌ديديم. رو به هم كه مي‌چرخيديم فقط صورت‌هايمان را مي‌ديديم. دست مي‌كشيديم و عرق را از سر و روي هم پاك مي‌كرديم. نفس‌نفس مي‌زديم و نفس‌هاي هم را تنفس مي‌كرديم. او دستش را زير سر من مي‌گذاشت و من خودم را توي بغل او مچاله مي‌كردم.

نفس‌مان كه سر جا مي‌آمد، بايد بلند مي‌شديم. نبايد در قله مي‌مانديم. اگر مي‌مانديم، قله پايين مي‌آمد؛ با قله‌ي پايين‌تر يكي مي‌شد؛ و با قله‌ي پايين‌ترش هم. كوه با زمين يكي مي‌شد و آن بالا، اوج‌بودنش را از دست مي‌داد. بايد برمي‌گشتيم. اگر دلمان مي‌خواست، فردا يا پس‌فردا هم مي‌شد رفت و آن بالا، قله‌ي اصلي را يافت.

توچال

+ نوشته شده در 16:0 توسط علی .
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
مادر
هر چه می گویند فکر می کنیم داستان است تا مگر ببینیم اش ...

بالای سرش ایستاده ام . این داروها را که به او تزریق می کنند تن اش همه درد می شود. این را نمی گوید ٬ صدایش در نمی آید حتی . اما از چهره اش می خوانم . خدا خدا می کنم تا مگر آن مسکن ها جواب دهد و به خواب رود شاید برای دقایقی آرامتر شود اما انگار ... خیلی توی حال خودش نیست . صدای ناشی از درد اش تمام بدنم را میچلاند توی هم . انگار چیزی داد زمزمه میکند . فکر میکنم دعا می خواند . نزدیک تر که می روم متوجه می شوم پسرش را صدا میکند . پسری که ۱۵ سال است که نیست . پسرشهیدش که شاید حالا فقط او به بودنش همین لحظه ٬ همین جا ٬ اعتقاد کامل دارد .

آرام گرفته و فقط از آن درد قرمزی صورتش مانده و من به این فکر می نم که چه لذت بخش است آدم بعد از خدا کسی را داشته باشد تا ...

+ نوشته شده در 10:10 توسط علی .
جمعه نوزدهم مهر 1387
موی سپید

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده ام

این پست صرفا نوشته شد به مناسبت دیده شدن اولین موی سپید بر سرمان و اندک تفکری به نقد جوانی و باقی قضایا . باشد که در آینده نیز سبب تفکراتی در این زمینه گردد.

+ نوشته شده در 13:52 توسط علی .
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
نگار من ...
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
چگونه امد و يک هو وزير کشور شد ؟
+ نوشته شده در 18:51 توسط علی .
جمعه دوازدهم مهر 1387
درس اول
هنوز بعد از این همه جلسه فکر نمی کنم همه مان درس اول را خوب یاد گرفته باشیم :

همین که هر آدمی برای دغدغه هایش دلیلی دارد و علتی دارد که اینها برایش مهم هستند ٬ هنوز هم بعضا می بینم وقتی کسی دارد حرف می زند تعدادی با بی حوصلگی یا حتی گاها به تمسخر نگاهش می کنند .

آنوقت چطور می توان توقع داشت که دیگران هم به حرفهایت با دقت گوش کنند و تحلیل کنند و نظر بدهند ؟

شاید مساله ذهن تو برایشان اینقدر اهمیت نداشته باشد .

اول الف بعد ب.

 

+ نوشته شده در 12:47 توسط علی .
چهارشنبه دهم مهر 1387
... ؟
گفتند : تقصیر توست که باز هم اینجایی !

جوابی نداشتم

شاید هم باشد

اما مگر آدمی می تواند تکه ای از وجودش را بگذارد و برود ؟

اما شاید مشکل همین جمله آخر است .

اما من که همه اینها را از همانها یاد گرفته بودم !

 

پی نوشت : آهنگ وبلاگ من و دوستان قدیمی را می برد به سالهایی شاید دور .اگر یادشان باشد البته ! یزد سال ۱۳۸۲ . شاید بهترین روزهای دانشگاهی که با هم داشتیم .

+ نوشته شده در 21:56 توسط علی .
پنجشنبه چهارم مهر 1387
پیچ و تاب
بهش گفتم : زندگی ما زندگی جالبیه . بین تراژدی محض و کمدی ناب ٬ دائم داره پیچ و تاب می خوره . یعنی یه جور غم انگیز ٬ خنده دار .یا شایدم یه جور خنده دار ٬ غم انگیز باشه چیزی ام نیست که وسط شو پر کنه . همه نکبتی ام که دچار شیم ٬مال همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیس .
+ نوشته شده در 9:39 توسط علی .