تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
بهار بهار چه اسم آشنایی ...

برفها آب می شوند

بهار می آید

زمین تازه می شود

ما کی تازه خواهیم شد ؟

 

+ نوشته شده در 12:43 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
خودسوزی
ذوره دوره خودسوزی ست !

وقتی که همه بازیگران اسیر بازی (( بازی گردان )) شده اند او هم مجبور به خودسوزی می شود !

+ نوشته شده در 21:26 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
کامم از تلخی غم چون زهر گشت !
+ نوشته شده در 14:28 توسط علی .
جمعه شانزدهم اسفند 1387
چه دانم‌های بسیار
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون       دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید                      چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد             که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را                      چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را                       کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا      چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

 چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم              که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

پی نوشت : ترجیحا با صدای احمد شاملویش صرف شود!

+ نوشته شده در 21:26 توسط علی .
جمعه نهم اسفند 1387
لذت باخت

بازیهایی که همیشه در آن برنده شوی بی نهایت بی مزه اند و نیز آدمهایی که جز به شرط برنده شدن بازی نمی کنند.

+ نوشته شده در 17:8 توسط علی .
یکشنبه چهارم اسفند 1387
ازدحام دوست داشتنی
انگار یادم رفته بود که پناه بردن به این جمعیت چقدر می تواند ارامش بخش باشد . نمی دانم به خاطر کار زیاد بود که وقت نکرده بودم یا به خاطر فراموشی مفرط ( که انگار خیلی چیزها از یادم رفته و این هم روش ). انگار یادم رفته بود که وقتی حال و حوصله هیچ کار و هیچ چیزی را نداری مسکنی هست که با آن می توانی شب راحت سرت را روی بالشت بگذاری . جایی که هیچ کس از تو نپرسد چرا ؟ کجا ؟ نه توقعی داشته باشد و نه ... اینجا رنگ و وارنگ است همه چیز همه جور همه کس از دیدن این همه تفاوت می شد کلی لذت برد و تنها وجه اشتراکشان شاید این است که همه انگار به جایی دور خیره اند ٬ همه انگار دارند به چیزی فکر می کنند . خیلی دوست داشتم ببینی که به چه چیز فکر می کنند حتی حدس زدنش هم می تواند لذت بخش باشد . اما شاید خوبی اش هم همین است که اگر همان جا جلوی پایشان بیفتی و غش کنی معدودند کسانی که بیایند و نگاه کنند که حتی ببیند چه شده .شاید ! نه اینکه خوب باشد ولی اینکه کسی کاری به کارت ندارن٬ راحت می توانی بخندی ٬ گریه کنی ٬ فکر کنی و ... بدون سوال و جوابی خوب است ٬ خیلی خوب . دیدن این همه سرهای فرو رفته در گریبان متفکر ... این همه فکر ... اگر بخواهم در باره اش بنویسم شاید بتوان بیش از چند صد خط نوشت .فقط خواستم بگویم لذت قدم زدن در پیاده رو های شلوغ تهران را باهیچ چیز نمی توان عوض کرد .مخصوصا شب عیدش را ...

این خیابان های شلوغ پردود سردرد آور ٬عجیب مسحور کننده است وقتی بتوانی در آن غرق شوی و تنها شوی در میان این جمع!

+ نوشته شده در 21:49 توسط علی .