تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
هوا گرفته ...
یک روز صبح با صدای استارت ماشین از خواب بیدار شدم. استارت مداوم بود و جرقه­ها زیاد و مایع قابل احتراق؛ اما با این وصف حرکتی نبود و پیشرفتی نبود.
 
من به یاد جرقه­هایی افتادم که در زندگی خود مدام سر می­کشیدند و به یاد استعدادهایی افتادم که قابل سوختن بودند و به یاد رکورد و توقفی افتادم که با این همه جرقه و استعداد،گریبان گیرم بوده است. در این فکر که ببینم نقص از کجاست که شنیدم راننده می­گوید باید هلش داد. هوا برداشته است.
 
و همین جواب من بود. هنگامی که هواها وجود مرا در برمی­گیرند و دلم را هوا برمی­دارد، دیگر جرقه­ها برایم کاری نمی­کنند و اگر می­خواهم به راه بیافتم باید هلم بدهند و ضربه­ام بزنند و راهم بیندازند تا آن همه استعداد راکد نماند.
 
                                                                                                             عین ـ صاد
+ نوشته شده در 15:0 توسط علی .
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
تو خطي ؟
گفتم :

شايد بشود خيلي از جزييات و اتفاقات اين زندگي را با اين پنجاه و دو برگ تمثيل كرد و توضيح ٬ اما نبايد آنقدر غرق اين تمثيل شد كه فكر كني همه زندگي همين است . بزرگترين تفاوت اش اين است كه آنجا حتما تو بايد برنده داشته باشي و بازنده و همه تلاشت را مي كني و همه فكرت را متمركز مي كني و حتي حس ششم ات را هم به كار مي گيري تا برنده بيرون بيايي . اما اينجا لازم نيست بازي حتما بازنده اي داشته باشد و برنده اي ٬ اصلا شايد حتي گاهي از باختت بيشترين لذت را ببري. آنقدر كيفورت كند كه عمرا مي توانستي در زندگي از بردهايت اينقدر لذت مي بردي !

+ نوشته شده در 22:48 توسط علی .
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
...
بزم به پایان رسید و رزم آغاز شد ...

پاشنه ها را بکشید ...

اسب ها را زین کنید ...

+ نوشته شده در 18:32 توسط علی .
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ.
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!

من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.

آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

                                                                                       ا.بامداد

+ نوشته شده در 19:46 توسط علی .
یکشنبه بیستم بهمن 1387
ساقی
همه تشنه لبیم ساقی کجایی

گرفتار شبیم ساقی کجایی

+ نوشته شده در 19:3 توسط علی .
شنبه نوزدهم بهمن 1387
حکمروایی آزادی
این که می گویند

«این جا

آزادی حکمرواست »

همیشه

خطایی

و یا نیز دروغی

در کار است

 

آزادی

حکم نمی راند .                                                            اريش فريد

آزادي

+ نوشته شده در 19:51 توسط علی .
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
زنگار
زنگار نیز به کفایت است ٬

وضوح و تیزی کفایت نمی کند !

گرنه ٬همواره

درباره ات می گویند :

((بس جوان است او ! ))

                                               نیچه

+ نوشته شده در 17:29 توسط علی .