شايد بشود خيلي از جزييات و اتفاقات اين زندگي را با اين پنجاه و دو برگ تمثيل كرد و توضيح ٬ اما نبايد آنقدر غرق اين تمثيل شد كه فكر كني همه زندگي همين است . بزرگترين تفاوت اش اين است كه آنجا حتما تو بايد برنده داشته باشي و بازنده و همه تلاشت را مي كني و همه فكرت را متمركز مي كني و حتي حس ششم ات را هم به كار مي گيري تا برنده بيرون بيايي . اما اينجا لازم نيست بازي حتما بازنده اي داشته باشد و برنده اي ٬ اصلا شايد حتي گاهي از باختت بيشترين لذت را ببري. آنقدر كيفورت كند كه عمرا مي توانستي در زندگي از بردهايت اينقدر لذت مي بردي !
پاشنه ها را بکشید ...
اسب ها را زین کنید ...
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشار اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ای می زند جرس.
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))
ا.بامداد
«این جا
آزادی حکمرواست »
همیشه
خطایی
و یا نیز دروغی
در کار است
آزادی
حکم نمی راند . اريش فريد

وضوح و تیزی کفایت نمی کند !
گرنه ٬همواره
درباره ات می گویند :
((بس جوان است او ! ))
نیچه