اما محض اطلاع یا شاید هم جهت یادآوری خودمان هم که شده چند تا از موضوعاتی که در این یکی دو هفته در موردش زیاد فکر کرده بودیم تا در موردش بنویسم را تیتروار می آوریم گر چه برای هرکدامش می توانستیم صفحه ها بنویسیم . بالاخره این هم یک سبک نوشتن است دیگر !
۱- رفتن یکی دیگر از دوستان بسیار عزیزمان به بلاد کفر یکی دو هفته ای هست که حسابی دمغمان کرده و ... بگذریم خلاصه در این یکی دو هفته زیاد فکر کردم به آنهایی که رفته اند ٬ آنهایی که دارند می روند و آنهایی که تصمیم جدی دارند برای رفتن ـ به همین بلاد کفر ـ ـکه متاسفاه یا خوشبختانه! در صد بالایی از دوستانمان را هم تشکیل می دهند ـ ( دوتا جمله معترضه پشت سر هم را هم به ابتکاراتمان در امر وبلاگنویسی اضافه کنید) به جز دلایلی که دوستان برای رفتن دارند که کاملا هم دلایل درستی است ٬ که قدری هم می خواستم در مورد آنها بنویسم٬ آیا واقعا اینجا ـ همین ایران عزیزمان را می فرمایم ـ جای ماندن نیست ؟ آیا این رفتن ها یک مسکن است یا درمان ؟ و بقیه آیا ها را هم ننویسم باز بهتر است . از اینها هم بگذریم تازه به این می رسیم که تکلیف ما چیست ؟ از آن لحاظ می گویم ها . اینکه نزدیکترین دوستان همگی دارند هجرت می فرمایند و اینجا علی مانده است و حوضش !
۲- در باب دلایل وبلاگ نویسی و آغاز و انجام آن هم که جناب ققنوس سوخته فرموده بودند بنویسیم هم کلی فکر کردم و البته اندکی هم برروی کاغذ آوردم و البته به دلیلی که در بند بعد می آید هم دوست داشتم در این باره قدری بنویسم که البته هنوز وقت نشده آن را کامل کنم و ان شاا... در اولین فرصتی که برای فکر کردن دست دهد درباره اش خواهم نوشت .
۳- چند روز پیش تولد همین جوری بود که حالا که خوب فکر می کنم می بینم همینجوری همین جوری هم نبوده ولی همین جوری بماند بهتر است هم برای خودش ٬ هم برای من . سه ساله شده است اما باز هم به علت کمبود وقت ٬ نشد برایش تولدی بگیریم و شمعی فوت بنماییم و قربان صدقه اش برویم و بهش بفهمانیم که چقدر دوستش داریم . فقط برای قدر داشتن اش می توان دعا کنم که خدا نعمت نوشتن را هیچ گاه از آدم نگیرد که اگر بگیرد ...
۵- قدری هم می خواستم در مورد معجزه استاد بنویسم . می خواستم مقایسه ای داشته باشم از اساتید قبلی ام با آن کسی که الان شاگردی اش را می کنم. چقدر آدمها قدر خودشان و جایگاهشان را نمی دانند و چقدر ...
۶- و قدری هم در مورد بحث هایی که سر آمدن و نیامدن خاتمی ست . و اینکه دوست نداشتم بیاید به دلایل مختلف که قصد داشتم بنویسم در باره اش و مهمترین اش اینکه دور و بری هایش همانهایی هستند که آن سالها بودند . اما حال که تصمیم گرفته است بیاید انگار همه جوره پایش ایستاده ایم . راستی دیدن کلیپ این شعر و این یکی کلیپ هم خالی از لطف نیست. ۲۵ ام هم پردیس مرکزی دانشگاه تهران فراموش تان نشود .
۷- نوشتن در مورد شخص خودم هم فکر می کنم لازم باشد که بعضی ها از دستم بسیار ناراحت و عده ای هم عصبانی هستند . خودم هم که کمی فکر م یکنم می بینم که شده ام مثل شخصیت های این سریال های تلویزیون که یارو صبح می رو و کار و کار و کار و ... و شب که به خانه می رسد روی مبل ننشسته خوابش برده و فردایش باز هم ... که چقدر متنفر بودم و حالا انگار ... گرچه چاره ای هم انگار ...
۸- تازه بعد از همه اینها می رسیم به روز دانشجو با همه خاطرات خوب و بد این سالهایش و یاران دبستانی خوب و بدش و اشکها و لبخند هایش . از روزی اش که فریاد زدیم و روزی که نظاره کردیم و روزی که به خاطر آلودگی هوا تعطیل بود تا روزه که نظاره گر بودیم و روزی که فحش خوردیم و روزی که ... از همه این روزها که بگذریم تازه می رسیم به امروزمان ... نکند هنوز از تحصیل فراغت نیافته کوپن نانمان را گرفته باشیم و از پشت میز به پشت پاچال رفته باشیم ٬ نکند سر در آخور خود فرو برده باشیم و ... ننکند آ» سه آتش در سینه مان سرد شده باشد ٬ نکند آن خونها را فراموش کرده باشیم و ... نکند ... نکند ...
۹- و در مورد آدمهایی هم باید می نوشتم که روز به روز بیشتر دارند به من می قبو لانند که برای هر کسی همان قدر ارزش قائل باش که او برای تو ارزش قائل است . چه قدر آدمها را - خود خود آدمها -آن که هستند نه آن که می خواهند باشند ـ ـ می شود در کار شناخت . می توان فهمید که فلان آدم چقدر لا ابالی ست گر چه در ظاهر بسیار محترم است ٬ بسیار خوش برخورد و خوش زبان است گرچه خودش را مدیر عاملی زیرک می داند ٬ گرچه مدرک ... بی خیال ... در این مورد هم هر چقدر کم تر حرف بزنم بهتر است اما از آن طرف چقدر خوب است آدم بتواند با آدم ها کار کند تا بشناسدشان - این هم نیمه پر این لیوان پر از بدبختی -
۱۰- برای کسی هم باید می نوشتم که حالا که همه بدترین احتمالات و بدترین حالت های ممکن را در نظر گرفتی ٬ حالا مردی اگر بتوانی با آن آدمها که به این نتیجه رسیدی که اینقدر اشکال دارند و شاید هم خطرناکند کنار بیایی که هیچ ٬ در کنارشان باشی و بهترینشان باشی و بهترین ات باشند . حالا مردی اگر بتوانی با دیدن همه آن چیزها با آنها (( زندگی )) کنی . تو خطی ؟
۱۱- روزهایی هست در زندگی آدم که فراموشش نمی شوند . روزهایی که با تمام وجود دوست داری نگه شان داری و از آنها لذت ببری . یکی از این روزها برایم همین دیروز بود . دیروز تنها که نه که نقطه اوجش دیروز بود . این یکی دو هفته ای که گذشت . و تلاش آدمهایی را دیدم که واقعا همه جوره برای آنچه به آن اعتقاد دارند مایه می گذارند . و اینگونه است که می توان فهمید که چقدر به راهی که می روند ایمان دارند . و شاید نفهمیده باشند که همه این دقایق کوتاهی که در کنارشان بودم تا شاید بتوانم گوشه ای از کار را کمک شان کنم چقدر برایم لذت بخش بود .و نمی دانی چقدر لذت بخش است که پس از اجرای برنامه به بهترین نحو بتوانی یک نفس راحت بکشی و خوشحال باشی که حالا دیگر کسانی هستند که با خیال راحت همه چیز را بسپاری دستشان و فقط بنشینی و نظاره کنی و لذت ببری . و نمی توانی بفهمی چقدر لذت بخش است دیدن استرس مدیر مسئول وقتی که کوچکترین اشکال و وقفه ای در کار نشریه اش ایجاد شده . و دیدن استرس آن دبیر را وقتی که برنامه اش چند دقیقه ای این طرف و آن طرف شده یا بد نگاه کردن هایش به چند نفری که هنوز نفهمیده اند که در بین یک سخنرانی یا کنسرت نباید حرف زد یا دائم را رفت ! یا ناراحتی همان مدیر را وقتی که اشکالاتی کوچک که حتی از عهده خودش هم خارج است در برنامه اش پیش آمده . نه به این دلیل که از ناراحتی شان لذت ببری بلکه به این خاطر که اینقدر برای خودشان ٬ اطرافشان ٬ کارشان و وقت و انرژی که برای آن می گذارند ارزش قائلند و می خواهند آن را به بهترین نحو انجام دهند . یا دیدن وحید وقتی که چشم هایش از خستگی باز نمی شود اما دارد برای برنامه بعدی برنامه ریزی می کند . ولی شاید بتوانی بفهمی که از همه اینها بالاتر لذت دیدن باهم بودن شان است و باقی دوستان شان که چه قدر پشت هم هستند و هر کاری که از دستشان بر می آید برای بهتر شدن کار انجام می دهند . همگی تان خسته نباشید و امیدوارم هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی نگذارید این اجتماع متفرق گردد.
۱۲- و این سطرهای زیبا که که کلی در باره آن می توان نوشت هم در مورد اصلش هم در مورد تاویلش :
امروز هم هر چه بوده ایم ٬ همانیم
ما صوفیان ساده سرگردان ... درویش های گم شده دوره گرد
حتی درون خانه خود هم ٬ مهمانیم ... می خواهم از کنار خود برخیزم
تا با تو در سماع در آیم ... این دفتر سفید قدیمی
این صفحه خانقاه توست ... پس گاهی بیا و پشت سرم لحظه ای بمان
دستی بره روی شانه من بگذار ... تا از مزار شانه من این سطرهای در هم و بر هم
این شعرهای به هم خورده را در دفترم بخوانی ... تا من قلم به دست تو بسپارم
بعد ... یک استکان چای ٬ پس خستگی
این هم شراب خانگی ما ... بی ترس محتسب
۱۲- این صحبت ها و بحث های تریبون آزاد این برنامه به خصوص صحبت های جالب خانم توحیدلو هم به شدت فکرم را مشغول کرده . آمار هایی که داند بسیار جالب بود اما به راهکارهایش که فکر میکنم قدری ... اصلا نمی دانم برای بعضی معضلاتش اصلا می شود راهکاری تصور کرد یا صرفا باید با آنها کنار آمد ؟ در این مورد دیگر باید حتما در آینده بنویسم و کاش وقتی باشد و دوباره بشود باز هم در این مورد با خود ایشان هم صحبت کرد .
ساعت حدود یک شده و گرچه چندین مورد دیگر مانده که به صورت تیتر وار عرض نماییم اما دیگر خواب مجال نمی دهد . دعا کنید که خداوند باز هم از این اعیاد برساند تا وقتی پیدا شود آزاد برای فکر کردن و نوشتن تا آنها که شا کی اند از این که چرا نمی نویسم نگوید که حرف نیست ٬ و ببیند که وقت نیست وگر نه حرف بسیار ات که به قول آن خدا بیامرز :
گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم ...
راستی عیدتان هم مبارک .
این طرح آخری را همکه عنوانش هست ((جنبش دانشجویی)) به عنوان عیدی و هدیه روز دانشجو از ما بپذیرید .

که : نیرنگ است و افسون است و جادوست! ))
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است ٬ اما ... نوشداروست !
م.امید