تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
شنبه بیست و نهم تیر 1387
خلوت ...
توی این شلوغی که حتی توی صحن ها هم نمی تونی وایستی می تونی بعد ماهها با خودت خلوت کنی و هیچ چیزش لذت بخش تر از این نیست.

 و از در کهداری میری تو ٬ توی گوشت می خونه که :

ما گدایان خیل سلطانیمبنده را نام خویشتن نبودگر برانند و گر ببخشایندچون دلارام می​زند شمشیردوستان در هوای صحبت یارمر خداوند عقل و دانش راهر گلی نو که در جهان آیدتنگ چشمان نظر به میوه کنندتو به سیمای شخص می​نگریهر چه گفتیم جز حکایت دوستسعدیا بی وجود صحبت یارترک جان عزیز بتوان گفت شهربند هوای جانانیمهر چه ما را لقب دهند آنیمره به جای دگر نمی​دانیمسر ببازیم و رخ نگردانیمزر فشانند و ما سر افشانیمعیب ما گو مکن که نادانیمما به عشقش هزاردستانیمما تماشاکنان بستانیمما در آثار صنع حیرانیمدر همه عمر از آن پشیمانیمهمه عالم به هیچ نستانیمترک یار عزیز نتوانیم

 

+ نوشته شده در 1:7 توسط علی .
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
هم ...
از همون روزی که شدیم همسایه ٬ انگار همه چیزمون به هم گره خورد . تیر همان سال که رسید ما کیک بردیم به خانه آنه و آنها هم کیک آوردند به خانه ما  و تازه فهمیدیم که ما دو تا هم بازی دقیقا هم سن هم هستیم ( البته با اختلاف ۱۲ ساعتی که باعث شد من همیشه بتونم بهش زور بگم ) .اواسط دبستان بود که رفت هند ( می خواستم یکی دو تا از نامه های آن زمانمان را بگذارم اما به دلیل اینکه فعلا مشهد هستم نشد ) وقتی برگشت دوباره شدیم هم مدرسه ای .خلاصه گذشت تا دبیرستان که نامردی کرد و سال اول قبول شد و من نه ٬ اما سال بعدش همون من دقیقا همون دانشگاه و همون رشته قبول شدم و شدیم هم دانشکده ای و و هم رشته ( اون هم چه جایی ٬ گروه فیزیک ) . سال آخر که رفت از هم سایگیمان هم رفته بودند و سرش هم شلوغ بود به خاطر همین ارتباط کمتر شده بود اما نتایج کنکور فوق را که اعلام کردند دیدیم باز هم شدیم هم رشته با اینکه اصلا هیچ کداممان نمی دانستیم که آن یکی قرار است چی کنکور بدهد . و حالا هم که باز هم بر حسب اتفاق هم کاریم . خلاصه اینکه این رفیق شفیق ما آقا صائم ( که اغراق نکرده ام اگر بگویم که از برادر هم به هم نزدیکتریم )فردا شب قرار است در سالروز تولدمان داماد شوند و شبهایی به این خاطره انگیزی در زندگی آدم بسیار کم پیدا می شوند . چون آدمهایی مثل این دوست در این روزها بسیار نادرند . جایتان خالی فعلا که در جوار امام رضا هستیم و فردا شب هم همین دور و برها در مجلس عروسی . مبارکشان باشد . 
+ نوشته شده در 0:31 توسط علی .
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
هشیار نشد ٬ مگر که مدهوش

این بار گران بگیرم از دوش

+ نوشته شده در 23:20 توسط علی .
جمعه هفتم تیر 1387
هر چه هست
بی معناست این

عقل می گوید

این است هر چه هست

عشق می گوید

 

شوربختی است این

حسابگری می گوید

جز درد چیزی نیست این

ترس می گوید

سرانجامی ندارد این

زیرکی می گوید

این است هرچه هست

عشق می گوید

 

مسخره است این

غرور می گوید

سهل انگاری است این

دور اندیشی می گوید

ناشدنی است این

تجربه می گوید

این است هرچه هست

عشق می گوید

                                                   اریش فرید

+ نوشته شده در 0:16 توسط علی .
سه شنبه چهارم تیر 1387
م ا د ر
۱- اول ولادت حضرت فاطمه زهرا  رو به همه دوستان تبریک میگم . خواستم یه چیزی در مورد مادر بنویسم ولی موقع نوشتن هر چه قدر رفتم جلو دیدم امکان نداره . امکان نداره بتونی چیزی بنویسی که واقعا شایسته باشه و حق مطلب رو ادا کرده باشی . فقط گفتم این کلیپ  سامی یوسف به اسم مادر رو که واقعا از دیدنش لذت می برم اینجا بگذارم تا ببینید .

۲- چند روز پیش که اومدم سر بزنم به وبلاگ یه چیز جالب دیدم که اول یه عکس گرفتم ازش فقط برای اینکه نگه اش دارم اما بعدا دیدم جالبه توی وبلاگ هم بگذارمش.

توی عکسی که می بینید اون قسمتی که با فلش نشون داده شده آمار کل بازدید کننده ها رو ۱۱۱۱۱ نشون می ده یعنی ۵ تا ۱. فکر می کنین چقدر طول می کشه تا برسه به ۲۲۲۲۲ ؟

 

+ نوشته شده در 3:1 توسط علی .
دوشنبه سوم تیر 1387
ودیگر هیچ ...
 

سیبی سرخ را به سویت انداخته ام

مبادا که هدیه ام را نپذیری!

سیب اگر به زمین افتد

نهالی و درختی فرجامش است;

من و تو اما اگر از هم درگذریم

مشتی خاک فرجاممان است

و دیگر هیچ!

 

                                                 افلاطون

 

+ نوشته شده در 0:36 توسط علی .
شنبه یکم تیر 1387
آدمیزاد حکایتی است
"در این دنیا همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون ، حتی ترس. آدمیزادمی تواند اگر بخواهد کوه را جابجا کند. می تواند آبها را بخشکاند. می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد. آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین ، حکایت تلخ ، حکایت زشت ..... و حکایت پهلوانی ..... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا ، به قدرت نیروی روحی او نمی رسد ، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد."

                                                                                                      سووشون(سیمین دانشور)

                                                                                                       

+ نوشته شده در 20:40 توسط علی .