تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
کمرم شکسته زیر بار این همه تابوت ...
معاونت امنیت اجتماعی نیروی انتظامی

معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه زنجان

مدیر کل حراست دانشگاه سهند تبریز

دادستان شهر ...

...

...

واینها فقط آنهاست که ما می دانیم .

یاد حرف های پدر و مادر هایمان می افتم ٬ می گفتند که نه شما قدرش را نمی دانید ٬ آن وقت ها جرات نداشتیم ...

نمی دانم چرا این را نوشتم . فقط انگار واژه ها خیلی پوچ شده اند . باید نشست و از نو برای بعضی چیزها اسم گذاشت .

امنیت ...

حرمت...

شرم...

....

خیلی چیزها از ذهنم می گذرد .

 کوچکترین اش همین آهنگ وبلاگ . نسلی که همه چیزش را گذاشت تا ... مشکل همین جاست به این تا که می رسم نمی توانم جمله را کامل کنم تا... تا... تا...

بهتر است فقط بخوابم .همین.

 و جالب اینجاست که همه این مسائل حل می شود . با ااخراج همان ها که خواستند از دوستشان حمایت کنند. 

+ نوشته شده در 17:24 توسط علی .
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
امام چگونه امام شد؟
گاهی اوقات وقتی مطلبی را می خوانی نمی توانی به همین سادگی از کنارش بگذری و دوست داری حتما به دیگران هم پیشنهادش را بدهی . از خواندن مطلب زیر بسیار لذت بردم.

امام چگونه امام شد؟
محمد قوچانی

چهار «چرا» و چهار «اگر» در تاريخ معاصر ايران

«من فرياد مي‌زدم و مي‌لرزيدم، آقا سعي مي‌كرد دستم را بگيرد. دستم را در دست خود نگاه مي‌دارد و مي‌گويد: برو... مردم منتظرت هستند. من ترا مي‌شناسم. الان مي‌روي و مي‌گويي، من اين حرف‌ها را به آقا زده‌ام... آقا مي‌گويد: تو فرزند من هستي. من گفتم شما كه يك دفعه گفتيد من با كسي نزديكي و قوم و خويشي ندارم. اگر شما اين حرف‌ها را بزنيد يا نزنيد من شما را مثل پدر خود مي‌دانم. شما مانند پدر مرحوم من... هستيد. هر وقت از او طلب پول براي خريد لباس مي‌كردم مي‌گفت اگر لباس نو بخري مي‌روي پز مي‌دهي. آقا گفت: اِ، خوب كاري مي‌كرد. اين كارها را كرد كه تو اين قدر خوب درآمدي. من گفتم: خوب درآمدم كه اين رفتار را با من مي‌كنيد؟! تا حالا يك كلمه تشويق، شما گفته‌ايد؟» (ا - 357)

باور نمي‌كنيد؛ اما اين  گفت‌وگوي ميان اولين رهبر و اولين رئيس‌جمهوري اسلامي ايران است. گفت‌وگوي ميان امام خميني و ابوالحسن بني‌صدر كه عزل شد و به تدريج به يكي از مخالفان جمهوري اسلامي تبديل شد. روايت اين گفت‌وگو نيز نه از آن دفتر امام خميني يا نزديكان ايشان كه از آن ابوالحسن بني‌صدر است كه گزارش آخرين ديدار خويش با امام را به گفت‌وگوي پرخاشگرايانه خود و گپ و گفت دلجويانه امام تبديل مي‌كند. چندي بعد از اين گفت‌وشنود ابوالحسن بني‌صدر، همان كه خود را در خاطراتش رئيس‌جمهور امام مي‌خواند و از امام مي‌خواست كه به عنوان يك الگو از او پشتيباني كند (همان). اولين رئيس‌جمهوري اسلامي عزل شد و گريزان و مخالف‌خوان.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11:13 توسط علی .
دوشنبه بیستم خرداد 1387
این پست نسیم را که خواندم یاد جمله ای افتادم که در جایی خوانده بودم .

در سرشت آدمیزادگان هیولاهای خفته ای جا خوش کرده اند که هر گاه و به مناسبتی بیدار می شوند و آدمیزادگان را از آدمی بودن تهی می کنند.

از این رو به گمان من ٬ هیچ آدمی زاده ای نباید خود را نسبت به بیدار شدن هیولای درونش ایمن فرض کند . چرا که گویا موقعیت آدمیان تعیین کننده رفتار آنان است . پس ذهن خود را درباره قرار گرفتن در موقعیت های مختلف و پیچیده فعال کنیم ٬ شاید شناخت بهتری از خود به دست آوریم.  

+ نوشته شده در 21:39 توسط علی .
جمعه هفدهم خرداد 1387
عاشقانه آرام به پایان رسید
نویسنده ((یک عاشقانه آرام )) هم رفت .

دیشب تلویزیون که زیر نویس داد اول گفتم شاید اشتباه شده باشد اما دوباره که نوشت مطمئن شدم. آخر همان دیروز داشتیم در مورد (( آتش بدون دود )) اش با وحید بحث می کردیم . داشتم می گفتم آن وقت ها عادت داشتم کتاب که می خواندم جملاتی که خوشم می امد را با مارکر روی آن خط بکشم اما آتش بدون دود را که می خواندم کل کتاب زرد شده بود .

از کتابهای (( نادر ابراهیمی )) چند پست گذاشته بودم یکی اش فکر می کنم از (( مصابا و رؤياهاي گاجرات )) بود و یکی دو تا هم از (( فردا شكل امروز نيست )) که وقت نکردم پیدایشان کنم و لینک بگذارم .

اما تو صیه می کنم به جز آنها که نام بردم این کتابهایش را نیز حتما بخوانید : آرش در قلمرو ترديد ٬ غزل‌داستان‌هاي سال بد ٬ افسانه باران ٬ مكان‌هاي عمومي ٬ بار ديگر شهري كه دوست مي‌داشتم ٬  خانه‌اي براي شب ٬ هزارپاي سياه و قصه‌هاي صحرا ٬ تضادهاي دروني  که تعداد زیادی اش را سالهای گذشته برای انجمن خریده ایم و باید در کتابخانه موجود باشد .

اما کتابهایش را باید سر حوصله خواند چون بعضی جملاتش هر کدام برای خود یک کتاب است .

او در انتهای کتاب (( ابوالمشاغل )) اش که شرح همه شغل هایی ست که در طول زندگی داشته می گوید : (( بگذارید کمی خستگی در کنم ٬ آخر استراحتی بدهید ٬ دیگر نفسم در نمی آید ٬ زانوهایم درد می کند ... سرم هم ... دست تان را بگذارید روی پیشانی روح من تا حس کنید واقعا خیلی تب دارد . ))

۹ سال بود به علت بیماری نتوانسته بود کتاب جدیدی بنویسد اما امسال در نمایشگاه کتاب ٬ کتابهایش پر فروش ترین کتاب ها بودند .

روحش شاد .

+ نوشته شده در 15:15 توسط علی .
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
برادر خاطرت هست ...

ته خط بود .  بايد هر چه بود و نبود تمام مي شد . شايد بهانه خوبي بود كه نباشي و نبيني خيلي چيزها و خيلي كسان را كه حتي شايد چندي پيش به ذهنت هم خطور نمي كرد كه اينگونه بخواهي ...

شايد بايد مثل خيلي هاي ديگر زودتر به اين فكر مي افتادي كه ...

اما اين هم بهانه ...

 

 ۱- روي همان صندلي كه رويش يك M  بزرگ كنده شده بود مي نشستيد و من  را هم مجبور مي كرديد تا شما نشسته ايد ، بنشينم و زل بزنم به آن فرمول ها و گاهي هم دور از چشم شما دفتر خودم را پر كنم . يادت هست مچم را گرفتي و از پنجره آمدي تو ، صفحه اي را ورق زدي و نوشتي

دلم دردي كه دارد با كه گويد                      گنه خود كرده تاوان از كه جويد

دريغا نيست همدردي موافق  ......

 

 

۵- حالا تازه فهميده ام كه همه اش زير سر اين ميگرن لعنتي بوده ، آن موقع ها كه نمي دانستم كه چه اش مي شود كه رو به انفجار مي گذارد ، اما آن بار هم دستم را گرفتي و بردي بالا . يادت هست چند تا شال و روسري به سرم بسته بودم تا شايد قدري آرام بگيرد و بتوانم روي قله بايستم ؟

 

 

۱۱- معلوم بود كه چيزي ات هست . هر چه ميخواستي پنهان كني ، مگر آن چشمها مي گذاشتند ؟  اما انگار نبايد مي گفتي كه اينهمه در تقلا بودي كه جلوي اين چشمها و آن دهانت را بگيري . وسط امتحانات بود . وقت نداشتيم اما آنقدر عرض  كلاس 23 را بالا و پايين رفتي كه ديگر طاقت نياوردم و گفتم يا حرف مي زني يا درس بي درس .اصلا كلا بي خيال ، می نشينم اينجا تا حرف بزني . نيم ساعتي من و من كردي اما وقتي كه راه افتادي با چنان اشتياقي حرف زدي كه  .... و من كه داشتم از خوشحالي مي تركيدم  تا آنجايش فكر مي كردم كه فقط بايد شنونده باشم نه اینکه آن عملیات محیر القول را هم انجام دهم ٬ تا رسيدي به آنجا و گفتي خوب حالا علي مي تواني ...

و چه ‍‍ژانگولر بازي هايي كه در نياورديم تا درست شود . و چه نقشه ها كه سر امتحان دقيقا موقعي كه وقت داشت به پايان مي رسيد و بايد برگه را جمع و جور مي كردم به ذهنم مي رسيد . اما وقتي نتيجه داد ديگر اين چيزها مهم نبود ...

 

 

۱۷- گفتي سال بعد كجا ؟ گفتم خوب بعد از اينجا دیگر كجا مي ماند . گفتي پررو نشو ديگه .گفتي همين توچال ديگه بس ات است ، شيريني ها را هم كه همه اش را ما آورديم و سال بعد 27 افتم نوك قله دماوند اي ايران مي خوانديم و شب قبل اش تا 2 نصفه شب تولدت مبارك خوانديم  .

 

 

ديدم كه آرام آرام دارد بين جمعيت گم مي شود و ميرود . عكس را كه گرفتيم دنبالش رفتم .ته راهرو روي  پله ها نشسته ود ، چشمانش سرخ سرخ بود و صدايش در نمي آمد . گفتم تو ديگه چرا ؟ تو كه پدرت از دست اينها در آمد ، تو كه هر چه خواستند .... حرف نزد . دوست نداشت بغضش بتركد . فقط گفتم بلند شو برو بيرون يك كم قدم بزن جلوي چشم اينها نباشي . در را باز كرد . چند قدمي با او رفتم .چرخيدم كه برگردم . گفت : دلم براي يهمه شان تنگ مي شود بغضش تركيد و رفت به سمت درب اصلي ...

 

 

مي دانم ! هميشه انگار بايد كسي جايي باشد كه از روي عمد نگذارد آن بهترين لحظات ، بهترين باشند و بايد چيزي باشد يا كاري بكند كه آن بهترين ها را جاودان نكند . اما تنها دردرم اين بود كه چرا تو بايد آن كس و آن چيز باشي ، آن هم اينجا !

حتما بعدش هم طبق معمول رفته ای نشسته ای و با آنها به تعریف نشسته ای که : <<  دیدید ؟ هیچی نفهمید . انگار نه انگار . تازه رفتیم با هم شام هم خوردیم .>>

و قهقهه ای و باز هم اینکه فکر کرده ای هیچ کس هیچ چیز نمی فهمد و فقط این تویی که ... مثل همیشه !

 

اما چه می شود کرد هنوز عادت نکرده ام !

 

 

 

اي كاش ميشد مثل شازده كوچولو صندليمون رو كمي جابجا كنيم دوباره غروب رو تماشا كنيم...

 

پی نوشت  : این نوشته را شب جشن فارغ التحصیلی نوشتم . تعداد بندهایش زیاد بود و خیلی هایش نانوشتنی برای اینجا .اما دلم نیامد هیچی از آن ننویسم . شاید بعدها که به این پست نگاه می کنم چیزهای خوبی را به یادم بیاورد .

 

 

 

+ نوشته شده در 14:7 توسط علی .
پنجشنبه نهم خرداد 1387
بدون شرح ...
روزنامه «کارگزاران» در گزارشی با عنوان «چشم‏های بازمانده در گور»، به بررسی چندین مورد خودکشی در میان کارگران پرداخته است.

اسماعیل محمدولی می‏نویسد: در این گزارش خودكشی سه كارگر را روایت می‌كنم. هر كدام از این وقایع با فواصل زمانی و در نقاط مختلف كشور رخ داده‌اند و در زمان خود به صورت گزارش‌های مستقلی منتشر شده‌اند. حالا پس از گذشت سال‌ها با مدد گرفتن از حافظه و نوشته‌های قدیمی سعی می‌كنم آنها را در آلبومی كنار هم بچینم و از میان‌شان تصویری مشترك نمایش بدهم. آنچه به عنوان «تصویر مشترك» برای روایت انتخاب كرده‌ام نشان می‌دهد كه این سه كارگر (در حكم نمونه) ماه‌ها بدون حقوق و در فقر كامل زندگی كرده‌اند، گرسنگی كشیده‌اند و شاهد رنج عزیزان‌شان بوده‌اند، اما فقط وقتی تصمیم به خودكشی گرفته‌اند كه وجود انسانی‌شان را در خطر نابودی دیده‌اند. شرم مثل عصب است. وقتی هنوز بدن را به واكنش وامی‌دارد یعنی بدن زنده است. شرم از مهمانان غریبه، شرم از دختربچه هفت ساله‌ای كه شوق خریدن روپوش مدرسه را دارد، شرم از دیدن پینه‌های دست فرزند، شرم از پسر سربازی كه به خاطر كرایه ماشین هشت ماه به مرخصی نیامده و حتی حقوق ناچیز سربازی‌اش را هم برای خانواده‌اش می‌فرستد. اینها نهایت طاقت انسانی است كه شرم را می‌شناسد. از این مرز جلوتر رفتن، انكار جایگاه انسانی است. این مرز را باید با معیار شرافت شناخت. در این گزارش از خودكشی این مردان شریف دفاع نمی‌كنم، اما می‌كوشم آن را درك كنم.

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 16:31 توسط علی .
یکشنبه پنجم خرداد 1387

 امسال نیز يكسره سهم شما بهار
ما را در اين زمانه چه كاريست با بهار
از پشت شيشه هاي كدر مات مانده ام
كاين باغ رنگ كار خزان است يا بهار
حتي تو را از حافظه گل گرفته اند
اي مثل من غريب در اين روزها بهار
ديشب هوايي تو شدم باز اين غزل
صادق ترين گواه دل تنگ ما بهار
گلهاي بي شميم به وجدم نمي كشند
رقصي در اين ميانه بماناد تابهار

 
+ نوشته شده در 21:2 توسط علی .