تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
جمعه بیست و هشتم دی 1386
پيش چشمم را پرده ای از خون پوشيده است
              

بچه که بودیم همیشه منتظر دو موقع از سال بودیم یکی رمضان یکی محرم . با اینکه خیلی توی جمع آدم بزرگ ها راهمان نمی دادند و باید گوشه ای می نشستیم تا توی دسته زیر دست و پا نمانیم ٬ اما همیشه با دقت به سخنرانی ها و روضه ها و مداحی ها گوش می کردیم و همه آنچه می گفتند دیگر مثل فیلمی شده بود که به وضوح جلوی چشممان می دیدیم اما انگار این وسط چیزهایی کم بود . دلایل بعضی چیزها را نمی فهمیدیم .چیزهایی بود که گنگ و مبهم بود و فقط می آمد و می رفت . سوالهایی بود که پاسخ گفته نمی شد . مخصوصا کمی که بزرگتر شدیم و ذهنمان کنجکاوتر شد و بعضی حرفها دیگر به همین راحتی توی کتمان نمی رفت . تازه می توانستیم بخوانیم و اندکی هم بفهمیم که یواش یواش سرک کشیدیم به کتاب هایی که مدتها توی کتابخانه خاک می خورد . گاهی خواندن بعضی هایش این سوال ها را بیشتر می کرد و گاهی می دیدیم که چقدر خواندن بعضی هایشان به روشن شدن آن همه نقاط تاریک کمک می کند . و حالا هنوز که هنوز است هر چه در مورد حسین و زینب و کربلا و عاشورا در ذهن دارم را مدیون همین کتابها و همین حرفها می دانم . که با حسین وارث آدم و شیعه علوی و شیعه صفوی دکتر شریعتی تفاوت تشیع سرخ و  تشیع سیاه را فهمیدیم و کتاب مطهری چقدر آن گره های مبهم و آزار دهنده ذهنمان باز شد که فهمیدیم بسیاری از آن حرفها و روضه ها تحریفهاییست که به این واقعه عظیم وارد کرده اند و با وارثان عاشورای شیخ علی صفایی نیز چقدر از بند شبهه ها و بدعت ها رها شدیم و به حقیقت ماجرا نزدیک . 

و حالا که قرار شده هر کس در مورد آنچه در مورد این واقعه می خواهد بنویسد هم باز فکر کردم که باید از زبان این عزیزان گفت و نوشت .خدا همگی شان را بیامرزد .یکی دو مطلبی که  در مورد تحریف واقعه عاشورا از زبان دکتر مطهری آماده کرده بودم را  سرکار خانم برونی  در وبلا گشان قرار داده اند و به دوستان پیشنهاد می کنم حتما از این مطالب استفاده نمایند .

و بنده هم  چون حجم باقي مطالب زياد است تنها یک مطلب کوتاه که آن موقع بیشتر جنبه طرح سوال برای ما داشت را قرار می دهم  به همراه فایل صوتی سخنرانی حسین وارث آدم دکتر شریعتی و یک سخنرانی از دکتر محسن کدیور با عنوان تحلیل اخلاقی نهضت عاشورا .ان شاا.. که مورد استفاده دوستان قرار گیرد . 

 ضمنا فردا شب میهمان خانم ها فاطمه اربابی فر و سارا حجت خواهیم بود.

فایل صوتی حسین وارث آدم (قسمت اول )

فایل صوتی حسین وارث آدم ( قسمت دوم )

 فایل صوتی سخنرانی تحلیل اخلاقی نهضت حسینی دکتر کدیور

صحرای سوزانی را می نگرم، آسمانی به رنگ شرم و خورشيدی کبود و گدازان و هوائی آتش ريز و دريائی رملی که افق در افق گسترده است و جويباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام همسفر فرات زلال است.

وشمشيرها از همه سو بر کشيده و تيرها از همه جا رها و خيمه ها آتش زده و رجاله در انديشه غارت و کينه ها زبانه کشيده و دشمن همه جا در کمين و دوست بازيچه دشمن و هوا تفتيده و غربت سنگين و زمين شوره زاری بی حاصل وشن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سياه، هار و حمله ور و فرات سرخ- مرز کین و مرگ- در اشغال و خصومت جاری

می ترسم در سيمای بزرگ و تنومند او بنگرم، او که قربانی اين همه زشتی و جهل است.

به پاهايش می نگرم که همچنان استوار و صبور ايستاده و اين تن صدها ضربه را بپا داشته است. ترسان و مرتعش از هيجان، نگاهم را بر روی چکمه و دامن ردايش بالا می برم: اينک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشيری که به نشانه شکست انسان فرو می افتد، اما پنجه هايی خشمگين با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد. جای انگشتان خونين بر قبضه شمشيری که ديگر افتاد و دست ديگری همچنان بلاتکليف.

نگاهم را با لاتر می کشانم: از رورنه های" زره " خون بيرون می زند و بخار غليظی که خورشید صحرا می مکد تا هر روز ،صبح وشام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را با لاتر می کشانم: گردنی که همچون قله حرا از کوهی روئيده و ضربات بی امان همه تاريخ بر آن فرود آمده است و بسختی هولناکی کوفته و مجروج است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از يک انفجار در فضا می ماند و ديگرهيچ.

پنجه ای قلبم را وحشيانه در مشت می فشرد، دندان هائی به غيظ در جگرم  فرو می رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آيد و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: هستم،  که: زندگی می کنم....

اين هم" بيچاره بودن" و بار"ه" بودن اين همه سنگين!!

اشک امانم نمی دهد نمی توانم ببينم: پيش چشمم را پرده ای از اشک پوشيده است.

در برابرم هم چيز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم خيره می نگرم: شبحی را در قلب اين ابر و دود باز می يابم، طرح  گنگ و نا مشخص يک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطيری که اکنون جقيقت يافته است.  هيجان و اشتياق چشمانم را خشک می کند. غبار ابهام تيره ای که در موج اشک من می لرزد کنار می رود و روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر، هم اکنون سيمای خدايی او را  خواهم ديد.

چقدر تحمل ناپذير است ديدن اين همه درد، اين همه فاجعه، در يک سيما، سيمائی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکايت می کند. سيمايی که ..... چه بگويم؟

مفتی اعظم اسلام او را بنام  يک خارجی عاصی بر دين الله و رافض سنت محمد محکوم  کرده و به مرگش فتوی داده است.

درپيرامونش جز اجساد گرمی که در خون خويش خفته اند کسی از او دفاع نمی کند:

همچون تنديس غربت و تنهائی و رنج، از موج خون، در صحرا قامت کشيده و همچنان بر رهگذر تاريخ ايستاده است.

نه باز ميگردد، که به کجا

نه پيش می رود، که چگونه

نه می جنگد، که با چه

نه سخن می گويد، که با که

و نه می نشيند، که هرگز:

ايستاده است و همه جهادش اينکه: نيفتد.

همچون سندانی در زير ضربه های دشمن و دوست، در زير چکش تمامی خداوندان سه گانه زمين، در طول تاريخ، از آدم تا..... خودش!

به سيمای شگفتش دو باره چشم می دوزم، در نگاه اين بنده خويش می نگرد، خاموش و آشنا، با نگاهی که جز غم نيست. همچنان ساکت می ماند:

نمی توانم تحملش کنم، نگاهش سنگين است، تمامی بودن م را در خود می شکندو خرد می کند: می گريزم: اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خويش نيز سخت شرم آور و شکنجه آميز است.

به کوچه می گريزم تا در سياهی جمعييت گم شوم:

در هياهوی شهر، صدای سرزنش خويش را نشوم.

خلق بسياری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گريد، عربده ها و ضجه ها و علم و عماری و، صليب و جريده و تيغ و زنجيری که ديوانه وار بر سر روی و پشت و پهلوی خود می زنند و مردانی با  رداهای بلند و.......

عمامه پيغمبر بر سر و......

آه.........باز همان چهره های تکراری تاريخ!!!

  غمگين و سيه پوش همه جا پيشاپيش خلايق

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستين اين را می گيرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نيازم می پرسم- غرقه در اشک و درد-

 

می پرسم: اين مرد کيست، دردش چيست

اين تنها وارث تاريخ انسان،وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشيده است؟

به من بگوييد:

هيچکس پاسخم را نمی گويد!!

 پيش چشمم را پرده ای از خون پوشيده است

                                                                      دكتر علي شريعتي

 

و در آخر جمله ای از دکتر سروش :

       بياييم حادثه كربلا را چنان فهم كنيم كه غذايي به روحمان بدهد نه اينكه نفتي باشد برآتش احساساتمان 

+ نوشته شده در 17:0 توسط علی .
جمعه بیست و هشتم دی 1386
فرو افتادن خورشید
روضه اما م حسین است دیگر نمی شود که کم گذاشت .انگار هر کدام از جزییات دنیایی ست برای خودش که هزار حرف دارد ٬ هزار نکته که فقط می توانی خودت حسش کنی نه حتی آنکه برای کسی بگویی ٬ نه حتی کسی برایت بگوید ٬نه حتی آنکه به زبان بیاید :

عجب سكوتى بر عرصه كربلا سايه افكنده است ! چه طوفان ديگرى در راه است كه آرامشى اينچينين را به مقدمه مى طلبد؟ سكون ميان دو زلزله ! آرامش ميان دو طوفان !
يك سو جنازه است و خاكهاى خون آلود و سوى ديگر تا چشم كار مى كند اسب و سوار و سپر و خود و زره و شمشير. و اينهمه براى يك تن ؛ امام كه هنوز چشم به هدايتشان دارد.
قامت بلندش را مى بينى كه پشت به خيمه ها و رو به دشمن ايستاده است ، دو دستش را به قبضه شمشير تكيه زده و شمشير را عمود قامت خميده اش كرده است و با آخرين رمقهايش مهربانانه فرياد مى زند:
هل من ذاب يذب عن حرم رسول الله ...
آيا كسى هست كه از حريم رسول خدا دفاع كند؟ آيا هيچ خداپرستى هست كه به خاطر او فرياد مرا بشنود و به اميد رحمتش به يارى ما برخيزد؟ آيا كسى هست ...
و تو گوشهايت را تيز مى كنى و نگاهت را از سر اين سپاه عظيم عبور مى دهى و... مى بينى كه هيچ كس نيست ، سكوت محض است و وادى مردگان . حتى آنان كه پيش از اين هلهله مى كردند، بر سپرهاى خويش ‍ مى كوبيدند، شمشيرها را به هم مى ساييدند، عمودها را به هم مى زدند و علمها را در هوا مى گرداندند و در اينهمه ، رعب و وحشت شما را طلب مى كردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به كام چسبانده اند و گويى حتى نفس نمى كشند، مرده اند.
اما ناگهان در عرصه نينوا احساس جنب و جوش مى كنى ، احساس ‍ مى كنى كه اين سكون و سكوت سنگين را جنبش و فريادهاى محو، به هم مى زند.
هر چه دقيق تر به سپاه دشمن خيره مى شوى ، كمتر نشانى از تلاطم و حرف و حركت مى يابى ، اما اين طنين اين تلاطم را هم نمى توانى منكر شوى . بى اختيار چشم مى گردانى و نگاهت را مرور مى دهى و ناگهان با صحنه اى مواجه مى شوى كه چهار ستون بدنت را مى لرزاند و قلبت را مى فشرد.
صدا از قتلگاه شهيدان است . بدنهاى پاره پاره ، جنازه هاى چاك چاك ، بدنهاى بى سر، سرهاى از بدن جدا افتاده ، دستهاى بريده ، پاهاى قطع شده ، همه به تكاپو و تقلا افتاده اند تا فرياد استمداد امام را پاسخ بگويند. انگار اين قيامت است كه پيش از زمان خويش فرا رسيده است . انگار ارواح اين شهيدان ، نرفته باز آمده اند، بدنهاى تكه تكه خويش را به التماس از جا مى كنند تا براى يارى امام راهيشان كنند.
حتى چشمها در ميان كاسه سر به تكاپو افتاده اند تا از حدقه بيرون بيايند و به يارى امام برخيزد. دستها بى تابى مى كنند و بدنها بى قرارى . و پاها تلاش مى كنند كه بدنهاى چاك چاك را بر دوش بگيرند و بايستانند.
مبهوت از اين منظره هول انگيز، نگاهت را به سوى امام بر مى گردانى و مى بينى كه امام با دست آنان را به آرامش فرا مى خواند و بر ايشان دعا مى كند.
گويى به ارواحشان مى فهماند كه نيازى به ياورى نيست . مقصود، تكاندن اين دلهاى مرده است ، مقصود، هدايت اين جانهاى ظلمانى است .
هنوز از بهت اين حادثه در نيامده اى كه صداى نفس نفسى از پشت سر توجهت را بر نمى انگيزد و وقتى به عقب بر مى گردى ، سجاد را مى بينى كه با جسم نحيف و قامت خميده از خيمه در آمده است ، با تكيه به عصا، به تعب خود را ايستاده نگاه داشته است ، خون به چهره زرد و نزارش دويده است ، و چشمهايش را حلقه اشكى آذين بسته است :
شمشيرم را بياور عمه جان ! و يارى ام كن تا به دفاع از امام برخيزم و خونم را در ركابش بريزم .
ديدن اين حال و روز سجاد و شنيدن صداى تبدارش كه در كوير غربت امام مى پيچيد، كافيست تا زانوانت را با زمين آشنا كند، صيحه ات را به آسمان بكشاند و موهايت را به چنگهايت پرپر كند و صورتت را به ناخنهايت بخراشد اما اگر تو هم در خود بشكنى ، تو هم فرو بريزى ، تو هم سر بر زمين استيصال بگذارى ، تو هم تاب و توان از كف بدهى ، چه كسى امام را در اين برهوت غربت و تنهايى ، همدلى كند؟
اين انگار صداى دلنشين هم اوست كه : خواهرم ! سجاد را درياب كه زمين از نسل آل محمد، خالى نماند.
فرمان امام ، تو را بى اختيار از جا مى كند و تو پروانه وار اين شمع نيم سوخته را به آغوش مى كشى و با خود به درون خيمه مى برى .
صبور باش على جان ! هنوز وقت ايستادن ما نرسيده است . بارهاى رسالت ما بر زمين است .
تا تو سجاد را در بسترش بخوابانى و تيمارش كنى . امام به پشت خيام رسيده است و تو را باز فرا مى خواند:
خواهرم ! دلم براى على كوچكم مى تپد، كاش بياوريش تا يك بار ديگر ببينمش و... هم با اين كوچكترين علقه هم وداع كنم .
با شنيدن اين كلام ، در درونت با همه وجود فرياد مى كشى كه : نه !
اما به چشمهاى شيرين برادر نگاه مى كنى و مى گويى : چشم !
آن سحرگاه كه پدر براى ضربت خوردن به مسجد مى رفت ، در خانه تو بود. شبهاى خدا را تقسيم كرده بود ميان شما دو برادر و خواهر، و هر شب بالش را بر سر يكى از شما مى گشود. تنها سه لقمه ، تمامى افطار او در اين شبها بود و در مقابل سؤ ال شما مى گفت : ((دوست دارم با شكم گرسنه به ديدار خدا بروم .))
آن شب ، بى تاب در حياط قدم مى زد، مدام به آسمان نگاه مى كرد و به خود مى فرمود: ((به خدا دروغ نيست ، اين همان شبى است كه خدا وعده داده است .))
آن شب ، آن سحرگاه ، وقتى اذان گفتند و پدر كمربندش را براى رفتن محكم كرد و با خود ترنم فرمود:

اشدد حيازيمك للموت

 و لا تجزع من الموت

 

فان الموت لاقيكا

 اذا حل بوايكا

 

حتى مرغابيان خانه نيز به فغان درآمدند و او را از رفتن بازداشتند.
نوكهايشان را به رداى پدر آويختند و التماس آميز ناله كردند.
آن سحرگاه هم با تمام وجود در درونت فرياد كشيدى كه : نه ! پدر جان ! نرويد.
اما به چشمهاى با صلابت پدر نگاه كردى و آرام گرفتى : پدر جان ! جعده را براى نماز بفرستيد.
و پدر فرمود: لا مفر من القدر از قدر الهى گريزى نيست .

....

كودك شش ماهه ات را گرم در آغوشت مى فشردى . سر و صورت و چشم و دهان و گردن او را غريق بوسه كنى و او را چون قلب از درون سينه در مى آورى و به دستهاى امام مى سپارى .
امام او را تا مقابل صورت خويش بالا مى آورد، چشم در چشمهاى بى رمق او مى دوزد و بر لبهاى به خشكى نشسته اش بوسه مى زند.
پيش از آنكه او را به دستهاى بى تاب تو باز پس دهد، دوباره نگاهشمى كند، جلو مى آورد، عقب مى برد و ملكوت چهره اش را سياحتى مى كند.
اكنون بايد او را به دست تو بسپارد و تو او را به سرعت به خيمه برگردانى كه مبادا آفتاب سوزنده نيمروز، گونه هاى لطيفش را بيازارد.
اما ناگهان ميان دستهاى تو و بازوان حسين ، ميان دو دهليز قلب هستى ، ميان سر و بدن لطيف على اصغر، تيرى سه شعبه فاصله مى اندازد و خون كودك شش ماهه را به صورت آفرينش مى پاشد. نه فقط هرملة بن كاهل اسدى كه تير را رها كرده است ، بلكه تمام لشكر دشمن ، چشم انتظار ايستاده است تا شكستن تو و برادرت را تماشا كند و ضعف و سستى و تسليم را در چهره هاتان ببيند.
امام با صلابت و شكوهى بى نظير، دست به زير خون على اصغر مى برد، خونها را در مشت مى گيرد و به آسمان مى پاشد. كلام امام انگار آرامشى آسمانى را بر زمين نازل مى كند:
نگاه خدا، چقدر تحمل اين ماجرا را آسان مى كند.
اين دشمن است كه در هم مى شكند و اين توپى كه جان دوباره مى گيرى و اين ملائكه اند كه فوج فوج از آسمان فرود مى آيند و بالهايشان را به تقدس ‍ اين خون زينت مى بخشند، آنچنان كه وقتى نگاه مى كنى يك قطره از خون را بر زمين ، چكيده نمى بينى .

 

....

 

خودت را مهيا كن زينب كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مى شود.
اكنون هنگامه وداع فرار رسيده است .
اينگونه قدم برداشتن حسين و اينسان پيش آمدن او، خبر از فراقى عظيم مى دهد.
خودت را مهيا كن زينب كه لحظه وداع فرا مى رسد.
همه تحملها كه تاكنون كرده اى ، تمرين بوده است ، همه مقاومتها، مقدمه بوده است و همه تابها و توانها، تدارك اين لحظه عظيم امتحان ! نه آنچه كه از صبح تاكنون بر تو گذشته است ، بل آنچه از ابتداى عمر تاكنون سپرى كرده اى ، همه براى همين لحظه بوده است .
وقتى روح از تن پيامبر، مفارقت كرد و جاى خالى نفسهاى او رخ نشان داد، تو صيحه زدى ، زار زار گريه كردى و خودت را به آغوش حسين انداختى و با نفسهاى او آرام گرفتى . شش ساله بودى كه مزه مصيبتى را مى چشيدى و طعم تسلى را تجربه مى كردى .
مادر از ميان در و ديوار فرياد كشيد كه فضه مرا درياب !
خون مى چكيد از ميخهاى پشت در و آتش ستم به آسمان شعله مى كشيد و دود غصب و تجاوز، تمام فضاى مدينه را مى انباشت .

 

 ...

 

اين زمان ، ديگر تكرارپذير نيست .
اين لحظه ها، لحظاتى نيست كه باز هم به دست بيايد.
همين يك نگاه ، به دنيا مى ارزد.
دنيا نباشد آن زمان كه تو نيستى حسين !

 

 ...

 

خواهرم ! عزيزان ديگرم ! مهيا شويد براى نزول بلا و بدانيد كه حافظ و حامى شما خداوند است . و هم اوست كه شما را از شر دشمنان ، نجات مى بخشد و عاقبت كارتان را به خير مى كند. و دشمنانتان را به انواع عذابها دچار مى سازد. و در ازاء اين بليه ، انواع نعمتها و كرامتها را نثارتان مى كند.
پس شكايت مكنيد و به زبان چيزى مياوريد كه از قدر و منزلتتان در نزد خدا بكاهد...

 

 ....

 

حسين دوست دارد بگويد: با قلب پدرت چنين مكن سكينه جان ! دل پدرت را به آتش نكش . نمك بر اين زخم طاقت سوز نريز.
اما فقط آه مى كشد و مى گويد: اگر اين مرغ خسته را رها مى كردند...
نه ، كلام نمى تواند، هيچ كلامى نمى تواند آرامش را به قلب سكينه برگرداند، مگر فقط آغوش حسين !
وقتى سكينه در آغوش حسين فرو مى رود و گريه هايشان به هم پيوند مى خورد و اشكهايشان درهم مى آميزد، آه و شيون و فغانى است كه از اهل خيمه بر مى خيزد. و تو در حاليكه همه را به صبر و سكوت و آرامش ‍ فرامى خوانى ، خودت سراپا به قلب زخم خورده مى مانى و نمى دانى كه بيشتر براى حسين نگرانى يا براى سكينه . اما اگر هر كدام از اين دو جان بر سر اين وداع جانسوز بگذارند، اين تويى كه بايد براى وجدان خويش ، علم ملامت بردارى .

 

...

 

براى رقيه ماجرا متفاوت است . او از جنگ و ميدان و دشمن و شهادت ، هنوز چيزى نمى داند.
دخترى كه در تمام عمر سه ساله خويش جز مهر و عطوفت نديده است ، دخترى كه در تلاقى آغوشها، پايش به زمين نرسيده است ، چگونه مى تواند با مقوله هايى مثل جنگ و محاصره و دشمن ، آشنا باشد.
او پدر را عازم سفر مى بيند، سفرى كه ممكن است طولانى هم باشد. اما نمى داند كه چرا خبر اين سفر، اينقدر دلش را مى شكند، اينقدر بغضش را بر مى انگيزد و اينقدر اشكهايش را جارى مى كند.
نمى داند چرا اين سفر پدر را اصلا دوست ندارد. فقط مى داند كه بايد پدر را از رفتن باز دارد. با گريه مى شود، با خنده مى شود، با شيرين زبانى مى شود، با تكرار كلامهايى كه هميشه پدر دوست داشته ، مى شود، با كرشمه هاى كودكانه مى شود، با بوسيدن دستها مى شود، با نوازش كردن گونه ها مى شود، با حلقه كردن بازوهاى كوچك ، دور گردن پدر و گذاشتن چشم بر لبهاى پدر مى شود، با هرچه مى شود، او نبايد بگذارد، پدر، پا از خيمه بيرون بگذارد.
با هر ترفندى كه دخترى مثل رقيه مى تواند، پاى پدرى مثل حسين را سست كند، بايد به ميدان بيايد.
او كه در تمام عمر سه سال خويش ، هيچ خواهش نپذيرفته نداشته است ، بهتر مى داند كه با حسين چه كند تا او را از اين سفر باز دارد.
و اين همان چيزى است كه تو تاب ديدنش را ندارى ...
ديدن جست و خيز ماهى كوچكى بر خاك در تحمل تو نيست .
بخصوص اگر اين ماهى كوچك ، قلب تو باشد، دردانه تو باشد، رقيه تو باشد

 

...

 

حاضر نيستى هيچ بهشتى را با زانوى حسين ، عوض كنى و حتى هيچ كوثرى را جاى سرچشمه چشم حسين بگيرى .
حسين هم اين را خوب مى داند و چه بسا از تو به اين آغوش ، مشتاق تر است ، يا محتاج تر!

 

...

 

هيچ كس نمى تواند بفهمد كه لبهاى حسين بر پيشانى تو چگونه تقدير را رقم مى زند.
فقط آنچه ديگران ممكن است ببيند يا بفمند اين است كه زينبى ديگر از خيمه بيرون مى آيد.
زينبى كه ديگر زينب نيست . تماما حسين شده است .
...
و مگر پيش از اين ، غير از اين بوده است ؟

 

...

 

بريده باد دستهاى تو مالك !
اين شمشير مالك بن يسر كندى است كه بر فرق امام فرود آمده است ، كلاه او را به دو نيم كرده است و انگار باران خون بر او باريده باشد، تمام سر و صورتش را گلگون كرده است .
همه عالم فداى يك تار مويت حسين جان ! برگرد! اين سر و پيشانى بستن مى خواهد، اين كلاه و عمامه عوض كردن و اين چشم خون گرفته بوسيدن و ...

 

...

 

دست به كار شو و با پارچه سپيدت ، پيشانى شكافته عزيزت را ببند!
آب ؟ براى شستن زخم ؟
آب اگر بود كه يك قطره به شكاف كويرى لبهايش مى چكاندى

 

.. .

 

 

پيش از آنكه دست تو فرصت پيدا كند كه زخم را مرهم بگذارد و پارچه را گرداگرد سر حسين بپيچد، بچه ها گرداگرد او حلقه زده اند و هر كدام به سلام و سؤ ال و نوازش و گريه و تضرع و واكنشى نگاه او را ميان خود تقسيم كرده اند.
بار سنگينى بر پشت بچه هاست و از آن عظيم تر كوله بار حسين است تو اين هر دو را خوب مى فهمى كه كوله بارى به سنگينى هر دو را يك تنه بر دوش مى كشى .
پيش روى بچه ها، محبوبترين عزيز آنهاست كه تا دمى ديگر براى هميشه تركشان مى گويد. بچه ها چه بايد بكنند تا بيشترين بهره را از اين لحظه ، داشته باشند. تا بعدها با خود نگويند كه كاش چنين مى گفتيم و چنان مى شنيديم ، كاش چنين مى داديم و چنان مى ستانديم ، كاش چنين مى كرديم و...

يكى مات ايستاده است و به چشمهاى حسين خيره مانده است . انگار مى خواهد بيشترين ذخيره را از نگاه حسين داشته باشد.
يكى مدام دور حسين چرخ مى زند و سر تا پاى او را دوره مى كند.
يكى پيش روى حسين زانو زده است ، دستها را دور پاى او حلقه كرده است و سر بر زانوانش نهاده است .
يكى دست حسين را بوسه گاه لبهاى خود كرده است . آن را بر چشمهاى اشكبار خود مى مالد و مدام بر آن بوسه مى زند.
يكى بازوى حسين را در آغوش گرفته است . انگار كه برترين گنج هستى را پيدا كرده است .
يكى فقط به امام نگاه مى كند و گريه مى كند، پيوسته اشكهايش را به پشت دو دست مى زدايد تا چهره حسين را همچنان روشن ببيند.
يكى پهلوى حسين را بالش گريه هاى خود كرده است و به هيچ روى ، دستش را از دور كمر حسين رها نمى كند.

 

...

 

يكى تلاش مى كند كه خود را به سر و گردن امام برساند و بوسه اى از لبهاى او بستاند.
و چه سخت است براى حسين ، گفتن اين كلام به تو كه : باز كن اين حلقه هاى عاطفه را از دست و بال من !
و از آن سخت تر، امتثال اين امر است براى تو كه وجودت منتشر در اين حلقه هاى عاطفه است .
با كدام دست و دلى مى خواهى اين حلقه ها را جدا كنى .
چه كسى زهره كشيدن تير از پهلوى خويش دارد؟ اين را هر كس به ديگرى وامى گذارد.

 

 ...

 

چه بزرگ شده است اين سكينه ، چه حسينى شده است !
چه خدايى شده است اين سكينه !

 

 ...

 

دستت را محكمتر به دو سوى خيمه مى فشارى و با تضرع و التماس به امام مى گويى : ((حسين جان ! برو ديگر!))
و چقدر سخت است گفتن اين كلام براى تو!
حسين از جا كنده مى شود. پا بر ركاب ذوالجناح مى گذارد، به سختى روى از خيمه برمى گرداند و عزم رفتن مى كند.
اما... اما اكنون ذوالجناح است كه قدم از قدم بر نمى دارد و از جا تكان نمى خورد.
تو ناگهان دليل سكوت و سكون ذوالجناح را مى فهمى كه دليل را روشن و آشكار پيش پاى ذوالجناح مى بينى ، اما نمى توانى كارى كنى كه اگر دستت را از دو سوى خيمه رها كنى ... نه ... به حسين وابگذار اين قصه را كه جز خود حسين هيچ كس از عهده اين عمر عظيم برنمى آيد. همو كه اكنون متوجه حضور فاطمه پيش پاى ذوالجناح شده است و حلقه دستهاى فاطمه را به دور پاهاى ذوالجناح ديده است .
كى گريخته است اين دخترك ! از روزن كدام غفلت استفاده كرده است و چگونه خود را به آنجا رسانده است ؟

 

...

 

مهلا مهلا! يابن الزهرا! قدرى درنگ ... مهلتى اى فرزند زهرا!
ايستاد! چه سر غريبى نهفته است در اين نام زهرا!

 

 ...

 

نه فرصت است و نه نياز به توضيح واضحات كه حسين ، هم وصيت مادر را مى داندد و هم نياز تو را مى فهمد. فقط وقتى سيراب ، لب از گلوى حسين بر مى دارى ، عميق تر نفس مى كشى و مى گويى : جانم فداى تو مادر!

 

...

 

شنيدن آهنگ كلام حسين مى توانى ببينى كه اكنون حسين چه مى كند. اسب را به سمت لشكر دشمن پيش مى راند، يا شمشير را دور سرش ‍ مى گرداند و به سپاه دشمن حمله مى برد يا ضربه هاى شمشير و نيزه را از اطراف خويش دفع مى كند، يا سپر به تيرهاى رعدآساى دشمن مى سايد، يا در محاصره نامردانه سياهدلان چرخ مى خورد، يا به ضربات نابهنگام اما هماهنگ عده اى ، از اسب فرومى افتد...

 

...


آرى ، لحن اين لاحول ، آهنگ فرو افتادن خورشيد بر زمين است .

 ...

 

كسى به موعظه كسانى برخيزد كه او را محاصره كرده اند و هر كدام براى كشتنش از ديگرى سبقت مى گيرند.
كسى دلش براى كسانى بسوزد كه با سنگ و تير و نيزه و شمشير و كمان ، كمين كرده اند تا ضربات بيشترى بر او وارد آورند و زودتر كارش را بسازند.
واى ... مشت بر پيشانى مكوب زينب ! اگر چه اين سنگ كه از مقابل مى آيد، مقصدش پيشانى حسين است .
فقط كاش حسين ، پيراهن را به ستردن پيشانى ، بالا نياورد و سينه اش طمع تير دشمن را برنيانگيزد.

 

...

 

رويت را مخراش ! مويت را پريشان مكن زينب ! مبادا كه لب به نفرين بگشايى و زمين و زمان را به هم بريزى و كائنات را كن فيكون كنى !
ظهور ابر سياه در آسمان صاف ، آتش گرفتن گونه هاى خورشيد، برپا شدن طوفانى عظيم به رنگ سرخ ، آنسان كه چشم از ديدن چشم به عجز بيايد، برانگيخته شدن غبار سياه و فروباريدن خون ، اين تكانهاى بى وقفه زمين ، اين لرزش شانه هاى آسمان ، همه از سر اين كلامى است كه تو اراده كردى و بر زبان نياوردى :
كاش آسمان به زمين بيايد و كاش كوهها تكه تكه شوند و بر دامن بيابانها فرو بريزند، كاش ...
اگر اين كاش كه بر دل تو مى گذرد، بر زبان تو جارى شود، شيرازه جهان از هم مى گسلد و ستونهاى آسمان فرو مى ريزد. اگر تو بخواهى ، خدا طومار زمين و آسمان را به هم مى پيچد، اگر تو بگويى ، زمين تمام اهلش را در خويش مى بلعد، اگر تو نفرين كنى ، خورشيد جهان را شعله ور مى كند و كوهها را در آتش خويش مى گدازد.
اما مكن ، مگو، مخواه زينب !

 

...

 

بگذار خولى بن يزيد اصبحى ، به قصد جدا كردن سر حسين از اسب فرود بيايد اما زانوانش از وحشت سست شود، به خاك بيفتد و عتاب و ناسازگارى شمر را تحمل كند. بگذار... نگاه كن ! حسين به كجا مى نگرد؟ رد نگاه او... آرى به خيمه ها بر مى گردد، واى ... انگار اين قوم پليد، قصد خيمه ها را كرده اند.
از اعماق جگر فرياد بزن : حسين هنوز زنده است نامرد مردمان !
اما نفرين نكن !
حسين ، خود از زمين خيز برمى دارد و تن مجروح را به دست يله مى دهد و با صلابتى زخم خورده فرياد مى كشد: واى بر شما اى پيروان ال ابى سفيان ! اگر دين نداريد و از قيامت خدا نمى ترسيد لااقل مرد باشيد.

 

...

 

بگذار شمر با دست و پاى خونين از قتلگاه بيرون بيايد، سر برادرت را با افتخار بر سر دست بلند كند و به دست خولى بسپارد و زير لب به او بگويد: يك لحظه نور چهره او و جمال صورت او آنچنان مرا به خود مشغول كرد كه داشتم از كشتنش غافل مى شدم . اما به خود آمدم و كار را تمام كردم . اين سر! به امير بگو كه كار، كار من بوده است .
بگذار اين ندا در آسمان بپيچد كه : قتل الامام ابن الامام اما حرف از فرو ريختن آسمان نزن !

 

...

 

ابن سعد داوطلب مى طلبد براى اسب تازاندن بر پيكر حسين . در ميان اين دهها هزار تن ، ده تن از بقيه شقى ترند و دامان مادرشان ناپاك تر.
يكى اسحق بن حيوة حضرمى است ، يكى اخنس بن مرثد، يكى حكيم بن طفيل ، يكى عمر بن صبيح صيداوى ، يكى رجاء بن منقذ عبدى ، ديگرى صالح بن سليم بن خيثمه جعفى است . ديگرى واحظ بن ناعم و ديگرى صالح بن وهب جعفى و ديگرى هانى بن ثبيت حضرمى و دهمى اسيد بن مالك .
كوه هم اگر باشى با ديدن اين منظره ويرانگر از هم مى پاشى و متلاشى مى شوى . اما تو كوه نيستى كه كوه شاگرد كودن و مانده و درجازده مكتب توست

 

 ...

 

به خود بيايى و سر بر گردانى و چاره اى بينديشى ، آتش از سر و روى خيمه ها بالا رفته است و حتى به دامان تنى چند از دختران و كودكان گرفته است .
باور نمى كنى . اين مرتبه از پستى و قساوت را نمى توانى باور كنى . اما اين صداى ضجه بچه هاست . اين آتش است كه از همه سو زبانه مس كشد و اين دود است كه چشمها را مى سوزاند و نفس را تنگ مى كند و اين حضور چهره به چهره دشمن است و اين صداى استغاثه و نواى بغض آلود بچه ها ست كه : عمه جان چه كنيم ؟ به كجا پناه ببريم ؟و اين سجاد است كه با دست به سمتى اشاره مى كند و به تو مى گويد: عمه جان ! از اين سمت فرار كنيد، بچه ها را به اين بگريزانيد.
كدام سمت ؟ كدام جهت ؟ كدام روزنه از آتش و دشمن ، خالى است ؟

 

 ...

 

در چشم به هم زدنى ، بچه هاى مانده را به دو بال از خيمه مى تارانى ، سجاد را در بغل مى گيرى و از خيمه بيرون مى زنى .
به محض خروج شما، خيمه فرو مى ريزد آتش ، هستى اش را در بر مى گيرد.

 

...

 

آهاى ! سواز سنگدل بى مقدار! چه نيازى است كه اين دخترك را به ضرب تازيانه بر زمنى بيندازى و خلخال را به زور از بپايش بكشى ، آنچنانكه خون تمام انگشتان و كف پايش را بپوشاند؟! بى اينهمه جنايت هم مى تئوان خلخال از او گرفت . تو بگو، بخواه ، اگر نشد به زور متوسل شو! به اين رذالت تن بده !

 

 ...

 

چه ارزشى دارد اين تكه طلاى گوشواره كه تو گوش دختر آل الله را بشكافى ؟!
نكن ! تو را به هرچه بريت مقدس است ، دنبال فاطمه نكن ! اين دختر، زهره اش آب مى شود و دل كوچكش مى تركد. بگو كه از او چه مى خواهى و به زبان خوش از او بگير.
عذاب خودت را مضاعف نكن . آتش به قيامت خودت نزن ! ببين چگونه دامنش به پاهايش مى پيچد و او را زمين مى زند!
همين را مى خواستى ؟ كه با صورت به زمين بيفتد و از همش بزود؟ و تن روسرى اش را به غنيمت بگيرى ؟

 

 ...

 

هراس و انستيصالشان تكانت نمى دهد؟ آهاى ! نامرد بى همه چيز كه بر اسب نشسته اى و به يك خيز بر النگو و دست اين دخترك ، چنگ انداخته اى . بايست ! پياده شو! و النگو را دربيار و ببر!

 

 ...

 

عده اى با شمشير و خنجر و نيزه او را دوزه كرده اند و شمر كه سر دسته آنهاست به جد قصد كشتن او را دارد و استدلالش فرمان اين زياد است كه : هيچ مردى از لشگر حسين نبايد زنده بماند.
تو مى دانستى كه حال سجاد در كربلا بايد چنان بشود كه دشمن اميدى به زنده ماندنش و رغبتى به كشتنش پيدا نكند، اما اكنون مى بينى كه كشتن او نيز به اندازه وخامت حال او جدى است . پس ميان شمشير شمر و بستر سجاد حائل مى شوى ، پشت به سجاد و رو در روى شمر مى ايستى ، دو دستت را همچون دو بال مى گشايى و بر سر شمر فرياد مى زنى : شرم نمى كنى از كشتن بيمارى تا بدين حد زار و نزار؟ و الله مگر از جنازه من بگذرى تا به او دست پيدا كنى .

 

 

 ...

 

چه سرخى غريبى دارد آفتاب ! و چه شرم جانكاهى از آنچه در نگاهش ‍ اتفاق افتاده است . آنچنانكه با اين رنج و تعب ، چهره خود را در پشت كوهسار جمع مى كند.

 

...

 

اينجا كربلا ست يا عرش خداست ؟!
اگر چه خسته و شكسته اى زينب ! اما نمازت را ايستاده بخوان ! پيش روى خدا منشين !

 

 ...

 

آدمى به سر، شناخته مى شود، يا لباس ؟
كشته اى را اگر بخواهند شناسايى كنند، به چهره اش مى نگرند يا به لباسى كه پيش از رزم بر تن كرده است ؟
اما اگر دشمن آنقدر پليد باشد كه سرها را از بدن جدا كرده و برده باشد، چه بايد كرد؟
اگر دشمن ، كهنه ترين پيراهن را هم به غنيمت برده باشد، چه بايد كرد؟
لابد به دنبال علامتى ، نشانه اى ، انگشترى ، چيزى بايد گشت .

...

                                      گزیده ای از پرتوهای هشتم ٬ نهم٬ دهم و یازدهم کتاب آفتاب در حجاب

                                                                            سید مهدی شجاعی

فایل صوتی محمود کریمی 1

فایل صوتی محمد کریمی 2

 فایل تصویری محمود کریمی

+ نوشته شده در 16:45 توسط علی .
جمعه بیست و هشتم دی 1386
دریا تشنه بود

 

                         

دریا را شنیده ام

دیده ام

گریسته ام ; بسیار

 

از بالای بلند سروها

در لا به لای دفتر خون

در لای لایی مادر

 

آن گاه که قطره قطره

نام شیرین دریا را

در کام تشنه ي شیرخوار خویش می کاشت:

 

دریا تشنه بود ، روزی که سنگ می بارید!

 

 

و تا هنوز ، نام دریا

بر پیشانی کودکان

چون سرنوشت روشن رودها خواندنی است

دریا در دیار دور

و من مقابل دریا نشسته ام

با انبوه مبهم اندوه

و آسمانی از ابرهای متراکم

 

به احترام،

به ادب

سلام می کنم،

 

و "زیارت عاشورا" آغاز می شود:

 

 السَّلام عَلَيْكَ يَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللهِ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ أمِيرِ المُؤْمِنينَ ، وَابْنَ سَيِّدِ الوَصِيِّينَ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ابْنَ فاطِمَةَ الزّهراءِ سَيِّدَةِ نِساءِ العالَمِينَ ، السَّلام عَلَيْكَ يَا ثَارَ اللهِ وابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ المَوْتُورَ ، السَّلام عَلَيْكَ وَعَلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكُمْ مِنّي جَميعاً سَلامُ اللهِ أبَداً ما بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ.

يَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ ، وجَلّتْ وعَظُمَتْ المُصِيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلَى جَمِيعِ أهْلِ الإسلام ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصِيبَتُكَ فِي السَّمَوَاتِ عَلَى جَمِيعِ أهْلِ السَّمَوَاتِ ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً أسَّسَتْ أساسَ الظُّلْمِ وَالجَوْرِ عَلَيْكُمْ أهْلَ البَيْتِ ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَأزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الّتِي رَتَّبَكُمُ اللهُ فِيها ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ ، وَلَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدِينَ لَهُمْ بِالتَّمْكِينِ مِنْ قِتالِكُمْ ، بَرِئْتُ إلى اللهِ وَإلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَمِنْ أشْياعِهِمْ وَأتْباعِهِمْ وَأوْلِيائِهِمْ.

يَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، إنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ إلى يَوْمِ القِيامَةِ ، وَلَعَنَ اللهُ آل زِيَاد وَآلَ مَرْوانَ ، وَلَعَنَ اللهُ بَنِي اُمَيَّةَ قاطِبَةً ، وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجانَةَ ، وَلَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْد ، وَلَعَنَ اللهُ شِمْراً ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً أسْرَجَتْ وَألْجَمَتْ  وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ ، بِأبِي أنْتَ وَاُمِّي لَقَدْ عَظُمَ مُصابِي بِكَ ، فَأسْالُ اللهَ الّذِي أكْرَمَ مَقامَكَ ، وَأكْرَمَنِي بِكَ ، أنْ يَرْزُقَني طَلَبَ ثارِكَ مَعَ إمام مَنْصُور مِنْ أهْلِ بَيْتِ مُحَمَّد صَلّى الله عَلَيْهِ وَآلِهِ.

اللهمّ اجْعَلْني عِنْدَكَ وَجِيهاً بِالحُسَيْنِ عَلَيهِ السَّلام فِي الدُّنْيا وَالآخِرَة .

يَا أبَا عَبْدِ اللهِ ، إنِّي أتَقَرَّبُ إلى الله  وَإلَى رَسُولِهِ ، وَإلى أمِيرِ المُؤْمِنينَ ، وَإلَى فاطِمَةَ ، وإلى الحَسَنِ وَإلَيْكَ بِمُوالاتِكَ ، وَبِالْبَرَاءَةِ مِمَّنْ قَاتَلَكَ وَنَصبَ لَكَ الحَربَ ، وبالْبَرَاءةِ مِمَّنْ أسَّسَ أساسَ الظُّلْمِ وَالجَوْرِ عَلَيْكُمْ ، وَعلى أشياعِكُم وَأبْرَأُ إلى اللهِ وَإلى رَسُولِهِ وَبِالبراءِةِ مِمَّنْ أسَّسَ أساسَ ذلِكَ ، وَبَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ ، وَجَرَى في ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعَلَى أشْياعِكُمْ ، بَرِئْتُ إلى اللهِ وَإلَيْكُمْ مِنْهُمْ ، وَأتَقَرَّبُّ إلى اللهِ  ثُمَّ إلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُم وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ ، وَبِالْبَرَاءَةِ مِنْ أعْدائِكُمْ ،وَالنَّاصِبِينَ لَكُم الحَرْبَ ، وَبِالبَرَاءَةِ مِنْ أشْياعِهِمْ وَأتْباعِهِمْ ،  إنِّي سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ ، وَوَلِيٌّ لِمَنْ والاكُمْ ، وَعَدُوٌّ لِمَنْ عاداكُمْ ، فَأسْألُ اللهَ الّذِي أكْرَمَني بِمَعْرِفَتِكُمْ ، وَمَعْرِفَةِ أوْلِيائِكُمْ ، وَرَزَقَني البَراءَةَ مِنْ أعْدائِكُمْ ، أنْ يَجْعَلَني مَعَكُمْ في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ، وَأنْ يُثَبِّتَ لي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْق في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ ، وَأسْألُهُ أنْ يُبَلِّغَنِي الْمقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللهِ ، وَأنْ يَرْزُقَنِي طَلَبَ ثَارِي كم مَعَ إمَام هْدِيٍّ ظَاهِر نَاطِق بالحقِّ مِنْكُمْ ، وَأسْألُ اللهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّأنِ الَّذِي لَكُمْ عِنْدَهُ أنْ يُعْطِيَنِي بِمُصابِي بِكُمْ أفْضَلَ ما يُعْطِي مصاباً بِمُصِيبَتِهِ ،  مُصِيبَة مَا أعْظَمَها وَأعْظَمَ رَزِيّتهَا فِي الإسلام وَفِي جَمِيعِ أهلِ السَّموَاتِ وَالارْضِ.

اللهُمَّ اجْعَلْني في مَقامِي هذا مِمَّن تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ.

اللهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، وَمَماتي مَماتَ مُحَمَّد وَآل مُحَمَّد.

اللهُمَّ إنَّ هَذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ الاكْبادِ ، اللعِينُ بْنُ اللعِينِ عَلَى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلّى الله عَلَيْهِ وَآلِهِ في كُلِّ مَوْطِن وَمَوْقِف وَقَفَ فِيهِ نَبيُّكَ ـ صَلّى الله عَلَيْهِ وَآلِهِ ـ.

اللهُمَّ الْعَنْ أبَا سُفْيانَ وَمُعَاوِيَةَ وَيَزيدَ بْنَ مُعَاوِيَةَ وآلَ مَرْوَانَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللعْنَةُ أبَدَ الآبِدِينَ ، وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيَاد وَآلُ مَرْوانَ  بِقَتْلِهِمُ الحُسَيْنَ  صلوات الله عليه ، اللهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللعْنَ  منك وَالعَذابَ الأليم.

اللهُمَّ إنِّي أتَقَرَّبُّ إلَيْكَ في هذَا اليَوْمِ ، وَفِي مَوْقِفِي هَذا ، وَأيَّامِ حَيَاتِي بِالبَرَاءَةِ مِنْهُمْ ، وَاللعْنَةِ عَلَيْهِمْ ، وَبِالْمُوالاةِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيِّكَ عَلَيِه وعَلَيْهِمُ السَّلام.

ثمّ يقول : اللهُمَّ الْعَنْ أوّلَ ظالِم ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد ، وَآخِرَ تَابِع لَهُ عَلَى ذلِكَ ، اللهُمَّ الْعَنِ العِصابَةَ الَّتِي جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ  وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ عَلَى قَتْلِهِ. اللهُمَّ الْعَنْهم جَميعاً ( يقول ذلك مائة مرّة ).

ثمّ يقول : السَّلام عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وَعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ

آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،  السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ .

ثمّ يقول : اللهمَّ خُصَّ أنْتَ أوّلَ ظالم بِاللّعْنِ مِنِّي ، وَابْدَأْ بِهِ أوّلاً ، ثُمَّ الثَّانِي ، وَالثَّالِثَ وَالرَّابِع ، اللهُمَّ الْعَنْ يزِيَدَ خامِساً ، وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللهِ بْنَ زِيَاد وَابْنَ مَرْجانَةَ وَعُمَرَ بْنَ سَعْد وَشِمْراً وَآلَ أبي سُفْيانَ وَآلَ زِيَاد وآلَ مَرْوانَ إلَى يَوْمِ القِيامَةِ.

ثم تسجد وتقول : اللهمَّ لَكَ الحَمْدُ حَمْدَ الشَّاكِرينَ لَكَ عَلَى مُصابِهِمْ ، الحَمْدُ للهِ عَلَى عَظِيمِ رَزِيّتي.

اللهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الحُسَيْن يَوْمَ الوُرُودِ ، وَثَبِّتْ لي قَدَمَ صِدْق عِنْدَكَ مَعَ الحُسَيْنِ وَأصْحابِ الحُسَيْن الّذِينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْن عَلَيْهِ السَّلام.

قال علقمة : قال أبو جعفر ( عليه السلام ) وإن استطعت أن تزوره في كل يوم بهذه الزيارة من دارك فافعل فلك ثواب جميع ذلك.

 

  

 آدمي بايد در كجا ايستاده باشد كه مرگ، ديوار هراس او نباشد و زندگي او با مرگ به بن بست نرسد و در تقاطع نماند؟ آدمي بايد چه نوشيده باشد كه اين همه تلخي و رنج را شيرين شيرين مستانه مستانه سر كشد؟ و آدمي بايد چقدر سرشار باشد كه اين همه از دست دادن، او را زيادتر و سرشارتر نمايد؟ يا حسين ! يا حسين! بر محدوديت و محروميت ما ترحمي. بر اين همه ضعف و حقارت، بر اين همه ترس و هراس و تعلّق، بر اين همه ذلّت و تسليم عنايتي! ساقي بريز از كرم به جام باده خوارها

 راستي ما در كجا ايستاده ايم، ما در كجا افتاده ايم! حسين جان عنايتي!

                                                                            شیخ علی صفایی

 

                               

+ نوشته شده در 16:30 توسط علی .
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
هیئت اینترنتی محبان الحسین
ya hosein

ya abolfazl

ya zeinab

روز اول               محمد پوربخش

                       امیر امیری فر

روز دوم             محسن توسلی

                       مجید تولایی

روز سوم           عطیه حجاریان

روز چهارم         سید علیرضا حسینی

روز پنجم          عبدالرحمن منصوری راد

                      فاطمه طهرانی

روز ششم        نرگس بورونی

روز هفتم         غزال فرهانی

روز هشتم        کوثر ایرانمنش

روز نهم            مجید احسانی نیک

                     سید محمد حسین حمیدی

روز دهم          علی مسیحی

                     امیر سالاری

روز یازدهم      فاطمه اربابی فر

روز دوازدهم    محمد مهدی اسلامی

 توضیحات بیشتر را در اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در 0:36 توسط علی .
یکشنبه شانزدهم دی 1386
آري آري جان خود در تير كرد آرش
این برف امروز هر چه قدر درد سر داشت اما منو یاد بیت اول آرش کمانگیر انداخت و باعث شد یه بار دوباره کاملش رو بخونم و لذت ببرم .

برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد     گر زبام ِكلبه اي دودي

يا كه سوسوي چراغي     گر پياميمان نمي آورد

رد پا ها  گر نمي افتاد      روي جاده ها  لغزان

ما چه مي كرديم   در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد

...

بقیه اش رو هم حتما خودتون برین دوباره بخونین

+ نوشته شده در 18:31 توسط علی .
یکشنبه شانزدهم دی 1386
بدون شرح ...

سورپریز اسماعیل بالاخره رسید.

راحت بخواب ای بایگان

+ نوشته شده در 17:4 توسط علی .
جمعه چهاردهم دی 1386
عکس 2
جاده ناصر آباد جهارشنبه ۲ هفته پیش

لالون

 

 

+ نوشته شده در 16:10 توسط علی .
جمعه چهاردهم دی 1386
آنها كه به ما عقاب بودن ياد دادند ...

۱- ((عقاب)) نمی گذارد ((کلاغها)) حتی ((بازها)) ذره ای حتی به خانه اش نزدیک شوند .

   ((عقاب)) نمی گذارد ((جوجه هایش)) خوراک مشتی ((کرکس)) و ((لاشخور)) شوند نمی گذارد  ((کفتار)) ها حتی جرات کنند نگاه چپ به خانه اش و به جوجه هایش بیندازند .

   و این همه را به هر قیمتی انجام می دهد . حتی اگر آنها گله ای ٬ بالا سر لانه اش بچرخند با آنها می جنگد حتی اگر زنده نماند چون (( یک امپراطور باید سرپا جان دهد)) .

   اینگونه است که جوجه هایش هم که از آن پایین نگاهش می کنند عقاب بودن را یاد می گیرند و این چیزی بود که ما از بزرگترهایمان یاد گرفتیم .

 

۲- برای یکی از دوستان که اگر چه بین حرفهایم استدلال هایم را برایش گفتم اما وقت نشد به نکته اصلی برسیم که : (( نقد هیچ موقع با تهدید همراه نیست ))

   از اینکه هنوز هم مثل خیلی های دیگر نشده ای و رودررو حرفت را می زنی نمی دانی چقد خوشحال شدم و اینکه اگر این یک جمله کافی نبود باز هم بسیار خوشحال می شوم تا سرش بحث کنیم . 

+ نوشته شده در 12:50 توسط علی .
دوشنبه دهم دی 1386
یاد باد!
این پست ما برنده شده ایم  را که گذاشتم یکی از دوستان قدیمی اس ام اس زدن و گفتن که یاد یکی از پست های قدیمی رییس دیوونه خونه افتادن و خواست که اون پست رو اینجا بگذارم ما هم با اجازه صاحابش اون پست رو به طور کامل اینجا می آوریم . 

آدم همیشه از جایی که انتظارش را ندارد غافلگیر می شود. خیلی کیف می دهد وقتی در اوج بی حوصلگی و روزمرگی این سورپریز ها سروکله شان پیدا می شود.

 

نمونه اش همین بخش کامنت های وبلاگ است که در آن می روی و خیلی اتفاقی دوست های قدیم دوران دانشگاه ات را می بینی. می روی و یک دفعه آقای مجید احسانی را می بینی و پشت بند اش علی مسیحی را. من که هنوز چهارشاخ مانده ام که ما را از کجا پیدا کردند این دو تا. من و جلال الدین را. آقای احسانی تازه از رو هم نمی رود و پست ویژه برایمان می نویسد.

 

کف جلال که حسابی بریده است. من هم سرخوش یاد خاطرات اجق وجق و ماندگاری می افتم که به جز دهکده فیزیک دانشگاه تهران هیچ جای دیگری نمی شد و نمی توانستند اتفاق بیفتند. بوهای مشکوک و هیجان آوری را حس می کنم. تو مایه های کل کل های دفتر انجمن و دفتر رئیس دانشکده و ....

 

وبلاگ علی مسیحی را می خوانم و یاد آن وقت ها می افتم که چه موجود معصوم و مظلوم و ساکت و  سر به راهی بود. شب و صبح اش را تو انجمن به هم می چسباند و موقع دعواها و جنگ و خونریزی های وحشتناک رئیس روسای انجمن نفس اش هم در نمی آمد. یک ورودی از ما پائین تر بود.فکر کنم 26 باری همه کتاب های انجمن را خواند و سیما تاثریان بدذات گردگیری های نوارخانه و کتابخانه را می انداخت گردن اش. علی مسیح باز مصلوب انجمن به هیچ وجه پسر پیش پا افتاده ای نبود. هنوز خاطره کوروش یغمایی و سیب نقره ای اش برایم ماندگار است.

 

یک ضرب المثل قدیمی گوانتانامایی هست که می گوید زیر سنگ را دیدی؟ آقای احسانی را همانجا دیدی. به همین خاطر بهتر است چیزهای زیر سنگ را به خودش بگویید که با احترام، طمانینه و خونسردی دیوانه کننده برایتان بیاورد.

همیشه موضوعی داشته ایم که برق سه فاز همدیگر را بپرانیم برای صحبت کردن، برای سورپریز. فکر می کنم تنها دوره ای بود که اتاق ما با اتاق آن ها نه جنگید نه له کرد و نه کوبید. کارهای شاخدار و به یادماندنی ای با یکدیگر کردیم. فقط نمی دانم چرا بعد از اردوی مشهد از من نمی ترسند؟

 

یادش بخیر و حالا خوشبختانه یا بدبختانه یک نفر از اتاق بغل و پشت بندش یک نفر از اتاق خودمان دست به یکی کرده اند و آن قدر بی هوا از شومینه دیوونه خونه پریده اند پائین که من را وسوسه نوشتن خاطرات آن زمان کردند....

فکر کردید چی؟ می نویسم.... از همان بخش های  شربه پا کن اش هم شروع می کنم که بقیه هم از سوراخ موش بیایند بیرون و پیدایشان شود....

+ نوشته شده در 21:3 توسط علی .
شنبه هشتم دی 1386
ضیافت
ضیافت حالاست ٬ سفره کاغذ پهن ٬ قدح مرکب پر ٬ اشتهایت چه شد قلم ؟ بنوش . به نوشتن در آ ٬ ای تشنه ایام محبس ٬ برقص بر این سرد سفید لغزنده . صفحع کاغذ ٬ سوز دل کن  ٬ آتش بزن این برگ خشک سوزنده را ٬ یک جرقه کبریت تو اجاق سر گذشته را مشتعل می کند .

                                                                                                              ( هزار دستان )

+ نوشته شده در 21:30 توسط علی .
پنجشنبه ششم دی 1386
ما برنده شدیم !
تمام شد !

هر چه بود و نبود ٬ هر چه کردیم و نکردیم ٬ هر چه شد و نشد ٬ تمام شد !

چقدر احساس خوبی ست این که ببینی دیگر این بار از روی دوشت برداشته شده !

نمی خواستم در این مورد - در مورد این پایان - چیزی بنویسم ٬ اما یک سری شاید اتفاقات باعث شد یک چند خطی هم در مورد رفتنمان بنویسیم .

آن هم رفتارهای آدمهایی بود که ... همان روز و حتی یک روز بعد از آن جلسه خیلی توی فکر بودم که چرا باید آدمهایی که خودشان از خیلی چیزها (( باید خبر داشته باشند )) باید به خاطر ارضا شدن به خاطر ۴ تا کف و سوت بقیه از چیزهایی صحبت کنند که خودشان شاید دلیلش را خوب می دانند ... اما خوب که فکر کردم دیدم که نه ٬ به چند دلیل اشتباه می کردم .

اول اینکه نه ! از کجا بدانند . آن ها به قول قدیمی ها فقط صورت سرخ را می دیدند . از کجا می دانستند که این صورت با سیلی سرخ شده یا گل انداخته ؟

دوم اینکه من که بارها در طول این سالها از این طعنه ها و حرف ها و حدیث های پشت سرم شنیده بودم چرا به خاطر حرفهای  ... ... باید ناراحت می شدم . شاید چون مدتی بود از آن دهکده دور شده بودم بد عادت شده بودم و انتظارم در مورد بعضی چیزها بالا رفته بود .

نمی دانم چه سری  داشت این خراب شده ... در طول همان سالهایی که در انجمن فعالیت می کردم هم ٬ توی این فیزیک فقط تخلیه انرژی می شدیم ... بهترین کار را به بهترین شیوه ممکن هم اگر انجام می دادی باز هم عده ای بودند که بگردند و چیزی پیدا کنند تا خستگی بر تنت بماند و ... و الحق هم که چه خوب از پس مسئو لیتشان بر می آمدند . اما از اینجا که خارج می شدم با بچه های دیگر که بودم ٬ واقعا می شد از فعالیت دانشجویی لذت برد . در بحبهه آن همه دعوا و فشار های انجمن تهران ٬ بودن با آن آدمها اینقدرلذت بخش و آرامش دهنده بود که با یک ساعت بحث و صحبت با آنها می توانستی همه آن استرس ها و فشارها را فراموش کنی .

دلم تنگ شده ... همه برای قدیمی های فیزیک هم برای آن غیر فیزیکی ها . کاش می شد یک بار دیگر آن آدمها را دور هم ببینم که البته می دان غیر ممکن است چون خیلی هایشان دیگر این دور و بر نیستند ...

بگذریم ... نمی دانم اصلا چرا اینها را نوشتم . احتمالا به این دلیل که ترک عادت موجب مرض است . شاید به همین خاطر بود که دوباره بعضی از رفتارها باز هم برایم غیر عادی شده بود .

اما خوشحالم . خوشحالم برای اینکه ما برنده شده ایم . حالا که بچه ها را می بینم . حالا که مهدی و وحید و بقیه بچه ها را می بینم ٬ مطمئن می شوم که ما برده ایم .چون با همه این حرفها و و مزخرفاتی که راه می اندازند اینها را می بینم که که ایستاده اند و با تمام انرژی ٬ با شور و حرارت ٬ دارند راهی را که ما شروع کرده بودیم ٬ می روند . و چیزی را که با چنگ و دندان حفظش کردیم - این چنگ و دندان را شاید فقط ۵ ٬ ۶ نفر درک کنند - حالا دارد روز به روز بهتر از قبل می شود .

حالا نگاه کردن به این بچه ها ٬ دیدن این دوستانم برایم بزرگترین لذت دنیاست !

+ نوشته شده در 16:53 توسط علی .
چهارشنبه پنجم دی 1386
داستان ...
تو رمانی که خواندنت تا ابد طول می‌کشد، من داستان کوتاه کوتاهی که نخواندم تا ابد طول کشیده است .
+ نوشته شده در 16:50 توسط علی .