اما عکس های امروز
پنجشنبه هفته گذشته جاده تلو



البته توي اينجا نمي شه خيلي بزرگش كرد . اگر خوشتان آمد مي توانيد سيو كنيد و با كيفيت بهتر ببينيد.
حالا می خواهند گندی که بالا آورده اند را با ۱۰ تا ماشین و تعدادی عمله حل کنند که حتی بلد نیستند چه طور باید با آمها حرف زد ٬ حتی آدااب معاشرت اویه را هم یاد نگرفته اند .
۲۸ سال این بچه هایی را که تحویل گرفتند به امان خدا ول کردند و حالا که نسل شان بار آمده - همان نسل معروف به نسل انقلاب را می گویم - تازه فهمیده اند که چه گندی به بار آورده اند و می خواهند اینگونه عذاب وجدانشان را ...
قرار بود آموزش و پرورش باشد . از آموزشش که مملکت خیری ندید و گرنه حال و روزمان این نبود اما امان از این پرورش ! کاش روزی کسی توانایی این را داشته باشد و همه شان را ردیف کند و ازشان بپرسد که چه برنامه ای برای پرورش این نونهالان و نوجوانان - معروف به امیدهای انقلاب - و جوانان داشتید که اینگونه موفقیت آمیز بوده ؟ این نسل بی هویت را چگونه ساخته اید . گاهی اوقات بعضی چیزها را که میبینم و می شنوم می ترسم از اینکه خواهر و برادرم در این مدرسه ها درس می خوانند . تنم می لرزد که چگونه این اتفاقات در مدرسه راهنمایی و دبیرستان میهن (( اسلامی )) مان اتفاق می افتد .
جدا اگر حتی اپسیلونی به آنطرف اعتقاد داشته باشند شب چگونه به خواب می روند .
و حالا ...
قرار بود جمهوری اسلامی باشد . جمهوری اش را که ... اما حالا اسلامیتش باید با این چند تا ماشین و این چند تا آدم حفظ شود .
تا کی قرار است سرشان را را زیر برف بکنند و برای خودشان منشورهای کاری و اخلاقی ببافند و ...
گشت های به اصطلاح ارشاد نونه کاملا بارز مدیریت ایرانی و کنترل بحران است .
این نسل نسل شماست آقایان ... نسلی که شما ساخته اید .
حالا به جای اینکه مواخده اش کنید و یک سری عمله از سر ساختمان ببرید و روزی ۲۰۰۰ تومان بیشتر به او بدهید تا بزند توی سرشان باید جوابشان را بدهید که چرا هیچ کاری برایش نکردید و هیچ برنامه ای برایش نداشتید و ندارید .
این میوه های درختیست که شما کاشتید ...
حالا تحویل بگیرید ....
آره امروز که روز تولد این وبلاگه به این نتیجه رسیدم که همه چیز رو نمی شه نوشت .
اصلا این کلافگی دیگر امان نوشتن نمیدهد. دیگر دست و دلم به نوشتن نمی رود . وقتی که آنها که ادعای دوستی شان می شد و می شود چنان ... بگذریم .
به قول بامداد : روزگار غریبی ست نازنین !
همه چیزت را باید جلوی چشمت از تو بگیرند و تو مجبور باشی تنها نگاه کنی و هیچ کس نباشد که حتی ...
نوشتن به ماند برای شاید وقتی دیگر.
راستی امروز مراسم ۱۶ آذر بود . کلی خودم رو کنترل کردم تا بعد از سالها بالاخره یه بار نرم پایین . بعد از اون خاطره بد پارسال که هنوز هم برام هضم نشده نمی خواستم دیگه اون خاطرات خوبم گذشته خرابتر بشه . نرفتم اما الان که فکر می کنم حس خیلی بدی دارم .