و هماره ٬ نقاب ها
نقاب های نفرین شده یافتن
و ناگزیر در هم شکستن !
نیچه
باز به خودت می گویی که نه این بار می شود ٬
می شود این یکی را دوست خواند و به او اعتماد کرد و ...
و باز هم تکرار داستان همیشه .
و باز به خود می گویی که نه این بار ... !
...
اگر دوست داشتید این رو هم به بقیه ی آثارش اضافه کنید. برای حضرت مهدی (ع) سروده.
وقتی تو نيستی نه هست های ما چونانکه بايدند نبايد ها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمريست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره می کنم باشد برای روز مبادا
امّا در صفحه های تقويم روزی به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد روزی شبيه ديروز، روزی شبيه فردا، روزی درست مثل همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتی تو نيستی نهست های ما چونانکه بايدند نبايد ها
هر روز بی تو روز مباداست
آينه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آينه ها که دعوت ديدارند
ديدارهای کوتاه از پشت هفت ديوار
ديوارهای صاف، ديوارهای شيشه ای شفاف
ديوارهای تو، ديوارهای من
ديوارهای فاصله بسيارند
آه ديوارهای توهمه آينه اند، آينه های من همه ديوارند
قيصر امين پور
شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است

پس چرا اینگونه ؟ چرا اینقدر زود ؟!
همیشه از رفتن گفتی ٬ آنقدر که این رفتن را به باور نشستیم . اما انگار بیش از همه خود به باور رفتن رسیدی که :
حرف های ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی !
ناگهان چقدر زود دیر می شود !
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
و چقدر زود دیر شد . زودتر از آنچه که فکرش را می کردیم . به راستی که مرگ را دریافته بودی و گر نه نمی توانستی اینقدر ساده بگویی :
ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی !
آخ که چقدر ساده حرفهای دلمان را می زد . چقدر ساده و بی تکلف . انگار که حالمان را برای کسی گفته باشیم و او این حال را برایمان نوشته باشد که :
یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس
و مثل همه ما از خیلی از چیزهایی که این دور و بر می گذرد خسته بودی و گریزان :
خسته ام از این کویر ٬ این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ٬ این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ٬ بادهای بی هدف
ابرهای سر به راه ٬ بیدهای سر به زیر
و آخر هم در یکی از همان سه شنبه ها که تو صیفش کرده بودی رفتی :
سه شنبه ٬
چرا تلخ و بی حوصله ؟
سه شنبه ٬
چرا این همه فاصله ؟
سه شنبه ٬
چه سنگین ٬ چه سرسخت ٬ فرسخ به فرسخ !
سه شنبه ٬
خدا کوه را آفرید !
اما می دانی که :
امشب
تکلیف پنجره
بی چشمهای باز تو روشن نیست !
آری قیصر امین پور هم رفت . فکر میکنم بیشتر شعرهایی که توی وبلاگم می گذاشتم متلق به اوست ٬ که آنقدر ساده و از ته دل حرف می زد که هرگاه دلتنگ می شدم به دفتر های شعرش سری می زدم و حالم را در آنجا می یافتم و آرامش پیدا می کردم . زود بود .خیلی زود . اما انگار دیگر طاقت اینجا را نداشت قیصر . او که اول نامش حرف آخر عشق بود :
وقاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود !
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر آنچه که هست
روندگان طریقت ره بلا ورزند
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز