تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
سفسطه
صَد دَفه هـَم که لای انگشت ِ شَست ُ اِشاره م ُ گاز بگیرم
بازم این سوال ِ سِمِج میاد سُراغم که:
وقتی می شه وجود ِ هوا رُ
با فُرمولای فیزیک ُ شیمی ثابت کرد،
چرا یه فرمول ِ بی کـَلَک
واسه اثبات ِ خیلی چیزای دیگه نیست؟
+ نوشته شده در 6:14 توسط علی .
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
ياد باد آن روزگاران ...
این پست وحید عزیز رو که خوندم و حرف های یکی دیگه از دوستان رو که امروز در مورد مکه و مدینه زد دلم خیلی گرفت و یاد این عکس  و اون روزها افتادم .

ياد باد

چه روزهايي داشتيم . چه شر و شوري !

دلم مي خواد يك بار ديگه اون روزها رو تجربه كنم حتي اگه شده براي يك روز .

هيچ جا و هيچ كس از دستمون آسايش نداشت حتي توي اين سفر ...

و اين تركيبي را كه در اين عكس مي بينيد ، هر كس بشناسد شايد الان باور نكند كه اين ها در  اين سفر در كنار هم ۱۵ - ۲۰ روزي را زندگي كرده اند .وحيد ، نويد ، ميثم ، صادق ، احمد . ياد اون روزها بخير .

راست مي گه آقا وحيد . نمي دونم چرا اين زخما اينقد زود سر باز كردن .

+ نوشته شده در 22:54 توسط علی .
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
گفتم :(( باید دوباره گاو آهن

            پندار خاک ها را

            زیر و زبر کند ))

+ نوشته شده در 0:52 توسط علی .
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
هر چه قدر که فکر می کنم ٬ هر چقدر به این مغز فشار می آورم ٬ هر چه قدر که همه جوانب را می سنجم ٬ هر چه قدر که دنبال تو جیه می گردم ٬ معنی این نمی توانم ها و نمی شود ها را نمی فهمم . یعنی چه دلیلی می تواند داشته باشد که این همه اصرار بر نمی توانم ....

نباید اینجوری باشد . حداقل او نباید .

این نمی توانم ها را هیچ جوری نمی توانم هضم کنم یا حتی توجیه !

نمی شود از خورشید توقع تاریکی داشت . می شود ؟

چون حتی اگر خودش هم بخواهد نمی تواند .

پس اینها یعنی چه ؟

اینطور مواقع فقط می توانی بگویی خدایا خودت کمک کن !

 

+ نوشته شده در 16:28 توسط علی .
شنبه بیستم مرداد 1386
یادگار دوست
من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

+ نوشته شده در 0:38 توسط علی .
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
کلیدی برای پرواز
گاهی یک تلنگر کوچیک یک چیز خیلی ساده چه چیزهایی بزرگی رو به یاد آدم می آره !

یکی از دوستان قدیمی دیروز یه چیز خیلی کوچیک هدیه داد و چیز بزرگی رو بهم یادآوری کرد که شاید از فرط عادی بودن فراموشش کرده بودم .

شکر گزاری !

و این شعری که نوشته بود :

جانا بی تو قرار نتوانم کرد

احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زبان شود هر مویی

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

رد پای ایزدی

+ نوشته شده در 22:35 توسط علی .
دوشنبه هشتم مرداد 1386
سماع سوختن

سماع سوختن

 عشق شادی ست ، عشق آزادی ست
 عشق آغاز آدمی زادی ست

 عشق آتش به سینه داشتن است
 دم همت بر او گماشتن است
 
عشق شوری زخود فزاینده ست
زایش کهکشان زاینده ست

تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پیله رقص پروانه ست
 جنبشی در نهفت پرده ی جان
در بن جان زندگی پنهان

 زندگی چیست ؟ عشق ورزیدن
 زندگی را به عشق بخشیدن
 زنده است آن که عشق می ورزد
 دل و جانش به عشق می ارزد
آدمی زاده را چراغی گیر
 روشنایی پرست شعله پذیر
 خویشتن سوزی انجمن فروز
 شب نشینی هم آشیانه ی روز
 آتش این چراغ سحر آمیز
 عشق آتش نشین آتش خیز

 آدمی بی زلال این آتش
مشت خاکی ست پر کدورت و غش

 تنگ و تاری اسیر آب و گل است
 صنمی سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدی و گر نیکی
 تو شبی ، بی چراغ تاریکی
آتشی در تو می زند خورشید
کنده ات باز شعله ای نکشید ؟
 چون درخت آمدی ، زغال مرو
میوه ای ، پخته باش ، کال مرو
 میوه چون پخته گشت و آتشگون
 می زند شهد پختگی بیرون
 سیب و به نیست میوه ی این دار
 میوه اش آتش است آخر کار

خشک و تر هر چه در جهان باشد
 مایه ی سوختن در آن باشد
 سوختن در هوای نور شدن
 سبک از حبس خویش دور شدن
کوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
 آتشی بود آسمان آهنگ
 دم سرد که کرد او را سنگ ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
 نور در جسم خویش زندانی ست

 
سنگ ازین سرگذشت دل تنگ است
 فکر پرواز در دل سنگ است

 مگرش کوره در گذار آرد
 آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
 بر جهد آتش از میان دو سنگ
 برق چشمی است در شب دیدار
 خنده ای جسته از لبان دو یار
 خنده نور است کز رخ شاداب
 می تراود چو ماهتاب از آب
 نور خود چیست ؟ خنده ی هستی
خنده ای از نشاط سرمستی
 هستی از ذوق خویش سرمست است
 رقص مستانه اش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیده ست
 تا درین آبگینه گردیده ست
 رنگ پیراهن است سرخ و سپید
 جان نور برهنه نتوان دید

بر درختی نشسته ساری چند
 چند سار است بر درخت بلند ؟
 زان سیاهی که مختصر گیرند
 آٍسمان پر شود چو پر گیرند
ذره انباشتی و تن کردی
 خویشتن را جدا ز من کردی
 تن که بر تن همیشه مشتاق است
 جفت جویی ز جفت خود طاق است
 رود بودی روان به سیر و سفر
 از چه دریا شدی درنگ آور ؟
ذره انباشی چو توده ی دود
 ورنه هر ذره آفتابی بود
 تخته بند تنی ، چه جای شکیب ؟
 بدرآی از سراچه ی ترکیب
 مشرق و مغرب است هر گوشه 
 آسمان و زمین در آغوشت
 گل سوری که خون جوشیده ست
 شیره ی آفتاب نوشیده ست
 آن که از گل و گلاب می گیرد
 شیره ی آفتاب می گیرد
 
جان خورشید بسته در شیشه ست
شیشه از نازکی در اندیشه ست

پری جان اوست بوی گلاب
می پرد از گلابدان به شتاب
 لاله ها پیک باغ خورشیدند
 که نصیبی به خاک بخشیدند
 چون پیامی که بود ، آوردند
 هم به خورشید باز می گردند
برگ ، چندان که نور می گیرد
 باز پس می دهد چو می میرد
 وامدار است شاخ آتش جو
 وام خورشید می گزارد او
 
شاخه در کار خرقه دوختن است
 در خیالش سماع سوختن است

در دل دانه بزم یاران است
 چون شب قدر نور باران است
 عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیده دمان ز گل بدمند
 چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
 نقش خورشید می برد در کار
 
گل جواب سلام خورشیدست
 دوست در روی دست خندیدست

نرم و نازک از آن نفس که گیاه
 سر بر آرد ز خاک سرد و سیاه
 چشم سبزش به سوی خورشیدست
 پیش از آتش به خواب می دیدست
 دم آهی که در دلش خفته ست
 یال خورشید را بر آشفته ست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان که این دانه پاره ی دل اوست
 دانه از آن زمان که در خاک است
 با دلش آفتاب ادرک است
 سرگذشت درخت می داند
 رقم سرنوشته می خواند
 گرچه با رقص و ناز در چمن است
 سرنوشت درخت سوختن است

 
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان

 دست و دامن تهی و پا در بند
 سر کشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
 که تگرگم به تازیانه گرفت
 بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
 مرغ شب خوان که با دلم می خواند
 رفت و این آشیانه خالی ماند
 آهوان گم شدند در شب دشت
 آه از آن رفتگان بی برگشت
 گر نه گل دادم و بر آوردم
 بر سری چند سایه گستردم

 دست هیزم شکن فرود آمد
 در دل هیمه بوی دود آمد
 کنده ی پر آتش اندیشم
 آرزومند آتش خویشم

شاهکار استاد هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در 3:22 توسط علی .
شنبه ششم مرداد 1386

ali

در زندگی خودم را شدیدا عادت داده ام که به هر چیز و به هر نام و به هر مرامی به دیده شک بنگرم و هنوز به هیچ مطلقی نرسیده ام و شاید هرگز نرسم ... با ین وجود نمی دانم چه سری در نام و حضور مقدس علی نهفته که همیشه با من است و آرامش روانم و بی عنایت همیشگیش زندگی نتوانم .بزرگ معلمیست ابدی و سترگ موذنی ازلی .  برای تمام مریدانش . یا علی ....

+ نوشته شده در 15:47 توسط علی .
چهارشنبه سوم مرداد 1386
نفرین کلمه را دست کم نگیر !
کلمه قدرت است ! کلمه قدرت است ! کلمه قدرت است !

و چه راحت می توان از قدرت این کلمات استفاده کرد .

وای از اینهمه کلماتی که می گویید و ...

چه راحت می توان کلمات را به ابتذال کشید .چه راحت می توان این کلمات را سلاخی کرد .چه راحت قدرت این کلمات را به بازی می گیری .

اما کلمه معجزه هم می کند .

 نمی توانی ٬ خودت را هم که بکشی نمی توانی .نمی توانی باطنت را پشت این کلمات زیبا پنهان کنی !

معجزه کلمات را دست کم نگیر .

کلمه شاید روزی نفرینت کند . 

+ نوشته شده در 23:10 توسط علی .