تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
یکشنبه هفدهم تیر 1386
میراث پدر علیه السلام
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است
+ نوشته شده در 0:18 توسط علی .
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386
عقرب عشق

دم به كله مي كوبد
و شقيقه اش دو شقه مي شود ،
بي آن كه بداند
حلقه آتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق .

 

+ نوشته شده در 6:39 توسط علی .
جمعه هشتم تیر 1386
نفت سر سفره
خبرگزاری های رسمی دیروز از به آتش کشیده شدن 12 پمپ بنزین در شب قبل از آن دادند و بی بی سی از کشته شدن سه نفر در این آتش سوزی ها خبر داد . این اولین نشانه از اون چیزیه که مدتهاست نخبگان این مملکت نسبت به وقوعش به پوپولیست ها هشدار می دن. اون موقعی که طرح تثبیت قیمت کالاهای اساسی تصویب شد تا قیمت بنزین ثابت بمونه بایداین روز رو می دیدن. به نظرم این کار برای دولت پوپولیست احمدی نژاد یک عملیات انتحاری بود. هرچند به لحاظ فضای مرده جامعه ایران اعتراضات پراکنده تداوم نخواهد داشت اما اگر دولت از این تصمیم عقب نشینی نکند به لحاظ روانی در بین اقشار رو به پایین جامعه به شدت ضریه خواهد خورد. هرچند اگر از این تصمیم برگرده که عواقب بلند مدت بدتری خواهد داشت. به نظر می رسه با اخباری که درمورد جدیت آمریکا در اعمال تحریم بنزین در مورد ایران به گوش می رسه ، این تصمیم از سر ناچاری و نوعی پیشگیریه و اگه اعمال نشه روزهای بدتری رو شاهد خواهیم بود. اما چیزی که این دو روز من می شنیدم که در بین صحبت های دانشجو ها بود یک نوع رضایت از این وضعیت بود . همه می گفتند بذار مردم بفهمند ما چی می کشیم . بذار پوپولیسم آثار خودشو نشون بده . این مردم باید بفهمن که آمدن نفت سر سفره شون یعنی چه
+ نوشته شده در 12:48 توسط علی .
سه شنبه پنجم تیر 1386
انتظار خبری نیست مرا !

دلم دردی که دارد با که گوید

گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق

که بر بخت بدم خوش خوش بموید

 

a

+ نوشته شده در 22:21 توسط علی .
یکشنبه سوم تیر 1386
دغدغه
نمی دونم . ولی فکر نمی کنم هيچ وقت اين اجازه رو به خودم داده باشم كه دغدغه هاي كسي رو مورد تمسخر قرار داده باشم ولي بعضي ها ....

دغده هاي يك فرد همه چيز او هستند كه اگر برايش خردش كني ديگر هيچ چيز از او باقي نخواهد ماند .

+ نوشته شده در 23:34 توسط علی .
یکشنبه سوم تیر 1386
متولد ماه تير
می خواستم به مناسبت ۳ تیر یه مطلب در مورد دوم خرداد بذارم :) ولی مقاله امروز شرق رو که خوندم دیدم چیز جالبیه شما هم بخونید بد نیست :
 
ما شکست خورديم، نمي دانم چه جوري اما سوم تير بود و همه ما جمع شده بوديم که در رقابت بين هاشمي رفسنجاني و احمدي نژاد کفه ترازو را به نفع هاشمي سنگين کنيم. غافل از اين بوديم که تاريخ با ما سر شوخي دارد و اين عادت هميشگي تاريخ ما است که خيلي ها را سرکار مي گذارد تا دل عده اي را خنک و چشم هاي بعضي را اشک آلود کند. رفته بوديم ميدان ونک تا با حرف مردم را تشويق کنيم که براي ادامه اصلاحات به آقاي هاشمي راي بدهند. ما قبل از اينکه برويم ميدان ونک شکست خورده بوديم. چون نمي دانستيم تاريخ ما تاريخ شوخي است. نمي دانم چرا همان وقت که مردم دورمان جمع شدند و سر هايشان را به علامت تاييد تکان مي دادند ما از چشم هايشان نخوانديم که آنها مي دانند که ما شکست خورده ايم. حتي بچه هايي که به حمايت از احمدي نژاد با پيراهن هاي مشکي و ريش هاي توپي و انگشترهاي عقيق مي آمدند در جمع ما و با مردم بحث مي کردند به ما نگفتند شما شکست خورده ايد. مردم دور آنها جمع شده بودند و آنها از حجاب حرف نمي زدند، از اسلام نمي گفتند، از ولايت فقيه و حقوق حداکثري چيزي نمي گفتند و در ميان ناباوري ما از احمدي نژاد آدمي ترسيم مي کردند اهل مدارا و سازش که براي ايجاد دموکراسي واقعي پا به ميدان گذاشته و تکيه کلامشان اين بود که چه کسي گفته احمدي نژاد اين است يا آن. آنها در برابر چشم هاي بهت زده ما مردي را ترسيم مي کردند که ما در دنياي واقعي به دنبالش مي گشتيم. خودمان را کنار کشيديم. مردم حرف هاي آنها را مي شنيدند و به تاييد سر تکان مي دادند، درست مثل ما. مردم مي دانستند آنها پيروز هستند و فقط کافي است سرشان را تکان بدهند تا تاريخ راه خودش را برود. وقتي پيروزي احمدي نژاد به شب نکشيد و همان دم دماي غروب قبل از آنکه وزارت کشور نتيجه اي را اعلام کند پيروز شد همه ما فهميديم تاريخ سرنوشت ديگري را به خواب ديده و آن وقت انگار همه آسمان سرمان خراب شد و فهميديم مردم ما را سرکار گذاشته اند. از آنها رنجيديم اما چون خودمان مثل آنها بوديم؛ اهل بخيه و شوخي، پس منتظر نشستيم و سرمان را تکان داديم و گفتيم؛ باشد اين نيز بگذرد. ما در دفتر يادداشت خودمان نوشتيم شما در سوم تير پيروز شده بوديد بدون اينکه به ما بگوييد و ما در سوم تير شکست خورديم بدون آنکه بدانيم و سوم تير شد روز تولد ما. ما روز تولدمان را با شکست شروع کرديم که هيچ وقت از شکست نترسيم.

اما نمي دانم شما سوم تير را به چه نشانه اي علامت زده ايد. نمي توانم با شما روراست حرف بزنم و نمي توانم بپرسم که شما امروز آيا همان چهره ترسيم شده از احمدي نژاد را در سيماي رئيس جمهور مي بينيد. تنها اين خاطره را مي نويسم؛ زماني که مدرسه راهنمايي مي رفتم روي يکي از اتوبوس هاي شرکت واحد يک شعر اتوبوسي نقش بسته بود نقل به اين مضمون؛ وقتي که توآمدي به دنيا جمعي به تو خندان و تو بودي گريان. کاري بکن اي دوست که وقت رفتن جمعي به تو گريان و تو باشي خندان.
+ نوشته شده در 19:11 توسط علی .
شنبه دوم تیر 1386
جرمم این بود

به سر موی دوست دل بستم

رفت عمر و هنوز پا بستم

 

کم ما گیر و عذر ما بپذیر

بیش از این بر نیامد از دستم

 

بیش از این خواستم ، ولی چه کنم ؟

چه کنم ، چون نمی توانستم

 

مگر این چند روزه دریابم

چله تا در نرفته از شستم

 

تو به فکر منی همیشه و من

تا به تو فکر می کنم ، هستم

 

دیگران ز بی خودی مستند

من از این خود ، از این خودی مستم

 

رو به سوی تو مستقیم ، دلم

این طرف ، آن طرف ندانستم

 

جز همین زخم خوردن از چپ و راست

زین طرفها چه طرف بربستم ؟

 

جرمم این بود : من خود بودم !

جرمم این است : من خود هستم !

 

+ نوشته شده در 14:45 توسط علی .