تمام مشكلات از اين وابسته گيهاست . خيلي چيزها را با وابستگي اشتباه مي گيريم و به همين خاطر زندگي مان مي شود سراسر دردسر . تعهد ، دوست داشتن ، وجدان و خيلي چيزهاي ديگر را را با وابستگي اشتباه مي گيريم . و آنچنان به آن چيزها و آن كس ها و آن كارها وابسته مي شويم كه توهم برمان مي دارد كه بدون آنها نمي توانيم زندگي كنيم . و ديگر نمي توانيم خودمان را بدون آنها حتي تصور كنيم . گاهي اوقات به چيزي وابسته مي شويم ، يا بهتر بگويم معتاد مي شويم . مثال دم دستي اش اعتياد بعضي هايمان به اينترنت يا موبايل يا خيلي چيزهاي ديگر است . گاهي به جايي وابسته مي شويم ، و همه چيزمان را براي آن جا خرج مي كنيم تمام سرمايه هاي مادي و معنوي مان را مي گذاريم و تا حد فنا پيش مي رويم . مثال زدن هم كه نمي خواهد فكر مي كنم واضح است . اما بدترين نوع وابستگي ، وابستگي به شخص است . فاجعه است . افتضاح است . اصلا قابل تحمل نيست . زجر آور است . اينكه خودت را به طور كامل در ديگري ببيني . نمي دانم چگونه بگويم خلاصه در كلام نمي گنجد اين فاجعه . وابستگي به شخص و خرج كردن هر آنچه داري براي او . تا آن حد كه هيچ چيز براي خودت باقي نگذاري تا با آن بتواني ادامه دهي و زندگي كني . از اين موارد هم بايد زياد ديده باشيد .، چون زمينه بروزش زياد هست . از عرصه سياست گرفته كه آدمها خود را وقف يك شخص مي كنند تا عرصه اجتماعي و عرصه برخوردهاي شخصي . خلاصه خودت را وابسته مي كني به شخصي و از او براي خودت بتي درست مي كني و مي پرستي اش و همه چيزت را به پاي اين بتت مي ريزي و واي به حال روزي كه اين بتت تو زرد از آب در بيايد ، آن وقت است كه به همراه او تو هم متلاشي مي شوي . واقعا نمي فهمم روي چه حساب و كتابي و بر اساس چه اصولي بعضي ها اينقدر زود خود را به كسي وابسته مي كنند و اينقدر سنگ كسي را به سينه مي زنند و خلاصه …. و چرا اين مفاهيم را اينقدر با هم خلط مي كنند . آهاي ايهاالناس يكي به اينها بگويد كه دوست داشتن با وابستگي خيلي تفاوت دارد . اصلا هيچ ربطي به هم ندارند . تو مي تواني كسي را شديدا دوست داشته باشي اما به او وابسته نباشي و بالعكس آهاي يكي بيايد اين بتهاي پوشالي مان را بشكند . آهاي يكي بيايد از اين وابستگي ها خلاصمان كند آهاي يكي بيايد به ما بفهماند كه اين توهمات را از ذهنمان خارج كنيم كه زندگي يعني فلان چيز يا فلان كس . آهاي يكي به دادمان برسد تا دير نشده . آهاي ي ي ي ي ي ي ي
پي نوشت : هيچ كس مثل شاملو به اين زيبايي شعر هاي مولانا را دكلمه نمي كند . اين آهنگ جديد وبلاگ هم يكي از زيباترين شعرهاي مولاناست با صداي شاملو كه هر چه كردم حجمش خيلي كم نشد بنابراين اگر دفعه اول قطع و وصل مي شد اجازه بدهيد يك بار تا آخر برود بعد دوباره پلي كنيد .

به خود گفتم: «ــ هان!
من تنها و خاليام.
بههمريختهگيي ِ دهشتناک ِ غوغاي ِ سکوت و سرودهاي ِ شورش
را ميشنوم، و خود بياباني بيکس و بيعابرم که پامال ِ
لحظههاي ِ گريزندهي ِ زمان است.
عابر ِ بياباني بيکسام که از وحشت ِ تنهائيي ِ خود فرياد ميزند...
من تنها و خاليام و ملت ِ من جهان ِ ريشههاي ِ معجزآساست
من منفذ ِ تنگچشميي ِ خويشام و ملت ِ من گذرگاه ِ آبهاي ِ
جاويدان است
من ظرافت و پاکيي ِ اشکام و ملت ِ من عرق و خون ِ شاديست...
آه، به جهنم! ــ پيراهن ِ پشمين ِ صبر بر زخمهاي ِ خاطرهام ميپوشم و
ديگر هيچگاه به دريوزهگيي ِ عشقهاي ِ وازده بر دروازهي ِ
کوتاه ِ قلبهاي ِ گذشته حلقه نميزنم.
الف . بامداد
اما به خاطر داشته باشید جمله دیروزتان را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد و برخورد خارج از ادبتان را .
باقی قضایا هم بماند برای روزی که ... و امیدوارم روزی که به این نتیجه میرسید که اشتباه کرده اید بتوانید با وجدانتان کنار بیاییید چون هنوز هم به وجدان شما یک نفر ایمان دارم .
و در آخر اینکه برای سادگی خودم متاسفم .
بالاخره همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید دیگر !
این سفیدی و یکرنگی را هیچ جا جز در این کوهها و در این فصل نمی توانی بیابی . اما مگر دیگر حس و حالی مانده برای کوه رفتن !
بگذریم !
دیشب شب یلدا بود

حالا روشنايي مي رود كه بر تاريكي غلبه كند . اما كدام روشنايي ؟ روز و شبمان شده يلدايي تاريك كه انگار نمي خواهد هيچ جوره راه بيايد و صبح شود گرچه به قول حضرت سعدي ما آنقدر پررو ييم كه هنوز هم اميد داريم به پايان اين شب كه مي فرمايد :
هنوز با همه دردم اميد درمان است
که آخری بود آخر شبان يلدا را
اما ...
راستي حضرت حافظ هم امسال بدجوري به ما گير دادند و فرمودند :
نه هر كه چهره بر افروخت دلبري داند
نه هر كه آينه سازد سكندري داند
نه هر كه كله كج نهاد و تند نشست
كلاهداري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايا به شرط مزد نكن
كه دوست خود روش بنده پروري داند
هزار نكته باريكتر زمو اينجاست
نه هر كه سر بتراشد قلندري داند
از اينها هم كه بگذريم تلخي بعضي دوستان مي ماند كه بدجوري روي اعصاب ما راه رفتند اين يكي دو روزه . آدم بعضي موقع ها به وضوح مظلوميت دين را مي بيند . اين ۸۵ اي هاي بيچاره كه امسال به دليل ماه رمضان عده اي نگذاشتند اردوي پيش دانشگاهي ببريمشان دوباره بد جوري خورد توي حالشان ! قضيه اين بود كه يكس از دوستان خيرخواه ما به نزد رييس بيكار دانشگاه رفته و از ايشان خواستند كه جلوي مراسم شب يلدايي را كه دوستان ۸۵ اي مان به همراه يكي دو تا ديگر از دوستان از جمله ققنوس سوخته و بچه شیطون تدارك ديده بودند را بگيرد . دليلش هم چه بود تقارن با شب شهادت اما جواد (ع) . اما ما نفهميديم چرا چون برنامه عبارت بود از يك سخنراني در مورد تاريخچه شب يلدا و مشاعره و اندكي هم خوردني و... موسيقي اش را هم كه راضي شده بوديم حذف كنيم .
اما حضرت آيت ا... عميد كه كاري جز اين كارهاي بزرگ در دانشگاه ندارد لطف فرموده از دفتر شان تماس گرفتند و به رياست دانشكده ابلاغ فرمودند كه برنامه بايد كنسل شود . رييس دانشكده هم كه شديدا زرد كرده و مقاديري هم شلوارشان دجار كمي تا اندازه اي خيسي شده بود دستور دادند كه درب آمفي تاتر بسته شود تا خداي ناكرده اسلام در خطر نيافتد و در جايگاه ايشان هم تزلزلي ايجاد نشود .
خلاصه اين ۸۵ اي هاي بيچاره كلي ذوق و شوق داشتند و با كلي اميد و آرزو برنامه ريزي كرده بودند و بعضي ها حتي خانواده هايشان را هم خبر كرده بودند تا در مراسم شركت كنند اما ....
ولي من آخر نفهميدم كه چرا اينها با انجمن مشكل پيدا كردند ؟ مگر برنامه مشتر بين ۸۵ اي ها و انجمن نبود پس ما هم كمتر از آنها نباشد به اندازه آنها ناراحت بوديم . البته به آنها حق ميدهم كه اينقدر داغ كنند اما از طرفي بد نبود بفهمند كه در اين دانشگاه و دانشكده با چه آدمهايي طرف هستند .
كه همين حضرت حافظمان در مورد يلدا مي فرمايند :
صحبت حکام، ظلمت شب يلدا است
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد
اين هم عكسي ست كه راي روي پوسترشان پيدا كرده بودم و كار كرده بوديم . حيف شد . برنامه جالبي مي توانست باشد .
