اولین شاهکار مربوط به انتخابت میان دوره ای مجلس شورای اسلامی ست . در حالی که خبر گزاری فارس حدود ساعت ۱۲ دیشب خبر از قطعی شدن نتایج انتخابات مجلس در تهران و راه یافتن غفوری فرد و جلودار زاده در این انتخابات داده بود امروز صبح ایلنا خبری در مورد پیروزی غفوری فرد و بادامچیان در این انتخابات داد . اما در حالی که امروز ظهر ایسنا با اعلام خبر قطعی راهیابی غفوری فرد و جلودارزاده مصاحبه ای با این دو ترتیب داده بود ساعتی بعد ثمره هاشمی مدعی شد که تا جايي كه اطلاع دارم غفوري فرد و بادامچيان حايز اكثريت آرا هستند جالب است نه ؟ ما هم که تنها کاری که می توانیم بکنیم خندیدن است . اما جالب اینجاست که آخرین خبر را که خبرگزاری مهر کار کرده دوباره از پیروزی جلودار زاده حکایت دارد .
انتخابات شوراها هم که دیگر نظیر ندارد . تا دلتان بخواهد خبرهای از گم شدن صندوق ها هست و آرای بیشتر از آدمهای موجود نیز خود مساله ایست . خبر تشکیل جلسه در فرمانداری هم در نوع خود جالب بود .
اما اراءه آمار در سایت های مختلف هم جالب است برای مثال آمار رجا نیوز را با روزنا مقایسه کنید. خواندن نامه حامیان دولت به دولت هم خالی از لطف نیست .
از انتخابات که بگذریم این پست از وبلاگ محمد جواد روح را هم به همراه نظراتش در مورد حوادث امیر کبیر بخوانید .
چند ماه قبل به بهانه ی سمینار دین و مدرنیته، سه جلسه گفتگو با سعید حجاریان برگزار شد. دو جلسه از این سه، در زنده یاد، روزنامه شرق، منتشر شد. حجاریان در بحث، نظر خود را بر نهاد دین و نه الهیات دین معطوف کرد و کوشید از منظر جامعه شناسی، " صور ابتدایی حیات دینی " را در رابطه با چهار منبع کمیاب قدرت، ثروت، معرفت و منزلت مورد واکاوی قرار دهد. از نظر او صور ابتدایی حیات دینی به غیر از ثروت، در سایر منابع کمیاب بازتولید شده اند. او رمز ماندگاری دین و اخلاق در عصر جدید را در این می داند که این دو در عبور از تیزاب تجدّد سر سالم به در برند. همچنین او ایدئولوژی را به عنوان برساختی از دین در نظر می گیرد که می تواند در قوام یک دین دستگاهی یا دولتی مؤثّر افتد.
اما صحنه جالب دیگر را در دانشکده علوم اجتماعی دیدم و آن هم دو تا از پلاکاردهایی بود که بچه ها برای مراسم شهر اصلاحات نوشته بود روی اولی نوشته بود احمدی نژاد کاندیدای تحریمی ها و دیگری که خطاب به اصلاح طلبان نوشته بود این بار با دستهایی لرزان به شما رای می دهیم .
اولين نسل از اتوبوسهاي مرسدسي كه براي تهران خريداري شد پنجاه سال قبل، همانها بود كه بعدا معروف شد به بنز دماغدار. اين اتوبوسها پنجرههايشان بسته و ثابت بود. كنار نميرفت. تابستانها به همين جهت دو تا از شيشهها را از پنجره در ميآوردند كه مردم از حرارت درون اتوبوس نپزند اما زمستانها مطبوع بود.
در يك زمستان مردم شميران از بدكاريها و رشوهگيريهاي جابلقي رئيس برزن منطقه به ستوه آمده بودند كه پول ميگرفت و كاري نميكرد، برف كه ميآمد همه خيابان و كوچهباغها از برف پشته ميشد، به جز جلو خانه بزرگان. شبي جوانان خشمگين به اعتراض عليه جابلقي ريختند در ميدان تجريش و هياهو كردند و از جمله شيشههاي يكي دو اتوبوس شهري را شكستند. صبح فردا در سرماي زمستاني، در ميدان تجريش مردم اول خواستند سوار اتوبوسهاي بيشيشه نشوند اما چندان ازدحام زياد شد كه چارهاي نماند و هر كس شالي به گردن پيچيد و يا علي گويان سوار شد. روز بعدش كثيري از مردم شميران سرماخورده و جلو داروخانه و مطب دكتر ميرهادي صف بسته بودند با عطسه و سرفه و تب كرده. ممل خلي، ژوليدهاي كه عقلش پاره سنگي كم داشت، اما گاه حرفهاي حكيمانه ميزد، آن روز از صف سرماخوردگان رژه ميگرفت و ميخواند: جابلقي چاپيده ... شما چرا چائيده .و آن سال بود كه جوانان شميران دانستند براي اعتراض به جابلقيها كه كم هم نيستند بايد كاري كنند كه مانند شكستن شيشه اتوبوس ضربهاش به خودشان نخورد. حالا اين حكايت ماست با قهر سال هشتاد مردم تهران از صندوقهاي راي انتخابات شوراها كه علتالعلل بسيار حوادث بعد از آن شد و به نظر ميرسد اين آگاهي را به ما داد كه هر حركت بايد متناسب با نتيجه آن باشد و با در نظر گرفتن حاصلش. شركت نكردن در هر انتخاباتي حق رايدهندگان است و در مواقعي هم ميتواند يك حركت سياسي به حساب آيد و آن وقتي است كه توسط احزاب و دستجات سياسي برنامهريزي و هدايت شود تا بتواند نتيجهاي بدهد كه آن نتيجه مقصود راي ندادههاست. در خلا، در نبود چنين برنامهاي، بر اساس احساسات و خواست پراكنده ، چنان قهري نهتنها عمل سياسي نيست بلكه ميتواند بيعملي مضر هم باشد. بيعملي اگر از راضيان پذيرفتني باشد از ناراضيان به هيچ روي پذيرفتني نيست.صندوق راي، مهربانترين و وفادارترين ساخته بشر مدرن براي حل و فصل مسائل مربوط به جامعه و مديريت آن و به قول قديميها تدبير مدن [شهرها] است. راههاي ديگر به كوچه پسكوچههايي ميرسد كه يا مافياي سيسيلي در آن كمين دارد و يا ديكتاتوري لخت نفسگير، يا نمونههاي سنتي مانند آنچه امروز در عراق معمول است، هر كس به دنبال يك نفر. صندوق راي از بدو تولد مانند انتخابات اين زماني سوئد و دانمارك و بريتانيا نبوده است. مانند هر پديده بشري آهستهآهسته كامل شده است. سالهاي سال صندوق بود اما زنان نميتوانستند راي بدهند، سالهاي سال انتخابشوندگان محدود به شاهزادهها و مالكان بودند. تا همين اواخر در بعضي نقاط جهان سياهپوستان حق راي نداشتند و از اين قبيل محدوديتها. اما طرفه اينكه تكاملش هم در درون آن درج است. يعني براي تكامل صندوق ، باز هم راهي بهتر از صندوق راي نيست. نگاه كنيم به همين داستان صندوق راي در كويت و بحرين. و اين اصليترين حكايت اين روزهاست. در عين حال بايد درسي كه ما از نادر گرفتيم را در گوش شما هم بخوانيم.اين را در دوران دبستان وقتي ياد گرفتيم كه ماجراي نادر فرزند سرهنگ پيش آمد. نادر روزي آمد به درددل از ما پرسيد شما وقتي كه چيزي در خانه اذيتتان ميكند چطور اعتراضتان را بيان ميكنيد. يكي از همكلاسيها گفت من ناهار نميخورم [در آن زمان نميدانستيم نام اين كار اعتصاب غذاست] مادرم به وحشت ميافتد و پدر را خبر ميكند. موضوع مطرح و حل ميشود. نادر نهتنها اين راه اعتراض را نپسنديد بلكه گفت من هم همين كار را كردم كه گرفتار شدم. و شرح داد كه ما در خانه برادري داريم پراشتها و پرخور[به قول ايرج هر چه ميدادنش ميگفت كم است/ مادرش مات كه اين چه شكم است] وقتي بشقابم را دستنخورده ميگذارم، او به اشاره سرهنگ، ميپرد و غذاي مرا هم ميخورد و خيلي هم خوشحال ميشود. همانطور كه ما داشتيم به حكايت نادر ميخنديديم [همان كار كه شما ميكنيد وقت خواندن اين روايت] او بانگ برداشت كه بدتر از همه اينكه غذاي مرا ميخورد قوي ميشود تازه دو تا هم بر سر من ميزند پرخور.
امروز 16 آذره . نه فعلا نمي خوام در مورد روز دانشجو صحبت كنم . امروز به جز روز دانشجويه مناسبت مهم ديگه هم داره و ان هم سالگرد تاسيس اين وبلاگ يعني همين جوري ه

به همين زودي يك سال گذشت . نمي دونم چرا بعد از اون تجربه چند ماهه وبلاگ نويسي و تعطيل كردن اونجا دوباره به سرم زد كه اينجا بنويسم ، و شروع كردم به نوشتن توي اينجا .خلاصه شروع شد و بد هم پيش نمي رفت اما نمي دونم دوباره يكي دو ماهه چي شده خيلي دست و دلم به نوشتن نمي ره . چقدر اتفاق افتاد توي اين يك ساله و از چقدر اتفاق ننوشتم ! اصلا گاهي فكر مي كنم بايد توي يه وبلاگي كه كسي آدم رو نشناسه بنويسم تا راحت تر بشه حرف زد !
فقط خوبي اش اين است كه هنوز براي خودم مي نويسم نه براي كسي . هروقت هم سعي كرده ام كه براي كسي بنويسم البته گند زده ام . اما خيلي هم اصراري ندارم كه حرفي را كه مي خواستم بزنم حتما از زبان خودم بگويم ، يعني وقتي مي بينم كه يك مطلبي يا شعري از يك شاعر حرفي را كه مي خواستم بزنم بهتر زده دليلي نمي بينم كه از آن كمك نگيرم . البته خيلي خوب است كه بتوتنم حرفم را از زبان خودم بگويم اما اينجوري اش هم فكرنمي كنم مشكلي داشته باشد . مهم حرف است كه زده شود .
بگذريم اميدوارم كه سال ديگه همين موقع بتونم همه حرف هام رو خودم اينجا بنويسم .
از درو همسايه هاي اينجا بگويم كه اين يك ساله را در اين فضاي مجازي با هم زندگي كرده ايم .
اولين همسايه آقا مجيد بودند كه روزگاري زياد مينوشتند و زيبا ! اما حالا چند وقتي ست كه كم كار شده اند و وبلاگشان هم كمي تا اندازه اي شده گروه مناسبت هاي اسلامي ! البته هيچ موقع ما را از الطاف خود محروم نساخته و هر از چند گاهي سري به ما مي زنند . براي ايشان آرزو مي كنيم كه دوباره به روزهاي اوجشان باز گردند . دومين همسايه كه اولين بار از پنجره خانه شان وارد شده وسرك كشيديم جناب رياست محترم ديوونه خونه بودند كه ما هر روز اگر به وبلاگ خودمان هم سر نزنيم به ديوونه خونه ايشان سري زده و از متنهاي زيبايشان و از شيوه نوشتارشان لذت مي بريم . بعدتر ها ياسي خانم و مطهره با بي خيالي هايش به جمع همسايگان ما اضافه شدند و البته جناب ماني مكس كه اين روزها هر سه شان به دليل مشغله هاي درسي كمتر مي نويسند . عليرضا خان هم كه مدتي ست خيلي ما را تحويل نمي گيرند آن روزها بسيار به ما كمك كردند و آن زماني كه قرار بود ما كركره اينجا را پايين بكشيم و درش را تخته نماييم ايشان به همراه عماد و شيدا به در يك حمله غافلگيرانه تخته هايي را كه به در زده بوديم كندند و دستور فرمودند كه ما دوباره به امر نوشتن مبادرت ورزيم .
بعدها ققنوس سوخته نيز به جمع همسايگان اضافه شده و در به روز كردن وبلاگ روي همه را كم نمودند و رسما به ماشين نويسندگي تبديل شده اند ! اما بعدها به تحريك اين ققنوس سوخته روز به روز بر تعداد وبلاگ نويس هاي فيزيكي اضافه شد . ابتدا سرو كله سقراط عاشق پيدا شد و بعد از آن قورباغه اي با دهان گشاد پا به عرصه وجود نهاد و با نظرياتش تن بسياري از علما ، فضلا ، حكما ، عقلا و… را در گور لرزاند . همچنين تعداد زيادي را با امثال و حكمشان با خاك يكسان نمودند . البته در اين فاصله غير فيزيكي هايي هم به همسايگي آمدند مثلا جناب باران كه نوشته هايشان مانند كاريكاتورهاي اخوي شان زيبا و دلنشين است . اما از فيزيكي ها بعدتر ها سنگستان اضاف شد و . اين در حالي بود كه محمد خان هيچ كس نيز طي اين مدت استعداد هاي فيزيكي اش را در وبلاگش شكوفا مي ساخت . بعدا فهميديم كه پيپو و متاسفانه
نسيم هم در اين حوالي شعبه دارند . البته نسيم در يكي دو پست به قول معروف تركاند و اميدهاي زيادي به وي مي رود . خلاصه به تازگي نيز يكي دو تا از دوستان مثل عليرضا و .bjm جزو فيزيكي هاي مقيم بلاگفا شده اند و طبق آخرين اخبار آقاي مزوزو هم دارند شعبه خود را تاسيس مي نمايند . خلاصه در آخر تنها چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه خدا به داد بلاگفا برسد با اين همه فيزيكي !!!!!
و در آخر براي تولد اينجا و در جواب بعضي ها بايد از اين شعر زيباي حضرت خيام استفاده كنم كه مي فرمايند :
عمريست مرا تيره و كاريست نه راست
محنت همه همه افزود و راحت كم كاست
شكر ايزد را كه آنچه اسباب بلاست
چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست

برج ویرانم غبار خویش افشان کرده ام
تا به پرواز ایم از خود جسم را جان کرده ام
غنچه ی سربسته ی رازم بهارم در پی است
صد شکفتن گل درون خویش پنهان کرده ام
چون نسیمی در هوای عطر یک نرگس نگاه
فصل ها مجموعه ی گل را پریشان کرده ام
کرده ام طی صد بیابان را به شوق یک جنون
من از این دیوانه بازی ها فراوان کرده ام
بسته ام بر مردمک ها نقشی از تعلیق را
تا هزار ایینه را در خویش حیران کرده ام
حاصلش تکرار من تا بی نهایت بوده است
این تقابل ها که با ایینه چشمان کرده ام
من که با پرهیز یوسف صبر ایوبیم نیست
عذر خواهم را هم آن چک گریبان کرده ام
چون هوای نوبهاری در خزان خویش هم
با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام
سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام
از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام
آهنگ وبلاگ : بت چین استاد شجریان براي پيپو