تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
یکشنبه سی ام مهر 1385

سی روز حلیم وآش و حلوا خوردیم

نزدیکِ چهل جعبه ی خرما خوردیم(!)

 

طی شد رمضان ِ دیگری چون هرسال

یا خفته به رختخوابها یا خوردیم !

+ نوشته شده در 16:30 توسط علی .
شنبه بیست و نهم مهر 1385
اگر با من نبودش هیچ میلی ....
همه چیز از همین جا شروع می شود که یکی که شدیدن به دنبال مجنون شدن است این شعر را یک جایی می شنود و بارها و بارها تکرار می کند تا حفظ شود و یک روز که توی خیابان یا هر جای دیگری مشغول را رفتن است یک جناب لیلییی از همه جا بی خبر دارد کار خودش را می کند اما جناب مجنون ما از این کار جناب لیلی برداشت مورد نظر خودشان را اخذ نموده و باقی قضایا .....

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

+ نوشته شده در 11:56 توسط علی .
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
چند نكته :
- يه چيزي هست كه خيلي وقته كه بايد مي نوشتم ولي وقت نشده بود . خيلي از دوستان توي نظراتي كه مي دن نوشته بودن اون مطا لبي رو كه مال خودت نيست زيرش اسم نويسنده اش رو هم بنويس يا بعضي ها به طعنه مثلا مي نوشتند (حالا براي ما فلاني هم شدي ) – كه اين فلاني اسم آن نويسنده مطلب بود – در جواب اين دوستان و آن طعنه ها بايد مطلبي را توضيح دهم تا علت ننوشتن اسامي نويسنده ها در مطالب را بيان كنم. چون قطعا قصدم اين نيست كه بگويم كه اين نوشته ها را من نوشته ام چون سبك نوشتاري هر كسي كاملا واضح است .

ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 2:3 توسط علی .
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
جوشن كبير
اين دعاي جوشن كيبر مثل يك سري از اين نرم افزار هاي هك مي ماند اين دسته از نرم افزارها براي پيدا كردن پسورد ، يك ليست از تمام كلمه هاي ممكن كه با سه حرف تا هفت حرف ساخته مي شوند را امتحان مي كنند تا به رمز مورد نظر برسند . قضيه دعاي جوشن كبير هم همين است . مي گويند يك اسم از اسمي خداوند هست كه اگر در شب قدر خدا را به آن اسم قسم دهي هر چه از او بخواهي مستجاب مي شود . و ما در دعاي جوشن كبير تمامي اسامي كه از خدا بلديم يك بار مرور مي كنيم و او را به اين اسامي قسم مي دهيم تا اصطلاحا خدا را هك نموده و به اسم مورد نظر او دست يابيم .
+ نوشته شده در 2:2 توسط علی .
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
الهي و ربي من لي غيرك
اياين شبهاي قدر هم تمام شد و باز هم من ...
ولي هيچ چيز مثل تكراراين جمله آرامم نمي كند حتي اگر مخصوص اين شبها نباشد .
الهي و ربي من لي غيرك
الهي و ربي من لي غيرك
الهي و ربي من لي غيرك
به اميد روزي كه حقيقتاو عملا هم اين جمله را باور كنم .
+ نوشته شده در 1:59 توسط علی .
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
نشونی
مي باس همين جاها باشي،<BR>لا به لاي همين روزنامه هاي زردنبو،<BR>صوراسرافيل، قرن بيستم<BR>يا شايد همين آيندگان ِ تاريخ گذشته ي پيشگو!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو يكي از غزلاي حافظِ شاملو<BR>كه اين روزا،<BR>بُـلن بُـلن خوندن ِ بعضياش<BR>آدم ُ مي بره اونجا كه عرب ني انداخ!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>توي كمون‌ ِ شكسته ي اون پير مرد ِ پنبه زني<BR>كه از زور ِ بي كاري<BR>شيشه ي ماشينايي رُ پاك مي كنه<BR>كه پُشت ِ چراغ قرمز ِ لعنتي ِ ميدون ِ انقلاب<BR>صف مي كشن!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو چشاي سرمه كشيده ي اون زن‌ ِ خيابوني<BR>كه پنداري صداي بوق ِ ماشيناي كرايه كِشي رُ<BR>كه از كنارش مي گذرن، نمي شنـُفه!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>ته ِ جيب ِ پسربچه ي آفتاب سوخته ي گود ِ عربا<BR>كه نگاش پي ِ مشتري دو دو مي زنه!<BR><BR>مي باس همين جا ها باشي،<BR>لاي كتاب هندسه ي دختر بچه اي<BR>كه علي كوچيكه ي فروغ ُ اَز برِ!<BR><BR>مي باس همين جاها بشي،<BR>تو لول ِ برنوهايي كه زير ِ خاك ِ باغچه ي حياطِ مادربزرگ چالَن!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو حلقه حلقه هاي دودي<BR>كه از چُپُق ِ نقره كوب ِ پدر بزرگ بيرون مي زنه!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي<BR>تو لباس ِ لجني ِ لجني كه به خيالش<BR>ماست با حرف ِ هر اُزگـَلي سيا مي شه!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو بخاري كه از دهن ِ سگِ دَله دزدِ خيابون بيرون مي زنه،<BR>سگي كه مأمور ِ سگْ كُش ِ شهرداري در به در دنباشه!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو تنور ِ خالي ِ اون خونه ي كاگلي<BR>كه نون ديگه براش مثِ خاطره س!<BR><BR>مي باس همين جاها باشي،<BR>تو گيساي سفيد ِ مادرم،<BR>تو عينك ِ ته استكاني ِ بابام،<BR>تو خنده هاي خواهرم،<BR>اصلاً تو همين دفتر ِ سفيدي كه دارم از پي ِ تو سياش مي كنم!<BR><BR>آي! عمو آزادي!<BR>زبونم پينه بَس بَس كه صدات كردم!<BR>به آتيش ِ‌اجاق ِ هر چي چوپون‌ ِ عاشق ِ قسم،<BR>خودت نشوني تُ‌ بهم بده!

يغما
+ نوشته شده در 13:56 توسط علی .
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
چشمهایت حرف می زنند ٬ یبخود تلاش نکن برای سخن گفتن ٬ همین نگاه تو شیرین ترین حکایت دنیاست ٬ شیواترینم کلام در چشمهای تو خفته است .
+ نوشته شده در 12:43 توسط علی .
سه شنبه یازدهم مهر 1385
كي با فناي تن ز تو كس دور مي شود ؟
شمع از گداختن همگي نور مي شود .
+ نوشته شده در 0:2 توسط علی .
پنجشنبه ششم مهر 1385
آ
زن : بگو آ
مرد : آ
زن : مهربونتر ، آ
مرد : آ
زن : آهسته تر، آ
مرد : آ

زن : بگو آ به جوري كه انگار مي خواي بهم بگي دوستم داري .
مرد : آ.
زن : بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي بگي هرگز فراموشم نمي كني .
مرد : آ.
زن : بگو آ يه جوري كه انگار مي خواي بگي من خيلي خوشگلم .
مرد : آ.
زن : بگو آ ، يه جوري كه انگار مي خواي اعتراف كني خيلي خري .
مرد : آ.

زن : ازم بخواه كه بگم آ.
مرد : آ.
زن : ازم بخواه كه آ لطيف بگم .
مرد : آ .

زن : خب ، من قهوه مي خوام .
مرد : آ؟
زن : معلومه كه مي خوام !
( مرد بلند مي شود و براي زن قهوه مي ريزد )
مرد : آ؟
زن : آره يه قند كوچولو . مرسي .
مرد ( پاكت سيگار را جلويش مي گيرد ) آ ؟
زن : نه، خودم دارم .

زن : بيا اينجا …
مرد : آ…
زن : تو چشام نگاه كن …
مرد : آ ...
زن : تو دلت يه آ بگو .
مرد : …
زن : مهربونتر
مرد : …
زن : بلند تر و واضح تر . واسه اينكه بتونم بگيرمش .
مرد : …
زن : حالا يه آ تو دلت بگو انگار كه مي خواي بگي دوستم داري.
مرد : …
زن : يه بار ديگه .
مرد : …

زن :حالا مي خوام يه چيزي ازت بپرسم …يه چيز خيلي مهم … ومي خوام تو دلت بهم جواب بدي . آماده اي ؟
مرد : …
زن : آ؟
مرد : …
زن : …
مرد : …


از كتاب داستان خرسهاي پاندا
ممكنه از ايني كه الان نوشتم خيلي سر در نياريد ولي حتما توصيه مي كنم كتاب رو بخونيد واقعا زيباست .
خوندش هم نهايتا يكي دو ساعت وقت مي بره .
يكي دو سال پيش كه تاترش اجرا شد توي تاتر شهر هم اجراي فارسيش رو رفتم هم اجراي فرانسه اش رو كه هر دو تاش لذت بخش بود .

داستان خرسهاي پاندا
به روايت يك ساكسيفونت كه دوست دختري در فرانكفورت دارد
نوشته : ماتئي ويسني يك
برگردان : تينوش نظم جو
نشر ماه ريز
+ نوشته شده در 13:12 توسط علی .
پنجشنبه ششم مهر 1385
اين قدر كه عمر ترا هست در تفحص حال خود خرج كن ، در تفحص قدم عالم چه خرج مي كني ؟
شناخت خدا عميق است ،اي احمق عميق تويي ، اگر عميقي هست تويي .

شمس تبريز

بيرون زتو نيست هر چه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهي كه تويي

مولوي
+ نوشته شده در 0:32 توسط علی .
دوشنبه سوم مهر 1385
آي ني زن كه تو را آواي ني برده ست دور از ره كجايي ؟
+ نوشته شده در 0:24 توسط علی .
دوشنبه سوم مهر 1385
قدري بخنديم
وزير علوم : اعتقادي به فرارمغزها ندارم

عدم ثبت‌نام دانشجویان‌سیاسی کذب است
+ نوشته شده در 0:21 توسط علی .
یکشنبه دوم مهر 1385
رمضان در پاييز
پاييز ، پاييز ، اين بهترين فصل خدا . و رمضان اين بهترين ماه خدا .

چه روزهايي ست اين روزها . شايد ديگر همچين روزهايي را نبينم . رمضان در پاييز .
پاييز برايم بهشت است . مهر آن هم كه رنگ و بويي ديگر دارد ؛ رنگ و بوي تازگي و نو شدن . گاهي مواقع تعجب مي كنم كه همه اينقدر براي آمدن بهار انتظار مي كشند و از آمدن آن خوشحال مي شوند اما هيچ كس براي آمدن پاييز جشن نمي گيرد .
نمي دانم چرا مي گويند بهار فصل رنگهاست در صورتي كه پاييز شاهكار خلقت است . يك تابلوي به تمام معنا . گاه چنان در رنگهايش غرق مي شوي كه ...
پاييز بهار من است . خدا را مي توان در عظمت اين فصل ديد . و آن غروبها ، آن غروبهاي رويايي كه همه چيز در آن هست . زيبايي محض . كافي ست تنها بنشيني و زل بزني به آسمان . به هيچ وجه نمي توان آن را از دست داد .
حال چه برسد كه اين غروب را بخواهي سر سفره افطار هم بنشيني .
غروب پاييز آرامش مطلق است .
و زيبايي درختان در اين بين كه غوغاست . آخ كه خش خش برگها زير پاهايت چه حالي دارد وقتي كه در پياده رو قدم مي زني .
و رمضان . كه يادگار روزهاي خوب است . زماني كه در اين ماه آدم ديگري مي شدم كه حتي خودم هم به او حسوديم مي شد . چه روزهايي بود آن روزها . چه لذتي داشت آن روزها . حتي يادش هم به من انرژي مي دهد . چه لذتي داشت زندگي .
پاييز بهار من است .
پاييز خود من است .
+ نوشته شده در 0:6 توسط علی .