


این نوشته هم از همون دفتره . خیلی هم بی مناسبت نیست !
با آرزوهای زیبا وارد می شوی . با دتیایی قشنگ ٬ سراسر خوبی ٬خوشی ٬ و نشاط وطراوت و تمام سعی و تلاشت را می کنی . برای رسوخ در هیچ . دست و پا می زنی ٬ این پا و آن پا می کنی ٬ داد می زنی ٬ فریاد می زنی . برای رسوخ در هیچ . عمرت را می گذرانی ٬ وقتت را می گذرانی برای رسوخ در هیچ . زیبایی ات را ٬ طراوتت را ٬ بهار و زمستانت را می گذاری ٬برای رسوخ در هیچ . . و حال می فهمی که هیچ در تو رسوخ کرده . حال می فهمی که باغ آرزوهای تو کویری بیش نیست . و توهیچی هستی در این پیچ و واپیچ . و هیچ کس با تو نیست در این هیچ . و این تنها تویی و این هیچ .