تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
اقرا باسم ربك الذي خلق



 

 



دلم شديدا هواش رو كرده .


پي نوشت : photos by khodam
+ نوشته شده در 2:51 توسط علی .
دوشنبه سی ام مرداد 1385
ديروز 28 مرداد بود . روزي كه شايد نقطه عطفي در تاريخ ايران است . فقط خواستم يادي از بزرگمرد تاريخ ايران دكتر مصدق بكنم و چند جملهاي را از او اينجا بگذارم .

1- حیات من و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر افرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این مملکت کوچکترین ارزشی ندارد. از آنچه برایم پیش آمده هیچ تاسفی ندارم و یقین دارم وظیفه ی تاریخی خود را تا سر حد امکان انجام دادم. عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد. ولی آنچه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است .

2- آنهایی که طالب ترقی و تعالی میهن اند با هر سیاستی که در مصالح وطن نیست مبارزه می کنند.

3- من حاضرم هر قانونی که بر خلاف مصالح ملت باشم بسوزانم زیرا به عقیده ی من قانون برای مملکت است نه مملکت برای قانون. نجات وطن عالی ترین و بزرگ ترین قانون است.

4- چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم این آتش خاموش نخواهد شد. اگر قرار باشد در خانه ی خود آزادی عمل نداشته باشیم و بیگانگان بر ما مسلط باشند؛ مرگ بر چنین زندگی ای ترجیح دارد. هیچ مبارزه ای هر چند کوچک و ناچیز باشد به آسانی به نتیجه نمی رسد. تا رنج نبریم گنج میسر نمی شود. در این راه نیز سعی ناکرده به جایی نتوان رسید.

5- مردم چرا به حسین (ع) معتقدند؟ برای اینکه او در راه آزادی صدماتی کشید و جان خود را فدا کرد. پس من هم که سگ آستان حضرتم باید به مولای خود تاسی کنم و برای خیر این مردم و برای آزادی این جامعه هر گونه فحش و ناسزا را بشنوم.

6- من می خواهم در راه وطن شربت شهادت را بچشم. من می خواهم در راه وطنم بمیرم. می خواهم در قبرستان شهدای آزادی دفن شوم. من تا آخر عمر برای دفاع از وطن حاضر مي باشم .

و در آخر اينكه :

به لعنت خدا و نفرین رسول گرفتار شود هر کس که بخواهد در حیات و مماتم بنام من بتی بسازد و یا مجسمه ای بریزد.



يادش گرامي .
+ نوشته شده در 15:42 توسط علی .
پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
براي ( ا. ب )
ديدي شكست جام شرابي كه داشتم
بر خاك ريخت آن مي نابي كه داشتم
كارم ز دست رفت چو دستم ز كار برد
سستي گرفت پاي شتابي كه داشتم
اسب سپيد سركش من ماند و شد خموش
در سينه شوق پا به ركابي كه داشتم
خاموش گشت و گشت فراموش روزگار
آن التهاب و آن تب و تابي كه داشتم
حالم كنون خراب بود ورنه آن زمان
آباد بود حال خرابي كه داشتم
آواز و ساز و بزم مي و جمع دوستان
يادش بخير دور شبابي كه داشتم
ديگر چه جاي شكر كه جاي شكايت است
بيهوده نيست خشم و عتابي كه داشتم
يك بار جان بداد و دو صد بار جان گرفت
پاك است با خداي حسابي كه داشتم
+ نوشته شده در 4:3 توسط علی .
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
کنار جاده مي نشينم.
راننده لاستيک ماشين را عوض مي کند
جايي را که از آن آمده ام دوست ندارم..
جايي را که راهي اش هستم نيز دوست ندارم.
پس چرا چنين بيصبرانه
به تعويض لاستيک چشم دوخته ام؟
+ نوشته شده در 3:25 توسط علی .
یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385
رهگذر با من گفت
كودك خواهر من ،
نونهالي ست كه من مي بينم ،
مي كشد قد چو يكي ساقه سرسبز گياه .
او چه داند كه چرا
باغ بي برگ و گياه
از درختان تنومند تهي ست
او به من مي گويد
چه كسي با تبر انداخته است
اين درختان را بي رحمانه
او به من مي گويد :
بار در باغ درخت تنومند و قوي
خواهد رست ؟
من به او مي گويم :
من نهالي بودم
كه مرا محنت بي آبي در خود
_ افسرد .
مي تواني فردا
تو تنومند درختي باشي


او نمي داند ، اما
ريشه را با تيشه
صحبت از الفت نيست
كودك خواهر من
نونهالي ست كه در حال بر آور شدن است
من به او مي خواهم _
سخت هشدار دهم _ مي ترسم
هيبت تيشه اش افسرده كند
كودك خواهر من
غرق در بي خبري ست





پي نوشت : اميدوارم اين يكي ديگه فهميده شود
+ نوشته شده در 0:36 توسط علی .
پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385
چك اول است كه حرمت دارد
بعد از شنيدن خبر مرگ اكبر محمدي دانشجوي زنداني مربوط به وقايع 18 تير ماه كذايي87 بعد از يكي دو ماه كه سعي كرده بودم از جريانات دانشجوييدور باشم ، ياد مصائب فعاليتهاي دانشجويي افتادم و برخوردها و واكنش ها با اين فعايتها؛
فعلا نمي خواهم درمورد اكبر محمدي و اينكه چرا در يك همچين موقيت حساسي براي ايران بايد اين اتفاق بيافتد صحبت كنم كه خود جاي بحث بسيار دارد . اينكه اين مساله از كجا خط ... ولش كن .
بحثم فعلا فعاليتهاي دانشجويي و شيوه برخورد با آن است .مثل معروفي مي گويد حرمت امامزاده را متولي اش نگه مي دارد . و ياد جريانات اخير دانشگاه افتادم . در جريانات اخير دانشگاه تهران كه از دانشكده علوم اجتماعي شروع شد و قضيه هم اصلا بحث درون تشكيلاتي و دعواهاي دو طيف انجمن اسلامي بود كه با دخالت نهادهاي انتصابي وارد فاز تقابل شده بود ، مسوولين دانشگاه _ در نهايت درايت !!!_ براي خواباندن قائله _ وشري كه خود مسبب اصلي آن بودند _ به طور فله اي 19 نفر از داشجويان دانشكده علوم اجتماعي را به كميته انضباطي داشگاه فرا خواندند.تا با استفاده از اين حربه و به اصطلاح تهديد دانشجويان بتوانند زمام امور را به دست گيرند ؛ كه در بين اين 19 نفر بعضي حتي افرادي بودند كه در تجمع ها و تحصن ها مشاركت خاصي نداشتند . نكته جالب براي من اينجا بود كه وقتي به همراه چند تن از بچه ها به طبقه پنجم ساختمان فولاد مي رفتيم تا در جلسه كميته انضباطي شركت كنند بعضي از آنها واقعا ترسيده بودند و از سرانجام كارشان بيم داشتند ؛ اما همان دوستان را بعد از جلسات كه مي ديدي تندتر شده بوند و حالا _ حتي آن عده اي كه مشاركت خاصي در آن قضايا نداشتند و بي جهت به كميته انضباطي دعوت شده بودند _ با شور و حرارت خاصي مي خواستند كه قضايا را دنبال كنند ، و به اصطلاح تابوي كميته انضباطي و حراست برايشان شكسته شده بود ؛ و ديديم كه اگر در ادامه آن ماجراها دانشگاه به امتحانات نخورده بود و درايت عده اي از خود دانشجويان نبود ، حالا معلوم نبود چقدر وضع از 78 بهتر باشد . كي اينها مي خواهند بفهمند كه پدر وقتي چك اول را زد توي گوش پسرش ديگر تسلطي بر او نخواهد داشت چون همان چك اول است كه حرمت دارد .
+ نوشته شده در 0:59 توسط علی .
سه شنبه هفدهم مرداد 1385
امروز روز تولد علي ست .
كسي كه بسياري ادعاي ادامه راهش را دارند . اما علي كجا و اينها ...
چه ها كه بر سر نهضت و مذهب او و فرزندانش نيامده و.
چقدر مفهوم كلمات نزد او و اينها متفاوت است .

تشیع علوی تشیع انقلاب کربلا‌است
تشیع صفوی تشیع فاجعه‌ی کربلا
**
تشیع علوی تشیع مسئولیت است
تشیع صفوی تشیع تعطیل همه‌ی مسئولیت‌ها
**
تشیع علوی تشیع اجتهاد است
تشیع صفوی تشیع جمود
**
تشیع علوی تشیع آزادی است
تشیع صفوی تشیع عبودیت
**
تشیع علوی تشیع شهادت است
تشیع صفوی تشیع مرگ
**
تشیع علوی تشیع توسل برای تکامل است
تشیع صفوی تشیع توسل برای تقلب
**
تشیع علوی تشیع امامت علوی است
تشیع صفوی تشیع سلطنت صفوی
**
تشیع علوی تشیع توحید است
تشیع صفوی تشیع شرک
**
تشیع علوی تشیع اختیار است
تشیع صفوی تشیع جبر
**
تشیع علوی تشیع یاری حسین است
تشیع صفوی تشیع گریه بر حسین
**
تشیع علوی تشیع انسانیت است
تشیع صفوی تشیع قومیت
**
تشیع علوی تشیع انتظار مثبت است
تشیع صفوی تشیع انتظار منفی
**
تشیع علوی تشیع تقیه مبارز دلیر است
تشیع صفوی تشیع تقیه‌ی بیکار ترسو
**
تشیع علوی تشیع شناخت است و محبت
تشیع صفوی تشیع جهل و محبت
**
تشیع علوی تشیع پیروی است
تشیع صفوی تشیع ستایش
**
تشیع علوی تشیع نهضت است
تشیع صفوی تشیع بدعت
**
تشیع علوی تشیع وحدت است
تشیع صفوی تشیع تفرقه

و بالاخره تشیع علوی تشیع نه است
و تشیع صفوی تشیع آری…!

علی شریعتی. کتاب تشیع علوی.تشیع صفوی
+ نوشته شده در 21:46 توسط علی .
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
تنها
و من تنهاي تنها مانده ام ، اينجا
نه طوفان است ،
و نه غربت ؛
نمي گويم شب تاريك
نمي گويم زمستان است
من اينجا ، در ميان روشني ها مانده ام تنها ،
من اينجا ، از غم ناباوريها
مانده ام تنها
من اينجا از غريبي در كنار آشناها
مانده ام تنها


دو ديده چشم در راه كسي هستم ،
ولي او كيست ، من هرگز ندانستم ...
و راز انتظارم را
تو شايد خوب مي فهمي ،
بيا اي دوست !
باشد التيامي بر غم تنهايي ام باشي ؛
تو بگذار اين دم آخر
كنار بحر پر مهرت بياسايم
و بگذار التهاب و وحشت تنهاييم را
به ديوارت بياويزم !


چه شد برتو
چرا بر چهره ات ديگر تبسم نيست ؟
بگو ، نقاش ترس ديدگانت كيست ؟
بگو ، اين اضطراب از چيست ؟
هراسان از چه اي ؟

من زود خواهم رفت ....
+ نوشته شده در 23:56 توسط علی .
سه شنبه دهم مرداد 1385
مي گه : خسته شدم از اين بحث هاي تكراري بي نتيجه !
اما نمي دونه كه از همين بحث هاي بي نتيجه چقدر حرفهاي جديد مي شه در آورد . نمي دونه كه بحث كردن سر يه سري چيزها هيچ موقع تكراري نمي شه و هر چقدر هم كه توش بگردي بازم چيز جديد داره براي ياد گرفتن .
واما بي نتيجه ! هميشه نبايد از بحث دنبال نتيجه گشت . - البته اين نظر منه - گاهي بعضي چيز ها رو اينقدر بايد در موردش بحث كني و تكرارشون كني تا نسبت بهشون به باور برسي گرچه ممكنه هيچ موقع هم در موردشون به نتيجه نرسي .
نمي دونم . شايد اشكال از نحوه بحث كردن ماست
+ نوشته شده در 19:38 توسط علی .
یکشنبه هشتم مرداد 1385
انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست, بلکه مجموعه ای است از آنچه هنوز ندارد, اما می تواند داشته باشد.

ژان پل سارتر
+ نوشته شده در 23:49 توسط علی .
یکشنبه هشتم مرداد 1385
بعدها
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در 1:30 توسط علی .
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
تو خطي ؟
امروز كلاس آمار و احتمال :

خاصيت بي حافظه بودن تابع نمايي :
بعضي از انتظارها هيچ حقي براي انسان ايجاد نمي كنند .
+ نوشته شده در 18:56 توسط علی .
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
گفت : بيا
گفت : بمان
گفت : بخند
گفت : بمير
آمدم
ماندم
خنديدم
مردم

ناظم حكمت
+ نوشته شده در 18:33 توسط علی .
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
آ دمها از يه حدي كه بهت نزديكتر مي شن خيلي خطر ناك مي شن ! چون به خودشون اجازه مي دن در مورد زندگي تو تصميم بگيرن و اون تصميم رو هم بهترين تصميم براي تو مي دونن در حالي كه خيلي چيزها يا بعضي موقع ها هيچي از شرايطت نمي دونن . و گا هي با اين كار هاي (( خير شون )) تمام معادلات زندگيت رو به هم مي ريزن و از هستي ساقطت مي كنن .
و تو هم بايد فقط بشيني و به اين كارهاي خير شون نگاه كني .

+ نوشته شده در 18:30 توسط علی .
سه شنبه سوم مرداد 1385
هیچ
نوشتن که نه فعلا نمی شود . اما چند روز پیش دفتری رو پیدا کردم مال چند سال پیش و یه سری ورق پاره و نوشته مر بوط به اون سالها و یاد خودم افتادم .

این نوشته هم از همون دفتره . خیلی هم بی مناسبت نیست !

با آرزوهای زیبا وارد می شوی . با دتیایی قشنگ ٬ سراسر خوبی ٬خوشی ٬ و نشاط وطراوت و تمام سعی و تلاشت را می کنی . برای رسوخ در هیچ . دست و پا می زنی ٬ این پا و آن پا می کنی ٬ داد می زنی ٬ فریاد می زنی . برای رسوخ در هیچ . عمرت را می گذرانی ٬ وقتت را می گذرانی برای رسوخ در هیچ . زیبایی ات را ٬ طراوتت را ٬ بهار و زمستانت را می گذاری ٬برای رسوخ در هیچ . . و حال می فهمی که هیچ در تو رسوخ کرده . حال می فهمی که باغ آرزوهای تو کویری بیش نیست . و توهیچی هستی در این پیچ و واپیچ . و هیچ کس با تو نیست در این هیچ . و این تنها تویی و این هیچ .  

+ نوشته شده در 17:53 توسط علی .