تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
جمعه سی ام تیر 1385

207786.jpg

کی می توان نرفتن؟

گیرم پری نمانده

گیرم که سوختیم و

خاکستری نمانده

+ نوشته شده در 1:55 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385
متولد شدم ؟
امروز ۲۵ ساله می شوم . ربع قرن . عمر زیادی است نه ؟

تا چشم گشودمو بستم ٬ گذشت عمر

بودو نبودمن چو شرر ٬جزدمی نبود

و چه شب تولدی را گذراندم دیروز . واقعا بدتر از این نمی شد .

و برای این روز تنها چیزی که به ذهنم رسید اینجا بگذارم این شعر زیبا بود با قلم استاد شجریان . چون لینک آهنگ را خیلی دنبالش گشتم که اینج بگذارم ولی پیدا نکردم .

Image hosting by TinyPic

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد                دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد 
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست          خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد 
کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی             حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد 
لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست                    تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد 
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار                   مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد 
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند                     کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد 
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست         عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد 
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت     کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد 
حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش                   از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد 

خدا پدر و مادر این جناب حافظ را بیامرزد .

پی نوشت :دارم دنبال تولد می گردم اگر بشود.

 

+ نوشته شده در 12:31 توسط علی .
جمعه بیست و سوم تیر 1385
راس می گه ؟

اینو برای یکی از بچه ها که خیلی هم از حال و احوالم بی خبر نیست فرستادم . گفته دقیقا شرایط خودته ! راس می گه ؟ 

 

من چرا ديگر نه دلتنگم نه دلشادم ؟

نه از مي خوارگي مستم نه حتي در پي پير خراباتم ،

گمانم زندگي ديوانه ام كردست

ويا شايد مرا افسانه ام كردست ،

چه مي گويي تو اي يارم ؟ بيدارم ؟ بيدارم ؟

و يا در خواب پستي من گرفتارم  ؟

+ نوشته شده در 23:3 توسط علی .
جمعه بیست و سوم تیر 1385
خلخال به اسالم

خدا پدر و مادر اين پيپوي عزيز را بيامرزد ، آنقدر اصرار كرد تا مخ ما رازد تا بعد يكي دو سال ياد جواني بكنيم و سري به كوه و دشت بزنيم . وچه سري ! روحمان تازه گشت به بهشتي پا گذاشتيم كه نظيرش را تا بحال اگر نگويم نديده بودم بايد بگويم كمتر ديده بودم .

روز اول به طور كامل در مه . يك دشت و جنگلي كه در مه پيموديم وبا وجود مه صحنه هايي در زيبايي بي نظير . فكر مي كنم هر كدام از اين عكس هايي كه گرفته شد براي خودش كارت پستالي ست . دو رو بر ساعت 3 گفتند به ده رسيديم چيزي معلوم نبود جز همان زمين چمن مانندي كه رويش نشسته بوديم . و بعد از يكي دو ساعتي از سرو كول هم بالا رفتن كه مه رفت ما در دهي بوديم بر روي يك تپه كه دور و بر آن دره بود و آنطرف تپه هاي آنطرف اين دره ها همه پوشيده از درخت و آن پايين داخل دره همه ابر . چند خانه شيرواني روي اين تپه ومردمي ساده و دوست داشتني كه هيچ چيز برايمان كم نگذاشتند . و يك سري بچه ريزه ميزه .

و خواب زير آسمان مه گرفته اي كه هيچ ستاره اي نداشت و صبحي كه با ليس زدن يك گاو قهوه اي به موهايت از خواب بلند شوي .

و روز دوم در جنگلي كه فقط توي فيلم ها نظيرش را ديده اي . جنگلي كه نور خورشيد به داخلش نمي رسد و قارچ و خزه است است كه از سرو كول هم بالا مي روند از روي سنگ گرفته تا تنه درخت و ... و درختاني كه تا دلشان خواسته بود رشد كرده بودند و 5 - 6 نفرمان دستهايمان را به هم گرفتيم تا توانستيم محيط دوريكي شان  را بپوشانيم . و دالانهاي سبزي كه چراغهاي روشنايي اشان  برگهاي زرد فسفري بود كه روي زمين ريخته بود .

ورودخانه اي با آب يخخخخخخخخخ كه ... و آفتابي كه بعد از آب خوردن فراوان توسط عناصر ... در رودخانه ، در آمد  و طي مسيري همراهمان بود تا خشك شديم و دوباره بعد از نيم ساعت رفت .

خلاصه جايتان خالي حالي برديم .

 

نكات قابل توجه :

1-     اين لهجه مردم اين ده هم جالب بود تركي با لهجه شمالي ( تركي تند با طعم شمال ) فكرش را بكنيد .

2-     درختهاي اين جنگل هم براي خودشان پديده هايي بودند . ديده بودند كه آب كه هست هوا هم كه خوب است خوب پس ما چرا كم بياريم! و تا توانسته بودند در طول و عرض و ارتفاع رشد كرده بودند . يك چيزي مي گم يه چيزي مي شنويدها !

3-     اين طالبي هم مساله اي شد براي خودش . يكي از بچه ها كه اولين چيزي كه توي يخچال ديده بود و توي كوله اش گذاشته بود يك عدد طالبي بود كه موقع خوردن متوجه شديم بچه هاي ده نمي دانند كه چيست كلي بحث كرديم تا بفهمانيم كه اين نه خربزه است نه هندوانه .

4-     راستي گفتم هندوانه از امين يادي بكنم كه يك عدد هندوانه را در كل دو روز در كوله اش كشيده بود و در انتهاي مسير در كنار رودخونه تازه از كوله اش در آورد . نمي دونم چي جوري طاقت آورده بود اون رو تا اون موقع تو كوله اش نگه داره .

5-     و از فمينيسم بگم كه حتي در دور افتاده ترين نقاط هم رسوخ كرده . در حالي كه خانمها توسط بانوان ده به صرف عصرانه ( آن هم چه عصرانه اي ، نان محلي به همراه كره و مرباي زرشك و...) دعوت شدند ما در به در به دنبال هيزم براي درست كردن آتش بوديم

6-     اگر ساعاتي بيشتر مانده بوديم احتمالا اين برو بچه هاي ده ديگه نمي گذاشتند سياوش همراه ما برگردد. در آخرين لحظات ترك ده حداقل 4 فروند بچه به او آويزان بودند .

7-     از صحنه هاي جالب سوال و جواب چوپان گاوها با گاوهايش بود . گاوها داخل جنگل پراكنده بودند و دم غروب چوپانشون راه افتاد توي جنگل و يه صدايي از خودش در مي آورد و گاوها هم با يك ما ي بلند به اين حضور و غياب پاسخ مي دادند .

8-     عجب مرباي تمشكي بود حيف كه يه خورده خواب صبح رو ترجيح دادم و دوستان هم نامردي نكردند و يه لقمه بيشتر به ما نرسيد .

9-     فكر نمي كنم ديگه بتونم اين هم آلوي جنگلي يه جا بخورم . اون هم از درخت .

10- راستي به اين بچه هم اميدوار شدم ها . دست پختش بد نبود . فكر كنم ديگه وقتشه بايد براش آستين بالا بزنيم .

11-  راستي وسط اين تابستون داغ تهرا ن طي اين دو سه روز اونجا ما حتي يه ذره عرق هم نريختيم ها .

12- مادر يكي از بچه ها كه همراهمان آمده بودند تازه بعد از سالها فهميدند كه پسر دسته گلشان در كوه چه كار ها كه نمي كنند ( حالا خوب شد كه تصميم گرفته بوديم كه تابلو بازي در نياوريم و رعايت كنيم ) و به اين نتيجه رسيدند كه از اين به بعد هر وقت ايشان از كوه تشريف آوردند قبل از ضدعفوني شدن كامل توي خونه راهشان ندهند.

13-  توي ميني بوس مسير برگشت رو هم مجبور شديم حتما بخوابيم !  چرا ؟ چون راننده محترم صبح زود سرويس داشتند و مسيري رو كه موقع رفت 5/13 طول كشيده بود 5/7  ساعته برگشتند! حالا فهميديد چرا ؟

و باز هم مشكل اساسي تنها آدمها بودند . چرا اينقدر دور شدم از اين آدمها ؟ اينقدر تنها وسط اين جمع !

 

پي نوشت : به محض اينكه عكس ها بدستمان رسيد چند تايش را اينجا مي گذارم تا ببينيد چرا اينهمه تعريف كردم !

+ نوشته شده در 22:49 توسط علی .
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385
بلا نسبت

شبِ ،

خيلي شبِ !

بازم اين پنجره ي وامونده وامونده وُ من

از صداي قيلُ و قالِِ گربه ها

خوابم نمي بره !

 

شبْ روزِ گربه هاس !

اونا تو شب پيِِ جُفت مي گردن ،

واسه همْ ديگه شاخُ و شونه مي كشن ،

بدنِ ترس ازوسطِ خيابون رَد مي شن ،

با پنجولاشون كيسه هاي آشغالُ پاره مي كننُ سورْْ را مي ندازن !

 

روزْ شب گربه هاس !

اونا توي روز كنجِِ پاركينگا ،

بالاي ديوارا ،

گوشه خرابه ها كز مي كننُ

منتظر رسيدن تاريكي مي شن !

 

حالا - بلا نسبتِ حضرتِِ آدم ! – احوال ما آدما رُ باش ،

كه روزُ  شبمون شبِ !

خيلي شبِ !

+ نوشته شده در 17:36 توسط علی .
دوشنبه نوزدهم تیر 1385
روز دانشجو!
دیروز ۱۸ تیر بود .

روز دانشجو!

انگار همین دیروز بود .

چقدر فراموشکار شده ایم !

+ نوشته شده در 11:9 توسط علی .
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
بدون شرح
حجت الاسلام محسن غرويان :

 انديشيدن ازحيثي مي تواند جرم باشد.

+ نوشته شده در 12:3 توسط علی .
سه شنبه سیزدهم تیر 1385
شاید اون روزی که این متن رو تایپ کردم و زدم به دیوار انجمن خیلی نفهمیده بودم چی نوشته ٬ شاید امروز هم اشتباه می فهمم و شاید هیچ وقت درست نفهمم ولی چند وقته که می خوام اینجا بنویسمش.

وقتی که دیگر نبود ٬

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ٬

من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست دوست بدارد٬

من او را دوست داشتم .

وقتی که او تمام کرد ٬

من شروع کردم .

وقتی اوتمام شد ٬

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ٬

مثل تنها زندگی کردن است ٬

مثل تنها مردن  !

 

                                                                                       دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در 1:5 توسط علی .
یکشنبه یازدهم تیر 1385
من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید ٬ علف خستگی ام را بچرد . 

 

+ نوشته شده در 22:6 توسط علی .
یکشنبه یازدهم تیر 1385
باران
 -آذرخش

دارد باران می آید .

و دوباره بوی خاک و احساس مبهم همیشه .

                                                                  شیشه پنجره را باران شست

                                                                  چه کسی نقش تو راخواهد شست

                                                                                عکس از کسوف .کام

+ نوشته شده در 22:2 توسط علی .
شنبه دهم تیر 1385
مرگ
ما

 در تمام عمر تورا در نمی یابیم

اما

  تو

    ناگهان

           همه را در می یابی!

                                                        دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در 2:10 توسط علی .
شنبه دهم تیر 1385
اندیشیدن

در سکوت

 

آنکه می اندیشد

به ناچار دم فرو می بندد

اما آنگاه که زمانه

                      زخم خورده و معصوم

                                                  به شهادت اش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت .

                                                                                  الف. بامداد

+ نوشته شده در 2:4 توسط علی .
شنبه دهم تیر 1385
روزها و شبها با خدا در جنگ وبا خود در ستیزم

دوست می دارم شب و خوابی ٬ که صبحش بر نخیزم

                                                                           م.امید

+ نوشته شده در 2:1 توسط علی .
چهارشنبه هفتم تیر 1385
چقدر زود دير مي شود !!!

هميشه دير مي كنم .

همين سه ماه پيش بود كه زنگ  زد و قرار شد كه همه قديمي ها را جمع كند تا همديگر را ببينيم . گفت نوروز شده ماهم بياييم تازگي هاي همديگر راببينيم و وقتي گفتم كه من همانم كه بودم و هيچ تازگي ندارم به من ختديد و گفت كه : مگر مي شود ؟

نيستي كه ببيني مي شود .

نه تنها تازگي ندارم ....

و نمي دانستم كه تا نوروز بعد نخواهي بود .

يادش بخير شبهايي كه تا صبح توي پارك فوتبال بازي مي كرديم و هر جا هم كه كم مي آوردم تو به جاي من هم مي دويدي.

يادش بخير آن شبي كه افتادم زمين و انگشتم و در رفت و ساعت 4 صبح پياده از پارك لاله تا بيمارستان شريعتي را رفتيم و در همه اين راه تو به دست من نگاه مي كردي و گريه مي كردي و من مي خنديدم و دلداريت مي دادم كه گريه نكني .يادت مي آيد آخر هم گفتي اينجا با اين وضع به جاي جا انداختن دستت به كشتن مي دهندت و همگي با هم از بيمارستان پا به فرار گذاشتيم .

يادش به خير سال 76 سر انتخابات و سر خاتمي چقدر با هات كل كل كردم و تو شرط باخته ات را هيچ گاه ندادي .

يادت هست كه توي اون انتخابات با اين كه سنم هنوز نرسيده بود به خاطر رو كم كني تو هم كه شده رفتم و يه جور راي دادم و شناسنامه رو كه نشونت دادم كارد ميزدن خونت در نمي اومد .

يادت هست اون همه شورو اشتياق ؟

يادت هست؟

يادت هست سال 87 رو كه تو مي خواستي اون اتفاقات كوي رو توجيه كني و من از شدت عصبانيت زدم تو گوشت و بعدش مثل سگ پشيمون شدم و تو .....

حالا پاشو بيا و حداقل اون كشيده اي كه زدم توي گوشت بهم بزن و بعدا برو تا حداقل يك بار ديگه ببينمت .

يادت هست ؟

حالا كجا گذاشتي رفتي ؟

مگه قرار نبود همديگه رو ببينيم .

يادت هست كه آخرين دفعه بهت چي گفتم ؟ گفتم كي مي گه دانشگاه پايان راه نيست ؟ براي من كه آخر راه شده . چنان من رو در روزمرگي فرو برده كه .... . تو گفتي كه اشكال از خودت است اين چارچوب خيالي كه براي خودت ساخته اي بشكن . و من گفتم كه زورم نميرسه بيا كمك و تو گفتي باشه .

حالا من دارم سعي مي كنم اين چارچوب را بشكنم ولي تو داري نامردي مي كني . مگر قرار نبود براي كمك بيايي ؟

يادت هست با اينكه از همه كوچكتر بوديم مي خواستيم آن  فضاي بسته اون مسجد را با هم متحول كنيم و كرديم . يادت هست اون بريده روزنامه ها رو چقدر با دقت و وسواس در مي آورديم  ؟

قبول اشتباه كردم از شماها دور شدم و دل به آدمايي بستم كه ... ولي چرا اينجوري مي خواي انتقام بگيري ؟

يادت هست توي اون چادر دو نفره تا صبح از ترس خوابمون نبرد ولي سر لج بازي تا صبح صدامونهم در نيومد ؟ يادت دست همديگرو گرفتيم و با هم از توي اون قايق پريديم تو سد و هر دومون عين بيد داشتيم مي لرزيديم ؟

يادت نيست وگرنه نميذاشتي بري .

امروز هر كاري كردم بغضم نشكست . شايد هنوز باور نمي كنم كه تو رفته اي چون با بچه ها كه بودم شايد حتي از روزهاي قبل بيشتر گفتم و خنديدم . حتي يكي بهم گفت چه خبره امروز كبكت خروس مي خونه ؟ نمي دونم شايد توي اين چند سال به نبودنت عادت كردم ولي نه مي دونستم كه هستي و هر جا كه هستي به ياد من . مثل من كه هيچ وقت فراموشت نكردم ولي ....

نمي دونم شايد هنوز باور نكردم .

 

پي نوشت : راستي فرداهم چهلم ميلادهم هست .

 

+ نوشته شده در 22:40 توسط علی .
سه شنبه ششم تیر 1385
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو !

حالم از این ضرب المثل به هم می خوره . کی گفته اگه می خوای رسوا نشی باید مثل بقیه شی ؟

درستش به نظر من اینه :  خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت مشو !

شاید اصلش هم این بوده و بعدا عوضش کردن ( کار کار انگلیسی هاست )

خلاصه تمام تلاشم تو این سالیان این بوده که مثل بقیه نشم حالا هم اگه می گید شدم اشکال نداره مثل گذشته تلاشم رو می کنم .آره حداقل تلاشم رو می کنم که مثل بقیه نشم ( مخصوصا....)

پی نوشت : شانس آوردم که عماد یه چند روزیه این طرفا پیداش نیست و گرنه در مورد این مطلب احتمالا به جای نظر مقاله میفرستاد برام . 

پی نوشت ۲ : اینو بهش اعتقاد داشتم ولی هنوز بهم اثبات نشده بود که تو این چند وقت به وضوح دیدمش .

+ نوشته شده در 20:1 توسط علی .
سه شنبه ششم تیر 1385
احساس خوبی بود .

امروز احساس کردم که می توانم دوباره آدمها را مثل گذشته ببینم !

البته با شروطی : ۱- اینکه دوباره با طناب کسی توی چاه نروم  حتی آنها که خیلی بهشان اعتماد دارم .

                        ۲- بقیه هم یه خورده بخشنده باشن ( که مثل اینکه هستن )

خلاصه امیدوار شدم به چشمهام . کاش می شد بعضی از قسمتهای زندگی رو کات کرد هم برای خودت هم برای دیگران اونوقت لازم نبود با خجالت تو روی خیلی ها نگاه کنی !

+ نوشته شده در 19:51 توسط علی .
دوشنبه پنجم تیر 1385
تنهایی
چنان تنهای تنهایم ٬ که حتی نیستم باخود

نمی دانم که عمری را چگونه زیستم با خود

+ نوشته شده در 1:45 توسط علی .
دوشنبه پنجم تیر 1385
عادت کرده ام به اینکه در دقیقه ۹۰ با تبر ریشه خودم را بزنم و تمام چیزهایی را که در طول سالیانی ساخته ام در کسری از ثانیه فرو بریزم !

و هیچ کس هم این وسط تخفیفی قایل نمی شود .

 

احتمال

ممکن شمار بی ادبی از ادیب هم

گاهی سکندری خورد اسب نجیب هم  

+ نوشته شده در 1:43 توسط علی .
شنبه سوم تیر 1385
نه قوتی
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم                       به طاقتی که ندارم کدام بار کشم 
نه قوتی که توانم کناره جستن از او                   نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم 
نه دست صبر که در آستین عقل برم                  نه پای عقل که در دامن قرار کشم
 
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست          جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم 
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو               چرا صبور نباشم که جور یار کشم 
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل              ضرورتست که درد سر خمار کشم 
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید             کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم 

                                                                     آلبوم مرکب خوانی استاد شجریان

این از آن آوازهایی است که فقط وقتی با صدای استاد گوش می کنی می فهمی که چه گفته! 

+ نوشته شده در 15:12 توسط علی .
جمعه دوم تیر 1385
کوله بارم را که برای رفتن جمع کردم ٬ دیدم که انگار باید چیزی را اینجا جا بگذارم !

چیزی که سالها به دنبالش می گشتم و پیدایش کردم ٬ حالا باید بگذارمش وبروم  !

و چه سخت است که...

نازک آرای تن ساق گلی     که به جان کشتمش   و به جان دادمش آب

                                  ای دریغا به برم می شکند

+ نوشته شده در 20:37 توسط علی .
جمعه دوم تیر 1385
لیلی نرسیدن است و بخشیدن
خدا گفت لیلی یک ماجراست ٬ماجرایی آکنده از من .

ماجرایی که باید بسازیش .

شیطان گفت : تنها یک اتفاق است . بنشین تا بیفتد .

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند

ولیلی هیچ گاه اتفاق نیافتاد .

مجنون اما بلند شد ٬ رفت  تا لیلی بسازد .

خدا گفت: لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خویشتن .

شیطان : گفت آسودگی ست ٬ خیالی ست خوش

خدا گفت : لیلی ٬ رفتن است . عبور است و رد شدن .

شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود .

خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .

خدا گفت : لیلی سخت است . دیر است و دور .

شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از  لیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .

لیلی های نزدیک لحظه ای .

خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستن از نوعی دیگر .

 

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود .

مجنون ٬ زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست لیلی تا ابد طول می کشد .

 

+ نوشته شده در 20:32 توسط علی .