تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
سه شنبه سی ام خرداد 1385
احوال پرسی 2
اینجا همه هر لحظه می پرسند :

- (( حالت چطور است ؟ ))

اما کسی یک بار از من نپرسید :

- (( بالت ...

                                                                        دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در 14:14 توسط علی .
سه شنبه سی ام خرداد 1385
احوال پرسی 1
گفت : احولت چطور است ؟

گفتمش :عالی است

                        مثل حال گل

حال گل در چنگ چنگیز مغول ! 

                                                           دکتر قیصر امین پور

+ نوشته شده در 14:11 توسط علی .
سه شنبه سی ام خرداد 1385
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
فکر نمیکنم نیاز به معرفی داشته باشد : کاست یاد ایام استاد شجریان

این جناب حافظ هم یک چیزی گفته ولی اجرا کردن این حرف بسیار سخت می نماید ولی به قول یارو اگه بشه چی می شه

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم          بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم 
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد          مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم 
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد   که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم 
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل        بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم 
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی           که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم 
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست   حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم 
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز            که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم 
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین    اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم 
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد         همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم  
                                                                     

                                                                          یکی از شاهکارهای جناب حافظ

+ نوشته شده در 0:26 توسط علی .
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
بهانه ای برای شادی

شنبه ۲۷/ ۳/۸۵ ساعت ۴:۳۰

تهران - راه آهن - سفره خانه سنتی آذری

بازی ایران - پرتغال

azari

و مردمی که به دنبال بهانه ای بودند تا حداقل ساعتی را شاد باشند .

azari

جمله قصار بغل دستی ما : این حسین کعبی حقشه ببرنش تیم ملی !!!!!!

azari

اما پیروزی هیچ وقت نصیب آدمهای ترسو نمی شود . درست است که بازیکنان از جان مایه گذاشتند ولی با یک مربی ترسو هیچ گاه پیروز نخواهیم شد .

1

و ماشینهایی که در پارکینگ ماندند!

به هر حال این همه جمعیت بدون سرو صدا خارج شدند  و بدون اینکه حتی بتوانند با این چیزهای کوچک ساعتی را خوش باشند .

پ. ن : حالا دیگه با خیال راحت می توانیم به آرژانتین مان بپردازیم .

 

 

 

+ نوشته شده در 11:58 توسط علی .
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
هدیه دکتر
کتاب دکتر را باز کردم و این بود هدیه استاد به من در شب سالگرد شهادتش :

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن!

 

+ نوشته شده در 2:26 توسط علی .
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385
یاد استاد

امروز سالروز شهادت استادي است كه چيزهايي زيادي از او آموخته ام .

 مي خواستم كمي در باره او بنويسم اما ديدم نوشته در مورد او زياد است و فقط اي كاش به جاي اين همه نوشتن و خواندن كمي بر روي حرفهاي دكتر فكر مي كرديم . بسيار ديده ام دوستاني را كه زياد از دكتر دم مي زنند اما در عمل و رفتارشان هيچ از گفته هاي ايشان نمي بينم . بسيارشنيده ام كه حرفهاي دكتر را در معناي متضادش در جايي به كار برده اند . كاش به جاي اين همه حرف كمي و فقط كمي فكر مي كرديم به حرفهاي دكتر .

مي خواستم چيزي از نوشته هايش را اينجا بگذارم اما هر چه فكر كردم نمي توانستم انتخاب كنم . در ميان كاغذ هايم چشمم خورد به يكي دو نوشته اي كه زماني دوستي جایی آنها را نوشته بود و من از روی آنها یادداشت برداشته بودم . فكر مي كنم مال حدود يك سال پيش باشد . و حالا بعد از گذشتن آنروزها كه مي خوانمش نمي دانم كه آن دوست هنوز هم به اين نوشته هاي دكتر اعتقاد دارد يا نه . يا اصلا آنروزي كه اينها را نوشته به آنها فكر كرده يا نه .

دكتر هنوز هم با اين همه حرفي كه از او هست  مظلوم است .

واي كه چقدر نمي فهمند ! چقدر ! خدايا چه چيزها كه در سايه اين حرف او هست و كنار هم ايستاده اند واو نمي بيند ! دلم مي خواهد شانه هايش را محكم بگيرم وبا همه قدرتم وحشيانه تكان دهم و بر سرش فرياد بكشم كه بفهم ! مي ترسم كه برايش توضيح دهم كه چه چيزها هست در همين حرفي كه هميشه تكرار مي كني و نمي فهمي ! مي ترسم توضيح دهم كه از كثرت نفهمي خودش گريه اش بگيرد ! دوست ندارم او از آدمهايي باشد كه نياز به توضيح دارند ، اتهام بي رحمانه اي است ، هرگز چنين دشنامي ه او نخواهم داد ! اگر هم نفهمد برايش توضيح نخواهم داد ، نفهمي بهتر است از جزوه نويسي و فهماندن ! من توضيح نمي دهم . هر وقت نفهميد به جاي اينكه بيشتر برايش توضيح بدهم فقط كافي است به سادگي بگويم ، شما نمي فهميد ، همين ! بي درنگ خواهد فهميد . تنها همين توضيح برايش كافي است كه هر گونه ابهامي ، كنايه اي ، رمزي و اصطلاحي را خوب دريابد . شما نمي فهميد ، شما نمي فهميد از هزار سطر توضيح و مثال و شاهد و تكرار برايش قوي تر است . اين را تجربه كرده ام .

 

 

ودر جای دیگری می گوید :

براي كسي كه شبها تا آستانه سحر در گوشه ي اتاقش بيدار مانده و همه هستي اش را درياد او محو كرده است و شبها و روزها پياپي ، بي خواب و بي خوراك ، بي گفت و شنود ، دور از خويشتن واز ديگران همه ، در خلوت آرام و دردناكش با او در گفتگو بوده است و بدو انديشيده است و نجوا مي كرده است و زندگي را همه به او سپرده است و اندرونش را همه به او داده است و رنگ زردش ازرنج  درونش خبر مي گويد و سكوت دردناكش از غوغاي دلش خبر مي دهد و سردي آرام زندگي اش سوز ناآرام روحش  را حكايت مي كند ، چه لذت بخش و اطمينان بخش و خوب است كه به كوچه پا كه مي نهد در چشم مردم بخواند كه او را به بي دردي متهم مي كنند ، و در رفتار مردم ببيند كه او را به كفر تهمت مي زنند و مردم دنيايش مي رانند و مرد خورو خواب و راحت . اينچنين است كه خلوص مطلق فرا مي رسد و ايمان از غبار ريا دور مي گردد و روح به عشقي زلال و دل به احساسي ناب و بي لك وبي رنگ دست ميابد ، چه ايمان هر چه پنهان تر است پاك تر است و عشق هر چه در پناه (كتمان) مخفي تر است زلال تر است.

 

ودر آخر جمله ای از او :

 

خدايا به من قدرت عطا كن كه بتوانم بدان اندازه كه او را دوست مي دارم نياز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم

 

 

+ نوشته شده در 2:23 توسط علی .
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
نوبت ما هم می رسه؟

باز هم مثل هميشه هر چي خال پايييه افتاده دست ما و خالهاي بالا دست بقيه اس !

باز هم بايد بشينم و بازي بقيه رو نگاه كنم كه چي بازي مي كنن و هيچ كاري هم از دستم برنياد .

اما ايندفعه يه تفاوت داره با بقيه بازي ها؛ ايندفعه دست يارم رو اشتباه خوندم  يا شايد ...

آخه يارم داره براي رقيب بازي مي كنه !  شايد هم اشتباه مي كنم     نمي دونم       نمي دونم

خال سرمون هم كه يه تك دل بود ، از سر سادگي رو كرديم ؛ آخه فكر مي كردم تك دلم يه دست بيشتر نمي تونه بگيره !

ولي آخرش هم همين شدها !

وقتي با يارت هماهنگ نباشي و دستش رو درست نخوني ....

آره !بايد يه چيزايي داشته باشي تا بتوني دست بگيري ، با اين 2 و 3 ها كه نمي شه دست گرفت !

ولي دلم از يه چيز ديگه مي سوزه . اينكه اين دفعه تو بُر خوردن نبود كه اين 2 و 3 ها دست ما افتاد . اين دفعه خودم بودم كه تو اين 4-5 سال باعث شدم كه فقط همين 2و 3 ها ئستم بيافته و خالهاي بالا دست بقيه .

با توجيح يا بدون توجيح .

اون موقع هايي كه ما با روياهامون داشتيم زندگي مي كرديم خيلي ها توي واقعيت داشتن...

خسته شدم از بس فقط بازي كردن بقيه رو نگاه كردم . پس كي نوبت بازي به ما هم ميرسه ؟

 

+ نوشته شده در 16:17 توسط علی .
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
من اما تو بیداری هم هر روز می بینم خوابتو !
+ نوشته شده در 11:57 توسط علی .
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
این ترم هم مثل اینکه تمام شد . مثل ترمهای قبل ! یا نه با تنفر بیشتر ؟

چقدر سرم شلوغ می شود از امشب .

چقدر موضوع دارم برای فکر کردن که می آمد و می رفت ولی مجالی به آنها نمی دادم برای ماندن .حداقل براب این مدت کوتاه امتحانها

چقدر سخت بود .

چقدر سخت می شود.

 

 

چقدر نوشتم و ثبت موقت کردم تا کسی نخواند! 

+ نوشته شده در 11:53 توسط علی .
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385
من داشتم وصیت نامه ام رو برات می خوندم و تو ....

اینها همه چیزهای باقیمانده من بودند ! که البته نشد همه اش را برایت بگویم !

فکر نمی کنم تو می فهمیدی اما من دوست داشتم تا آخرش را برایت بخوانم

 

+ نوشته شده در 21:22 توسط علی .
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
واقعه
از واقعه ای تورا خبر خواهم کرد

وان را به دوحرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد

                                                    ابو سعید ابوالخیر

+ نوشته شده در 22:52 توسط علی .
شنبه بیستم خرداد 1385
مگه من به خودم قول نداده بودم ؟

پس چرا دوباره داشتم ...؟

+ نوشته شده در 9:50 توسط علی .
شنبه بیستم خرداد 1385
همیشه همینطوره
همیشه همینطوره! آدم یه چیز بزرگ برای خودش تعیین می کنه تا بهش برسه و تمام تلاش و سعی اش رو و گاهی تمام زندگی اش رو برای بدست آوردن اون چیز می کنه اما وقتی یه خورده مطمئن شد که داره به اون چیز می رسه احساس می کنه که حتما این چیز کوچیکی بوده که داره بهش دست پیدا می کنه و اون موقع است که می خواد یه جوری از شرش خلاص شه . ولی به یه خورده قبل ترش نگاه نمی کنه که چه تلاشی کرد چه روزها و شبهایی رو فکر کرد و هزار طرح ونقشه و برنامه برای به دست آوردن اون چیز ریخت و چه قدر از همه چیزش زد تا اون چیز رو به دست بیاره .

آره ما آدمها خیلی فراموشکاریم و خیلی کوتاه فکر می کنیم و وقتی به یه چیزی فکر می کنیم نه به آینده اش و نه به گذشتش کاری داریم !

فقط فکر حالیم که چی جوری ...

فراموشکار فراموشکار فراموشکار  

+ نوشته شده در 9:49 توسط علی .
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
هزارمین بازدید

جناب ققنوس سوخته جنابعالی به عنوان هزارمین بازدید کننده از این وبلاگ برنده یک بلیط رفت و برگشت به دانشکده فیزیک به همراه یک عدد خودکار بیک شدید.  

+ نوشته شده در 18:13 توسط علی .
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385
همه حرف دلم

 

 

حرف ها دارم اما ... بزنم يا نزنم ؟

با توام ، با تو ! خدا را! بزنم يا نزنم ؟

 

همه حرف دلم با تو همين است كه ((دوست ...))

چه كنم ؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟

 

عهد كردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم ؟

 

گفته بودم كه به دريا نزنم دل اما

كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم ؟

 

ازازل تا به ابد پرسش آدم اين است :

دست بر ميوه حوا بزنم يا نزنم ؟

 

به گناهي كه تماشاي گل روي تو بود

خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟

 

دست ر دست همه عمر در اين ترديدم :

بزنم يا نزنم ؟ ها ؟ بزنم يا نزنم ؟

+ نوشته شده در 17:36 توسط علی .
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385

شايد ساعت شادي نيز روزي فرا رسد كه هر كس بگويد : فرزانه ي ميران فرياد مي زند; دوستان ، دوستاني وجود ندارد ! من ، ديوانه زنده ! فرياد مي كنم دشمنان ، دشمناني وجود ندارند .

 

                                                                                                         نیچه

+ نوشته شده در 19:46 توسط علی .
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385

چه درد خنده اي دارد اين داستان كه همواره كفر است كه در جامه ي زيباي ايمان تقيه مي كند و در او ايمان است كه نقاب كفر بر چهره بايد زند و عشق است كه در سيماي كينه پنهان است و آشنايي است كه خود را در قفاي بيگانگي پوشيده مي دارد.

 

                                                     گفتگوهای تنهایی 

                                                               دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در 16:6 توسط علی .
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385
او داند و ما
در وی زده ایم دست ، او داند و ما

وز جام وي ايم مست ، او داند و ما

گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند

هستیم چنان كه هست  ، او داند و ما

                                                                          ابن یمین

+ نوشته شده در 1:24 توسط علی .
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385
داستان
داستان من و تو شده قضیه من با ناخونهام !

نه اونا صاف می شن نه من گرد می چینمشون !!

+ نوشته شده در 1:18 توسط علی .
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385

ديشب حوالي ساعت 11 شب در حمله اي همه جانبه توسط عده اي از دوستان به سمت مغز من – نفهميدم كه چي شد ولي – تصميمات ذيل اتخاذ گرديد:

1-     در مورد يكي از هزاران صحبت گرديد و فقط هم بحث گرديد !

2-     سر كار خانم شيدا تاكيد زيادي بر انتخاب داشته و تئوري هاي بسيار پيچيده اي در اين زمينه ارائه نمودند كه رساندن آنها به عمل ، مستلزم صرف انرژي در حد انرژي آزاد شده توسط يك بمب هيدروژني 15 مگا تني مي باشد .

3-     جناب عماد هم بحث هاي مختلف روانشناسي ارائه نمودند كه خوب محترم ، اما اين نتيجه گيري نهايي اش را دقيقا نفهميدم كه از كجا ي بحث در آمد كه : مقرر شد امروز من دوباره كركره ها را بالاكشيده و دوباره وارد فضاي مجازي شوم .

4-     طي اين جلسه جلال الدين متبختر به اتفاق آرا به عنوان عامل استكبار جهاني و دست هاي پشت پرده در تهاجم فرهنگي شناخته گرديد و مقرر شد جناب عليرضا من بعد ترجمه پست هاي گهر بار ايشان را جهت استفاده عموم در وبلاگ خود قرار دهند .

5-     جناب عليرضا خان يك عدد مسكن به نام افسانه هاي امروزي به اين جانب مرحمت فرمودند تا هر 8 ساعت يكي استفاده نمايم .

6-     مقرر گرديد جناب عليرضا با توجه به تجربيات گرانبها و تاييد و شهادت شاهدان!! در اجراي بند 2 اين صورتجلسه مارا شدیدا ياري نمايند .

7-     اين را خودم مقرر نمودم كه : هر ماه يك بار كركره ها را پايين بكشيم تا دوستان سري به ما بزنند !

8-     خلاصه نتيجه نهايي اين شد كه درست است كه ما دقيقا نفهميديم كه براي چي بايد بنويسيم ولي خوب با توجه به بحث های ارائه شده وهمچنین الطاف دوستان در کامنت ها یشان و همچنین یاد آوری کتیبه وبلاگ توسط خانم حجاریان مبنی بر اینکه :((گفتن حداقل از نگفتن بهتره اگر چه هیچ فایده ای هم نداره!))

فعلا بايد بنويسيم تا بعدا بفهميم .

پي نوشت : خوب شد جلسه توي پارك جلوي خانه مان و در حضور بچه محل هايمان بود وگر نه بعيد نبود كه در صورت به نتيجه رسيدن از راههاي منطقي از راههاي غير منطقي نيز استفاده شود .

پی نوشت ۲ :ولی جناب دیوونه خداییش هر چی دیشب فکر کردم نسخه بهتر از این پیدا نکردم.

                  به قول یاسی خانم به امید خدایی که در این نزدیکی است .

 

 

+ نوشته شده در 10:41 توسط علی .
سه شنبه نهم خرداد 1385
تعطیل شد
فکر می کردم با نوشتن توی اینجا می شه یه کم ....

ولی مثل اینکه وضع از این چیزها خیلی خرابتره

پس تعطیل شد.

+ نوشته شده در 21:40 توسط علی .
دوشنبه هشتم خرداد 1385
دو

كاش مي شد هر چيز كاملي را به اين شكل دونيم كرد كاش هر كسي مي توتنست از اين قالب تنگ و يهودهاش بيرون بيايد .وقتي كامل بودم ، همه چيز برايم طبيعي ، درهم و برهم و احمقانه بود ، مثل هوا ،گمان مي كردم همه چيز را ميبينم › ولي جز پوسته سطحي آن ، چيزي را نمي ديدم .اگر روزي نيمي از خودت شدي كه اميدوارم اينطور بشود ، چون بچه هستي ، چيزهاي را خواهي ديد كه فراتر از هوشمندي مغزهاي كامل است . تو نيمي از خودت و دنيا را از دست خواهي داد ، ولي نيمه ديگرت هزاران بار ژرف نگرترو ارزشمند تر خواهد شد . توهم آرزو خواهي كرد كه همه چيز مثل خودت دونيم و لت و پار باشد ، چون زيبايي ، خرد وعدالت فقط در چيزي وجود دارد كه قطعه قطعه شده است .

 

برگرفته از ويكنت دونيم شده  اثر ايتالو كالوينو

+ نوشته شده در 23:20 توسط علی .
پنجشنبه چهارم خرداد 1385
((........)))

نمي توانستم . شايد به خاطر خودم بود كه نمي توانستم .

با اين همه مشكلاتي كه براي خودم ساخته ام اين يكي را نمي توتنستم تحمل كنم !

شايد هم به خاطر خودم بود كه هر بار مي رفتم وقتي وضعيت ميلاد را مي ديدم و آقا مسعود و حاج خانم رو،احساس مي كردم دردهاي من چه قدر پست و حقيرند .

وقتي حاج خانم رو مي ديدم كه با وجود اينكه همه چيز رو ميدونه هر دفعه با قدرت تر از دفعات قبل بر خورد مي كند و به ميلاد اميد مي ده

وقتي صبر و تحمل آقا مسعود رو مي ديدم

وقتي ميلاد رو مي ديدم كه بعد از هر سه ساعت كه تاثير مرفينش تموم مي شد براي يه ربع از جاش بلند مي شد و سعي مي كرد كه تو همون يه ربع حال همه اونايي كه اومده بودن رو بپرسه و سعي مي كرد بگه كه حالش خوبه و نسبت به قبل بهتر شده

از خودم بدم مي اوم

احساس مي كردم معني درد رو نفهميدم

احساس مي كردم ....

و حالا

توي اين پنجشنبه ميلاد ديگه پيش ما نيست

اما يادش هميشه هميشه با ماست

شايد الان ديگه نيست اما با بودنش به من وشايد خيلي از بچه هاي ديگه خيلي چيزها رو ياد داد

خيلي چيزهايي رو كه هيچ جاي ديگه نمي شه ياد گرفت

اميدوارم منو ببخشه ولي آخه اون بار آخري كه رفتم و مهشيد كوچولو خواهرش هم اومده بود يه لحظه به همچين روزهايي فكر كردم و ديگه نتونستم ....

 

 milad

 

milad1

 

 

+ نوشته شده در 20:30 توسط علی .