تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
دردهای نهفتنی

دردهاي من جامه نيستند

تا زتن در آورم

چامه و چكامه نيستند

تا به رشته ي سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني

درد هاي من نهفتني است ...

+ نوشته شده در 21:3 توسط علی .
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
حرف و حرف و حرف

آخر مي شوم مثل اين راديوي خانه مان !

از زماني كه من يادم مي آيد و مدرسه مي رفتم هر روز صبح ساعت 7 كه از خانه بيرون مي رفتم به من مي گفت:( صبح به خير ايران صبح به خير ايراني ) هر روز همان حرفها را تكرار مي كند

تكرار و تكرار و تكرار

البته حرف جديد هم زياد ميزند ، ام هيچ كدام از آنها هم حرفهاي خودش نيست ،همه اش در حال بلغور كردن حرفهاي ديگران است .هيچ چيز از خودش ندارد

از هر دري هم سخن مي گويد ، از سياست،اجتماع ، ادبيات و غيره و غيره

از حريم شخصي و عمومي

از عزا و شادي

از اينور آبي ها و آنطرف آبي ها

حرف هايش هم گهگاه متناقض است .

اما فقط حرف مي زند .

حرف و حرف و حرف و ....

و حرفهايش هيچ دردي را از خودش دوا نمي كند و حتي اطرافيانش ...

سالهاست همينطور نشسته و حرف مي زند ، سالها

بيشتر از عمر من . از چند سال قل از اينكه من به اين دنياي .... بيايم بوده و حرف مي زده

همقطارانش آمده اند و رفته اند

حتي آن آرم آيوايي كه رويش هست را الان هيچ جا نمي توان پيدا كرد ،چون آن آرم هم در طول اين سالها بارها تغيير كرده ولي او در طول اين ساليان فقط حرف زده ، بدون هيچ توجهي به اطرافش كه حداقل خود را قدري آپ ديت كند .

تحت همان مارك قدیم حرفهاي جديد مي زند .

و كي حرفهايش تمام مي شود و قدري به ...

حرف و حرف و حرف

آخر مي شوم مثل اين راديوي خانه مان !

+ نوشته شده در 21:2 توسط علی .
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
حسن یک حسن دو ...
این رو از وبلاگ عاقلانه دزدیدم . جای کامنت هم نداشت اما اینقدر قشنگ بود که نتونم ازش بگذرم . امیدوارم صاحابش راضی باشه . راستی حتما به این وبلاگ سر بزنید .

حسن يك حسن دو حسن//حسن يك/حسن دو/حسن دنده به دنده/حسن چرا نمي خنده؟/تو دنياي شماها/
كه آزادي تو بنده/حسن چه جوري بخنده؟/از اون روزي كه آدم تو دنيا پا گذاشته/از اون روزي كه شلاق دورنگي /روي گرده مردا جا گذاشته/ديگه جا واسه يك رنگي نمونده/حسن چه جوري بخنده؟/اگه كام جوونمرداي عالم مثه زهره/اگه شادي و مستي با دل عاشقا قهره/ولي زندگي ظالما شيرين مثه قنده/حسن واسه چي بخنده؟/حسن از بچه گيش رنگ صداقت رو نديده/فقط حرفي شنيده/حسن ميدونه اين حرفا چرنده/
حسن چه جوري بخنده؟/حسن يك/حسن دو/حسن فصل خزونه/دلش درياي خونه/حسن روزي كه اين چشماي گريونو ببنده/...حسن شايد بخنده/

+ نوشته شده در 11:25 توسط علی .
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
تفاوت ما و آنها

 

بالاخره اين نشريه  انجمن اسلامی فيزيك با نام صفر مطلق در اومد . مي خواستم مطالبش رو اينجا بگذارم اما ديدم حيفه كه مطالب تايپي اش رو يكي يكي بگذارم و صفحه بندي كه روش خيلي زحمت كشيده شده رو بي خيال بشم . حالا اگر شد اسكن مي كنم و بعد مي گذارمش اينجا . اما اين وسط نكته اي كه برام جالب بود اين بود كه باز هم هنوز هر كاري كه بخواي بكني روي قديمي ها فقط مي توني حساب كني .

اصلا كلا ايده كار نشريه رو براي اين دادم كه بچه هاي جديد ( 83 اي ها و 84 اي ها ) يه كم فعال بشن ولي مثل اينكه هيچ شكي حتي با ولتاژبالاي 5 – 6 هزار ولت هم براي زنده كردن اينها فايده اي نداره !

سال 81 كه ما (چند تا از 80 اي ها وارد شوراي مركزي انجمن شديم) با اينكه قديمي ها تقريبا به طور كلي بايكو تمون كرده بودن و هيچ كسي نبود كه يادمون بده كه چي به چيه و بايد چي كار بكنيم فكر مي كنم كه يكي از موفق ترين سالهاي انجمن رو داشتيم در حالي كه اون موقع حتي بعضي ها حرفهايي زدند كه مثل ((چند پادشاه در يك اقليم نگنجند .)) اما ما چون به كارمون اعتقاد داشتيم هر جور شده به در و ديوار مي زديم تا كارمون رو به بهترين نحو انجام بديم و هم خودمون از كارمون لذت مي برديم و هم بقيه.

فكر مي كنم دليلش هم اين بود كه براي ما اتفاقاتي كه دو رو برمون مي افتاد خيلي مهم بود و حتي بي تفاوتي بقيه رو هم نمي تونستيم تحمل كنيم اما حالا .... ( در مورد اين بي تفاوتي بچه هاي حالا يك بار بايد مفصلا بنويسم كه هر بلايي سرشون بيارن نهايت كاري كه مي كنن اينه كه وايميستن و مي خندن )

خلاصه اين بار هم تنها كسي كه احساس مسووليت مي كرد همون بچه هاي قديم بودن ( البته به جز جناب مدير مسوول) اين برو بچ سال اولي وقت نمي كردن يه مصاحبه پياده كنن ولي سعيد كه حالا داره فوق مي خونه و سرش از همه ما شلوغتره  تونست وقت بگذاره و برامون كاريكاتو ربكشه ! وقتي كه  ناصرسه شب  تاساعت  يك شب توي شركت  نشست و صفحه بندي كار رو انجام داد به اين نتيجه رسيدم كه ما خيلي كارهاي ديگه هم مي تونستيم انجام بديم كه نداديم با اين پتانسيل!

كاش  واكسن بي تفاوتي و آمپول احساس مسووليت هم بود تا يه خورده اين برو بچ جديد تكون مي خوردن .  

+ نوشته شده در 13:30 توسط علی .
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385

دیگر حتی نمی خواهم دوباره از آن کوچه ها بگذرم !

 

+ نوشته شده در 19:43 توسط علی .
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
حزب قدرت _ حزب خدمت
جلسه ای که در دانشکده حقوق در خدمت جناب آقای اسدا... بادامچیان برای معرفی حزب موتلفه چند نکته در حر فهایشان برایم جالب بود . البته صحت گفته هایشان در مورد حزب متبوعشان گردن خودشان . بحثی که ایشان داشتند در مورد تفاوت احزاب بود . از نظر ایشان احزاب دو دسته اند یکی حزب قدرت و یکی حزب خدمت . حزب قدرت هئفش رسیدن به قدرت است و به تعبیر ایشان اکثر احزاب در غرب جزو این دسته اند . بنابراین در اینگونه احزاب چون هدف رسیدن به قدرت است می توان از حق مردم نیز گذشت و برای رسیدن به این هدف حقوق مردم را نیز زیر پا گذاشت . اما حزب خدمت هدفش خدمت به مردم است بنابراین در اینگونه احزاب هدف خدمت به مردم است و همه چیز باید با در نظ ر گرفتن این اصل انجام گیرد .

گرچه به نظرم در این تعبیر تناقضاتی وجود دارد ولی تعبیر قابل تاملی بود .( در مورد تناقضاتش هم ان شاا.. بعدا بحث خواهم کرد .)

مطلب جالب دیگری که ایشان مطرح کردند این بود که : ما زمانی که در کمیسیون ماده ده احزاب بودیم سعی می کردیم به تمام گروههای که مجوز فعالیت می خواستند ٬ مجوز بدهیم به خاطر این که فکر می کردیم که اگر کسی حرفی دارد باید آن حرفها را مطرح کند و نباید این سیستم ها زیر زمینی شوند . باید بیایند حرفشان را بزنند .

این هم جالب بود چون در عمل چنین چیزی را معمولا نمی بینیم و حتی بعضی از احزابی که مجوز هم دارند ...

خلاصه چنین تفکری واقعا برای جامعه ای مثل جامعه ایران لازم است  تا به قول ایشان فعالیت ها زیر زمینی نشوند .

باز هم در این زمینه بحث خواهم کرد .     

+ نوشته شده در 18:49 توسط علی .
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385
700 متر
امروز هوفر دانشور یه دفعه از کانادا نازل شد به گروه فیزیک . خیلی وقت صحبت نشد ولی ان شاا... جمعه دیگه باهاش بریم کوه به یاد قدیم . هم به اون خوش بگذره و هم ما بعد از ۵  ۶ ماه دوباره رنگ کوه رو ببینیم . آخه بزرگترین معضل زندگی ش اونجا اینه که بیشترین ارتفاع اون دورو بر ۷۰۰ متره .
+ نوشته شده در 23:11 توسط علی .
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
تا کی ؟
گاهی اوقات فکر می کنم بعضی از این مسوولین ما در این ۲۷ سال حتی اگر با روش آزمون و خطا هم می خواستند چیز یاد بگیرند باید  الان وضعشان خیلی بهتر از اینها می بود . نمی دانم یک اشتباه را چند مر تبه باید تکرار کرد تا از آن درس بگیری .

در حالی که نیروهای چپ و حتی کمونیست به شدت در دانشگاه تهران مشغول عضو گیری و فعالیت هستند . ابتدا عده ای با کمک یکی از نهاد ها با ایجاد اختلاف بین طیف های مختلف انجمن اسلامی دانشگاه تهران و دادن امتیاز به یک طیف خاص و پشتیبانی از آن انجمن اسلامی دانشگاه تهران را از هم پاشیدند و تنها محملی را که در آن بچه های مسلمان غیر رادیکال می توانستند فعالیت کنند را از آنها گرفتند . حالا دیگر انجمن تهران به هیچ وجه مقبولیت دانشجویی نداشته و در مراسم هایی هم که می گذارند نهایتا بچه های بسیج شرکت می کنند . و در این بین چه کسی بیشترین استفاده را از این مو قعیت کرد؟

و این دست گل آخری :

جنابان عالی برای پ-ع سردسته این بازی که تا چند وقت پیش هیچ کس نه می شناختش و نه مقبولیت داشت ابتدا یک سال نیم زندان و سپس حکم اخراجش را از دانشگاه زده اند . تا اولا تمام این طیف های چپ و کمو نیست و .... باهم سر یک میز بنشینند و ائتلاف تشکیل دهند ثانیا آدمی را که هیچ کس تحویلش هم نمی گرفت و نمی شناختش حالا یکی از محبوب ترین آدم های دانشگاه شده و برای خودش برو بیایی پیدا کرده و دو طیف مذکور با نشریه هایشان ( جمهوریت و خاک ) در دانشگاه چه ها که به راه نینداخته اند . و حالا حتی در گروه فیزیک خودمان هم همه پ-ع را میشناشند و ...

بیش از فکر می کنم حرف نزنم بهتر است .

بعدالتحریر : ۱- خدایا این حس مظلوم پرستی ما ایرانیان تا کی می خواهد فاجعه به بار بیاورد .

                ۲- خدایا یه پولی به ما بده یه ....      

+ نوشته شده در 12:20 توسط علی .
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
امتیاز!
تلویزیون با خوشحالی اعلام کرد که نشست پاریس هم بدون صدور قطعنامه پایاین پذیرفت و در تفسیرهایشان هم از قدرت چانه زنی بالای ایران سخن می گویند.

نه برادر عزیز نه روسیه و نه چین نمی آیند سود سرشار معامله با آمریکا را ول کنند و دلشان را خوش کنند به این شندر غاز روابط تجاری با ما. اگر هم هنوز قطعنامه و تحریم و غیره تصویب نشده به خاطر این است که هنوز به اندازه کافی امتیاز نگرفته اند. 

+ نوشته شده در 11:34 توسط علی .
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385
تغییرات اساسی
خداییش مملکت تغییرات اساسی کرده ها !

یادمه یکی دو سال پیش تیم ملی یا یکی از تیم های باشگاهی قرار بود توی یه تورنمنتی شرکت کنه که یکی از اسپانسرهای این تورنمت شرکت کالزبرگ بود (کالزبرگ یکی از بزرگترین شرکت های تولید مشروبات الکلی در دنیاست ) و یادمه این مساله توی اون زمان تبدیل شد به یه مساله سیاسی و از فدراسیون فوتبال رفت به دولت و آخرشم سخنگوی دولت مجبور شد یه جوابی برای فریادهای وا اسلاما ی یه جماعت کثیری پیدا کنه و در نهایت هم ائن تیم توی اون تورنمنت شرکت نکرد .

حالا دیروز که سوار تاکسی بودم روی بیل برد تبلیغاتی فیلم آتش بس کنار عکس فیلم نوشته:

کالزبرگ شما را به دیدن این فیلم دعوت می کند.

 

+ نوشته شده در 10:55 توسط علی .
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
فرار

می خوام از دست سرم فرار کنم ! پر شده از هوس غیر مجاز !

هوس بازی گرگم به هوا ٬ تو یه کوچه باغ ٬ با یه دختر ناز !

هوس شکار عطر پیرهنت ٬ باچش بسته تو تاریکی شب !

هوس سرقت معصومیتت ٬ یا گذشتن از چراغ قرمز لب !

دل دل چیدن یه سیب درشت ٬ پیش چشمای بخیل باغبون !

شادی فرار و جاگذاشتن صدای سوت سوتک یه پاسبون !

حسرت لی لی و شوت یه ضرب و گل !حسرت گردو بازی ٬ بیخ دیواری !

خشت دیوار شمردن تا شاید ٬ تو پات از خونه بیرون بذاری !

وحشت فلک شدن تو مدرسه ٬ وحشت ترکه ی اون ناظم بد !

تلخی دلهره ی یه امتحان ٬ گم شدن تو دالون یه مش عدد!

 

تشنه عشقای بچه گونه ام ٬ کاش می شد بازم به اون روزا رسید !

کاش می شد دوباره دس تو دست تو ٬ تا ته کوچه بچگی دوید

 

می خوام از دست سرم فرار کنم ! داره سنگین می شه رو شونه هام !

توش پر فکرای ممنوعه شده ٬ فکرایی که منو می ندازن به دام !

فکر انداختن سنگ تو آب حوض ٬ فکر تاروندن خواب ماهیا !

رقص چشمات پس تور پشه بند ٬ بعدشم اشاره ... دنبالم بیا !

روی بوم نشستن  شمردنه ٬ همه ستاره های آسمون !

وعده ی قرار دم سقاخونه ٬ یا سر اون کوچه آشتی کنون !

ترس آتیش زدن هفت ترقه توی چهارشنبه سوری

گوش دادن به صفحه ی دوست دارم با صدای زخمی سوسن کوری !

فکر پرواز با دوچرخه تو هوا ٬ داد بستنی فروش دوره گرد !

فصل اسباب کشی تون از اون محل ٬ که تموم رشته هام پنبه کرد !

 

تشنه عشقای بچه گونه ام٬  کاش می شد بازم به اون روزا رسید !

کاش می شد دوباره دس تو دست تو٬ تا ته کوچه بچگی دوید ! 

 

 

+ نوشته شده در 0:16 توسط علی .
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
دلم تنگ شد برای خودم
از صبح تا حالا ۵ - ۶ بار  ميس كال داشتم با یه شماره . شماره اش رو به هر کدوم از بچه ها دادم توی موبایلشون نداشتن . زنگ هم که می زدم گوشی رو بر نمی داشت . تا این که یه ساعت پیش دوباره زنگ زد . از شاگردهای پارسالم بود . روز معلم رو تبریک گفت . یه احساس خیلی خوبی بهم دست داد که نمی تونم توصیفش کنم . غیر از اون چه قدر شیوه حرف زدنش فرق داشت با اون روزها . اون روزها یه کنکوری استرسی بدبخت بود که سه روز یه بار باید بهش زنگ می زدم تا امیدش رو از دست نده و حالا این اعتماد به نفسی که تو صداش بود .... حسودیم شد بهش .

و دلم تنگ شد برای خودم.

 

+ نوشته شده در 21:40 توسط علی .
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
وگرنه...
فکر نکن نمی فهم ٬ کاملا می فهمم چی می خوای بگی اما شرمنده باید خودمو بزنم به نفهمی وگرنه ....

+ نوشته شده در 11:14 توسط علی .
شنبه نهم اردیبهشت 1385
یک مقدار مقایسه کردم با اون چیزی که صبح از رادیو شنیدم :

مدیر كل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی در گزارش خود درباره برنامه اتمی ایران به شورای امنیت سازمان ملل متحد و شورای حكام آژانس اعلام كرد: «آژانس در سیزدهم آوریل نمونه‌برداری از نطنز را انجام داده است كه حاكی از غنی‌سازی اورانیوم تا سطح 6/3 درصد با 164 سانتریفوژ است.»
به گزارش خبرگزاری آسوشیتدپرس از وین، البرادعی در این گزارش آمده است: «ایران همچنان برخلاف درخواست‌های شورای امنیت سازمان ملل به فعالیت‌های مرتبط با غنی‌سازی اورانیوم ادامه می‌دهد.»
البراعی با اشاره به اینكه ایران همچنان نسبت به اقدامات آژانس برای گرفتن پاسخ‌هایی به سوالات مرتبط با تلاش ایران برای ساخت تسلیحات اتمی بی‌تفاوت است، افزود: «پس از سه سال تلاش آژانس برای كسب شفافیت در مورد همه ابعاد برنامه اتمی ایران، شكاف موجود در اطلاعات همچنان مایه نگرانی است.»
مدیر كل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی با تاكید بر اینكه «هرگونه پیشرفت در این زمینه مستلزم شفافیت و همكاری فعالانه ایران است»، رسما خاطرنشان كرد كه تهران به ضرب‌الاجل 30 روزه برای برآوردن درخواست‌های آژانس جهت تعلیق همه فعالیت‌های مرتبط با غنی‌سازی بی‌تفاوت مانده است.
وی افزود: «ایران اقدام به غنی سازی اورانیوم در مقیاسی اندك تا سطح 6/3 درصد كرده است ـ درجه غنی‌سازی لازم برای ساخت تسلیحات اتمی 90 درصد است ـ و تحلیل‌های اولیه از نمونه‌های برداشته شده از ایران این مسئله را تایید می‌كند.»
وی با ادعای اینكه ایران از پلوتونیوم اعلام‌نشده در آزمایشهای جداسازی در مقیاس كوچك استفاده كرده است، افزود: «آژانس نمی‌تواند این امكان را منتفی بداند كه پلوتونیوم تحلیل‌شده توسط آژانس از منبعی غیر از منبعی دریافت شده كه ایران اعلام كرده است.»
وی اعلام كرد: «آژانس در سیزدهم آوریل نمونه‌برداری از نطنز را انجام داده است كه حاكی از غنی‌سازی اورانیوم تا سطح 6/3 درصد با 164 سانتریفوژ است.»
مدیر كل آژانس مدعی شد: «پیشرفت اندكی از زمان ارزیابی قبلی در زمینه پر كردن شكاف‌های اطلاعاتی آژانس در زمینه ابعاد و محتوای برنامه سانتریفوژ ایران وجود دارد.»
وی افزود: «با توجه به این شكاف‌های اطلاعاتی و همچنین نقش نیروی نظامی در برنامه اتمی ایران، آژانس نمی‌تواند پیشرفتی در تلاش خود برای كسب اطمینان از نبود مواد اتمی و فعالیت‌های اعلام نشده در ایران داشته باشد.»
وی مدعی شد: «ایران نتوانست شفافیت لازم را از طریق امكان بازرسی بیشتر از مراكز اتمی خود ایجاد كند.»

متن کامل گزارش را در ادامه بخوانید.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 9:25 توسط علی .
جمعه هشتم اردیبهشت 1385
نیازمندی
کسی می تونه دو تا موش صحرایی شش کیلویی به من قرض بده؟

می خوام از شر گربه های خونه م خلاص شم.

+ نوشته شده در 0:32 توسط علی .
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385
خدایا شکرت
نمی دونم چی شده ؟همه به جون هم افتادن. همه دیوونه شدن .فکر کردم فقط خودم زده به سرم اما این دو رو بریها همه به یه طریقی زده به سرشون.این یکی می خواد انتقام تمام دخترهای دنیا رو از پسرا بگیره .اون یکی میگه منطق ندارم . اون یکی میخواد در اسرع وقت یه دختر پیدا کنه که زنش بشه. با این یکی هم که تا حرف می زنی دعواش می شه و باید نازشو بکشی. این یکی رو هم که هر چی می زنی تو برجکش نمی فهمه که الان حالشو ندارم. اون یکی هم که تعطیل تمامه .این یکی هم که هنوز هیچی نشده  میگه من تموم شدم. بقیه هم که به نوبت می ان پشت اون یکیا بد میگن . وای خدا مثل اینکه من از همه سالم ترم هنوز.

+ نوشته شده در 23:54 توسط علی .
شنبه دوم اردیبهشت 1385
مبارکه
عجب روز مبارک و تاریخی ست امروز ! سالروز اعلام انقلاب فرهنگی و سالروز تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی . تاریخ ایران از این روزها کم دارد !

همین.

+ نوشته شده در 9:58 توسط علی .
جمعه یکم اردیبهشت 1385
تموم

اين فيلمها رو احتمالا ديديد ديگه دكترها بالاي تخت مريض وايستادن و دارن تمام تلاششون رو مي كنن. پرستار ميگه نفس رفت ، نبض رفت ، فشار رفت و...

و آخر سرهم يه خط ممتد روي اون مونيتور مييني كه يعني تموم.

حالا داستان زندگي ما هم همين شده ، دونه دونه تمام علاقه منديها و تب هايي كه توي زندگي داشتم داره مي ره و نسبت بهش بي تفاوت مي شم .

علائم حياتيم داره تموم ميشه .

نوشتن رفت ،

جامعه رفت ،

فوتبال رفت ،

رفاقت رفت ،

سياست رفت ،

دانشگاه رفت ،

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

 

پرستار ، پرستار

+ نوشته شده در 10:39 توسط علی .
جمعه یکم اردیبهشت 1385
استوانه کوروش

نمي دونم چرا هر چه قدر خواستم به قول بعضي ها به جاي منفي بيني ! ها به عظمت اين بناهاي تاريخي :تخت جمشيد و پاسارگارد و كاخ اردشيرو قلعه دختر و ... توجه كنم دلم رضايت نمي داد . نمي دونم چرا هر چه قدر اين راهنما توضيح مي داد كه طبق لوح هايي كه اينجا پيدا شده  كارگرهاي اينجا حقوق داشتن و فلان داشتن بهمان داشتن حتي بيمه عمر داشتن تو كتم نمي رفت  و باز اين تو ذهنم اين بود كه براي بالا رفتن هر كدوم از اين سنگ ها چند تا آدم مثل من زير اون سنگها له شدن . نميدونم چرا ؟

 كاخ اردشير

استوانه كوروش

 

به بدبختي مردمان پايان بخشيديم ...1

 

چه روده دراز اين كوروش صغير!

سه زرع سخنراني كرده و توقع داره

همه اونا رُ رو  اين لوح گلي بنويسم ،

اونم با خط ميخي!

دِ اَمون بده سردار!

اَگه  ِزرتُ زرت با اون شلاق بزني رو گُرده م،

اين كتيبه تا صد سال ديگه هم حاضر نمي شه!

ميدونم كه اول ِ صُبي ،

شاه ِ شاهان براي بازديد كتيبه ميان !

دلِت قرص باشه !

شب نشده كارم تموم ميشه !

اما يه سوال دارم :

شما غير از اين برده ي بدبخت ،

كسي رُ پيدا نكردين

كه بيانيه آزادي آدميزادُ  براتون كَنده كاري كنه؟

 

 

1-جمله يي از كتيبه معروف كوروش نه چندان كبير!

به اعتقاد عده يي اولين بيانيه ي  ازادي حقوق بشر در جهان !؟
+ نوشته شده در 10:37 توسط علی .
جمعه یکم اردیبهشت 1385
پیشرفت رو به عقب !!!!

يادش به خير سال 80 اردوي شيراز بهزاد احمدي كه توي اون اردو معروف بود به بابا احمدي وقتي از رستوران صوفي اومده بوديم بيرون با سينا نشسته بودن صندلي اول و زانوي غم بغل گرفته بودن چه قدر اون رستوران با كلاس رو به هم ريختيم چه قدر سالاد خورديم من يكي كه فقط در راه رفت و برگشت پر كردن بشقاب سالاد بابك بودم اما مثل اينكه وقتي از رستوران اومده بوديم بيرون و موقع تصويه حساب بد پدري از اين بيچاره ها در اومده بود كه بابا احمدي دو دستي سرش رو گرفته بود و سينا هم يه گوشه اي ولو بود وبه خاطر كمبود بودجه آخرش هم مجبور شديم شام روزآخر رو سانديس و كيك بخوريم . يادش بخير صبحونه اي كه بهزاد گرفته بود يه پنيري بود كه از سفتي نمي شد هيچ جوري بخوريش و مجبور شديم كره خالي با نون بخوريم البته بماند كه توي اون يكي خوابگاه مهشيد براي دخترها سانديس و كيك اضافه گرفته بود كه يه وقت.... اما توي همه اين لحظات و با وجود همه اين مشكلات همه سعي مي كردند از با هم بودن لذت ببرن و حتي يك بار هم اعتراضي نشنيدم. يادش به خير با وجود بابك نمي شد كه كه همه شاد نباشن ولي هيچ موقع شوخي هاش اعتقادات كسي رو زير سوال نمي برد و هيچ موقع شوخي هاش كسي رو ناراحت نمي كرد  . يادش به خير سال 81 اون يزد به ياد موندني . صبح تا ظهر توي اون گرما توي اتوبوس نشستيم به خاطر اينكه اتوبوس رو توي شهر راه نمي دادن فرداش هم كه رفتيم بازديد از اماكن تاريخي به مناسبت 22 بهمن بيشترشون تعطيل بودن . يادش به خير شوهر خانم معيني با اون سن وسال بالاش چه شبي رو به صبح رسوند اون شب اما اون روزها ، روزهاي به ياد موندني شد براي تمام كسايي كه اون اردو رو اومده بودن چون اومده بودن براي لذت بردن از اون روزها . ديروز هم كه با سپيده صحبت مي كردم از خاطرات شيراز دو سال پيش خوابگاه شيراز گفت از سارا ابوالمعصومي و بقيه بچه ها و اينكه بودن با اونها چه لذتي داشته .و خيلي جاهاي ديگه ابيانه، كاشان و...

ولي اين اردوي آخري شيرازي كه برديم تمام اون خاطرات قشنگ رو خراب كرد. نمي دونم شايد من عوض شدم و ان شاا.. كه به بقيه خوش گذشته باشه اما احساس مي كردم كه يه عده براي لذت بردن نيومده بودن ، آماده بودن كه به درو ديوار و سرو ته برنامه به هر بهونه اي گير بدن . اصلا براشون اهميتي نداشت كه يه سري آدم ديگه هم هستن كه اومدن از اردو لذت ببرن و هر كاري كه دلشون مي خواست كردن و خودخواهيشون بهشون اين اجازه رو نداد كه به بقيه هم فكر كنن. برای خنده از هر حربه ای استفاده می کنن حتی اگه...  بگذریم  اول فكر كردم كه من ديدم عوض شده ، پيرتر شدم و بد قلق تر اما موقع برنامه ها و توي عكس ها كه نگاه مي كردم ديدم توي تمام اردوهاي گذشته هر جا مي رفتيم همه با هم بوديم و با هم لذت ميبرديم اما توي اين آخري... حتي يه دونه عكس هم نديدم كه همه بچه ها توش باشم . چه قدر ادعاي اين بچه ها زياد شده و چه قدر فهمشون كم.

چه قدر قدر آدمهاي دورو برمون رو ندونستيم .

كاشكي نمي رفتم

+ نوشته شده در 10:28 توسط علی .