تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
شنبه هفدهم دی 1384
خدا به داد فردامون برسه
خدا به داد برسه
+ نوشته شده در 1:29 توسط علی .
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
آخی!!!
+ نوشته شده در 23:47 توسط علی .
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
مشکل؟؟؟!!!
می دونی مشکل تو چیه؟

وقتی که همه دارن نگات می کنن انگار نه انگار هر غلطی دلت می خواد می کنی 

و اون موقعی که هیچکی نگات نمی کنه فکر می کنی همه دارن نگات می کنن!

حالیته؟

 

+ نوشته شده در 23:35 توسط علی .
چهارشنبه چهاردهم دی 1384
سرت و بالا بگير!

 

سرت و بالا بگير!

حتا اكه اين همه سايه سر به زير ،

آرزوهات سرسري بگيرن !

 

سرت و بالا بگير!

حتا اگه جوابش

 يه سنگ باشه و

يه زخم

چن تا بخيه!

 

سرت و بالا بگير!

حتا اگه بدوني با اين كار ،

وزنش چن برابر مي شه و

كمكم رو شونه هات سنگيني ميكنه!

 

 سرت و بالا بگير!

آدماي سر به زير ،

بين دو تا پاشون پي آزادي مي گردن!

 

سرت و بالا بگير!

+ نوشته شده در 23:33 توسط علی .
دوشنبه دوازدهم دی 1384
:)
+ نوشته شده در 1:0 توسط علی .
دوشنبه دوازدهم دی 1384
خیلی بده
خیلی بده که آدم بینه مثل همه اونهایی شده که یه روز ازشون بدش می اومد

خیلی بده که آدم همون کارایی رو بکنه که تا چند وقت پیش ازشون متنفر بود

خیلی بده که بشی مثل همه آدمهای روزمره و عادت زده دیگه

خیلی بده

خیلی بده

اما اینجوریه دیگه چون خودت خواستی 

 

+ نوشته شده در 0:37 توسط علی .
پنجشنبه هشتم دی 1384
راز

 

لباسام ازم گرفتن،

موهام،

عينكم،

كيف پولم كه كارتنك بسته بود !

ساعتو خودنويسم ،

حتي اون گردن بندي رو كه تو بهم داده بودي !

همه رو ازم گرفتن و بعدش،

هلم دادن تو يه دخمه تنگ و تار!

اما اين راز بين خودمون بمونه :

روياهام هنوز همراهمن!

مثل آواز،

 تو حنجره ي گنجشكاي اونور ديوار !

مثل ساس ،

توي اين پتوي كهنه ي سربازي !

+ نوشته شده در 22:21 توسط علی .
پنجشنبه هشتم دی 1384
.
ان الانسان لفی خسر

اگه این آیه هم نبود نمی دونستم دیگه با چی باید به خودم ثابت می کردم که (( انسان )) هستم!!!

+ نوشته شده در 22:14 توسط علی .
سه شنبه ششم دی 1384
مسئله هويت و دانشجويان انجمنى
پاسخى به مقاله صادق زيباكلام
مسئله هويت و دانشجويان انجمنى
وحيد عابدينى - مهدى شيرزاد
160974.jpg
دكتر صادق زيباكلام اين بار به سراغ انجمن هاى اسلامى آمد و در روز پنجشنبه ۱۷ آذر مطلبى از او با عنوان «جنبش دانشجويى و مسئله هويت» منتشر شد. در آن مقاله جناب زيباكلام با ذكر دو نمونه سعى كرده بودند ثابت كنند كه جنبش دانشجويى و انجمن هاى اسلامى دچار يك بى هويتى هستند. ايشان با توصيف دو برنامه دانشجويى و نيز مقايسه آن با اتفاقى در سال ،۷۳ مدعى شده اند كه جنبش دانشجويى و انجمن هاى اسلامى امروز بى انگيزه، مسخ، پوچ و بى اعتقاد شده اند و در نهايت از درد بزرگ بى هويتى رنج مى برند.
مدعاى آن مطلب اين است كه جنبش دانشجويى و انجمن هاى اسلامى در همه دوره هاى مختلف خود هويت، انگيزه و اعتقاد داشته اند و امروز ندارند و متاسفانه براى اثبات اين مدعا به دو نمونه تاريخى متوسل شده اند كه چندان گوياى آن مدعا نيست. و در اينجا است كه مطلب دچار تناقض مى شود و بخشى از واقعيات قلب مى شود. از يك سو گفته مى شود كه جايگاه انجمن اسلامى دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران نزد دانشجويان تنزل پيدا كرده و از سوى ديگر ذكر مى شود كه پس از تعرض به يكى از اعضاى انجمن اسلامى، سراسر سالن دانشكده مملو از دانشجويان مى شود. اگر اين تنزل جايگاه وجود داشته باشد، پس دانشجويان نبايد اهميتى به حمله به دفتر انجمن اسلامى بدهند و آن تجمع اعتراضى بى مفهوم است.در جاى ديگر آقاى زيباكلام مدعى مى شوند كه «بدون آنكه آب هم از آب تكان بخورد و يا نيازى به دخالت انتظامات و قواى قهريه باشد، رئيس جديد [دانشگاه] پياده از جلوى دانشكده حقوق و علوم سياسى گذشته و خيلى ساده و عادى به محل كارشان در «انتهاى ۱۶ آذر» جلوس كرده و عملاً رياست را آغاز كردند.»در صورتى كه حتى آيت الله عميد، خود، در اولين كنفرانس مطبوعاتى در توصيفى مى گويند: «اگر هوش و ذكاوت بسيج دانشجويى نبود، مطمئن باشيد آن روز ۲۰ كشته داشتيم. اين فشارى كه وارد شد، مى توانست باعث خفگى شود براى من و دوستان و هم براى خود اين دانشجويان عزيز معترض.»ايشان از دانشجويى سخن مى گويد كه «وابستگى خاصى به تشكل هاى دانشجويى دانشكده ندارد و يك دست خود را در جنگ از دست داده و پاى راستش هم آسيب ديده.»اما به واقع فرد مذكور از ما و آقاى زيباكلام هم بهتر مى دود. او بحمدالله دست هم دارد و اساساً غائله مورد بحث آقاى زيباكلام از آنجا شروع شد كه فرد مذكور يكى، دو مشت حواله فك و چانه دبير تشكيلات انجمن اسلامى دانشكده حقوق نموده بود؛ اگر لطف خدا نبود و از قضا رياست محترم دانشكده حقوق در آن لحظه آنجا نبودند و دست اين فرد را نگرفته بودند، معلوم نبود كه دبير تشكيلات انجمن اسلامى الان در كدام بيمارستان بسترى بود. به علاوه يكى از جدى ترين دلايل اعتراضات دانشجويان نيز فحاشى ها و جسارت هاى فرد مذكور در حضور آقاى دكتر دروديان بود. به هر حال او چنين كرد و با اين حال مشخص نيست كه جناب آقاى زيباكلام از چه روى به دنبال وارونه جلوه دادن واقعيت هستند.مسئله هويت و به قول برخى بحران هويت، مسئله بسيار مهم و حائز اهميتى است كه آقاى زيباكلام بحق روى آن دست گذاشته اند. اما از ياد نبريم كه اين مسئله، يك مسئله عام اجتماعى و به يك معنا تاريخى است. اينكه جامعه ايرانى از مشروطه به اين سو به فواصل كوتاهى از برخى چهره ها و شخصيت ها و حتى تفكرات خسته مى شود و رو برمى گرداند، به يك معنا نشانه اى از همين بحران است. زمانى در جامعه ايران تب انقلاب بالا مى گيرد. دوره ديگرى ركود و انفعال و قصيده و مرثيه نقل محافل مى شود. دوره ديگرى جامعه به ياد علم مى افتد و ماركسيسم به عنوان علم تغيير مطرح مى شود. دوره ديگرى اسلام سياسى و مهدويت انقلابى گفتمان غالب مى شود. روزى شعار «يامرگ، يا مصدق» مطرح مى شود و روز ديگرى شعار «جاويد شاه». البته كسى منكر پيشرفت ها و رشادت هاى جامعه ايرانى نيست.از دگر سو اگر از مسئله هويت سخن مى گوييم، اين يك ويژگى مختص دانشجويان نيست. چه اينكه در زمان انقلاب هم، يك جوان بازارى و يك جوان دانشجو هر دو انقلابى بودند. ما نيز قبول داريم كه جنبش دانشجويى دچار مشكلات هويتى شده است؛ ولى اين مشكل نه خاص اين جنبش كه مسئله مبتلابه همه جامعه است و اتفاقاً از اين حيث بايد جنبش دانشجويى را پيش قدم در حل مشكلات هويتى خود دانست. اگر امروز اصلاح طلبان به فكر بازگشت به جامعه افتاده اند، جنبش دانشجويى چند صباحى است كه دورى از قدرت و ديده بانى جامعه مدنى را مطرح كرده است.از مجموع مقاله به دست مى آيد كه آقاى زيباكلام ابتدا براى برخى مفاهيم، يك ذات و ماهيت تعريف كرده اند و سپس بر مبناى آن تعريف به داورى برخاسته اند. ظاهراً ايشان تنها يك قالب مشخص و خط كشى شده اى از دانشجو و عضو انجمن اسلامى را در نظر دارند. مبارزه را هم تنها به يك شكل مى بينند و مى كوشند همه افراد را در كليشه و قالب ذهنى خود جاى دهند و اگر به دليل تنگى قالب، در آن جاى نگرفتند از «مسخ شدگى و پوچى» افراد سخن مى گويند. در واقع ويژگى اصلى دانشجو، دانشجو بودن و درس خواندن است. بقيه امور همگى فرع بر اين اصلند.اين كاملاً بديهى است كه دانشجويان امروز و به تبع آن فعالان انجمن هاى اسلامى متفاوت از نسل هاى گذشته خود باشند. و آرمان  و حتى شيوه پيگيرى آرمان هايشان تفاوت دارد. دانشجويان امروز نه به دنبال انقلاب آن هم از طريق مبارزه مسلحانه هستند و نه به دنبال صدور انقلاب. سئوال اصلى كه مطرح مى شود اين است كه آيا اساساً جنبش دانشجويى هويت يكسانى در گذشته تاريخى خود داشته و امروز آن را از دست داده است؟ آيا جنبش دانشجويى در دهه ۳۰ و ۴۰ و در دوره چمران با دوره دانشجويان پيرو خط امام مولفه هاى يكسانى داشته است كه امروزه اين جنبش فاقد آنها است؟بعيد نيست اگر سال ها بعد كسى به جنبش دانشجويى و انجمن هاى اسلامى امروز نگاه كند، آنها را نسل مبارز و آرمان خواه و با انگيزه و اعتقادى ببيند. چرا كه چنين شخصى مى تواند با ذكر نمونه هايى چون عزت ابراهيم نژاد يا برخى دانشجويان زندانى، آنها را مبارزان جنبش دانشجويى بداند. اما به راستى چرا نسل جوان كنونى دست به گريبان مسئله هويت است؟ پاسخ اين پرسش به يك بحث دقيق علمى نيازمند است كه اميد مى رود جامعه شناسان و اصحاب علوم اجتماعى بيشتر بدان بپردازند.خوشبختانه آقاى زيباكلام در پاسخ سئوال فوق از زير بار مسئوليت شانه خالى نكرده اند و در نوشته شان آورده اند: «به علاوه نسل جديد هرچه هست و هر كه هست محصول من و نسل من است.»گمان ما اين است كه ما دانشجويان در مقايسه با دوران دانشجويى آقاى زيباكلام بيشتر «بچه هاى حرف گوش كنى» بوده ايم. هرگاه لب به شكوه و اعتراض گشوديم كه «اين چه وضعى است؟ و اين چه دولت اصلاح طلب و جنبش اجتماعى است؟» بلافاصله با اين پاسخ قانع شديم يا سكوت پيشه كرديم كه: «همين است! اصلاحات يعنى همين! يك شبه هيچ چيزى درست نمى شود. شما تند مى رويد! شما «با عبور و مرور، ترافيك درست مى كنيد!» حركت اجتماعى تدريجى و زمان بر است! آنچه شما مى گوييد با منطق اصلاح طلبى نمى خواند! در اصلاحات همه چيز يعنى صندوق راى!» جالب اينجا است كه اتفاقاً اصلاح طلبان از همان صندوق راى هم ضربه خوردند؛ چرا كه محافظه كاران هم خوب مى دانستند كه روى كجا دست گذارند.آقاى زيباكلام چنان با آب و تاب و پرطمطراق از «عرق، تعصب و اعتقادى كه در گذشته در جنبش دانشجويى وجود داشته» دم مى زنند و چنان حزن انگيز حسرت مى خورند كه چرا «سراغ آن تعصب را بايد در يادنامه ها و كتب و منابع تاريخى بگيريم» كه گويا فراموش كرده اند زمانى همين تعصب دانشگاه ها را به كجا كشاند. مشكل، در واقعه تاريخى مورد اشاره آقاى زيباكلام در سال ،۷۳ تنها اين بود كه ايشان ۱۰ سال تاخير فاز داشته اند وگرنه ده سال زودتر از آن واقعه برخى از همان دانشجويان، خود پيشگام اخراج برخى اساتيد بودند.گذشته از اين، دانشجويان گذشته مورد اشاره آقاى زيباكلام اساتيدى چون حميد عنايت، سيمين دانشور، هما ناطق و احمد اشرف داشته اند. حمايت اساتيدى چون مرحوم مهندس بازرگان و دكتر سحابى را به همراه داشتند. با بزرگانى چون مرحوم شهيد مطهرى، آيت الله طالقانى و دكتر شريعتى در ارتباط بودند. پاتوق هايى چون مسجد هدايت، مسجد قبا، كانون توحيد و حسينيه ارشاد را براى فعاليت هاى مذهبى و اعتقادى خود در اختيار داشتند. كم و بيش از حمايت ها و كمك هاى مادى و معنوى انقلابيون، روحانيون و بازاريان برخوردار بوده اند.
اما امروز دانشجويان و انجمن هاى اسلامى كه بخواهند مستقل فعاليت كنند، نه تنها هيچ كدام از آن امكانات را ندارند، بلكه حتى در خانه خود، دانشگاه، هم امكان برگزارى جلسات، نشست ها و برنامه هايشان را نمى يابند. و البته «كم انگيزگى و خستگى» هم مزيد بر علت است و با همه اينها تاريخ و جامعه آنها را به چنان رشدى رسانده كه براى اولين بار در طول تاريخ دانشگاه ها به انتخابى نبودن روساى دانشگاه ها اعتراض مى كنند و به جاى تجمع به بهانه كيفيت پايين غذا در حمايت از استقلال دانشگاه ها و در دفاع از آزادى هاى آكادميك تجمع مى كنند.آقاى زيباكلام در اواخر نوشته شان خرده گرفته اند كه دانشجويان عضو انجمن اسلامى زياد به «سر و وضع» و «سر و پز»شان بها مى دهند. از نظر ما اين هم يك پديده عام اجتماعى است.فقط كافى است سرى به آرشيو روزنامه ها يا آلبوم هاى عكس بزنيد. چهره مردانى را مى بينيد با محاسنى بلند كه دامنه آن از يكسو تا زير چشمانشان و از سوى ديگر تا زير گلويشان امتداد داشت. اما آن ريش ها امروز مرتب شده اند.نكته اينجا است كه در گذشته و در همان دوره دانشجويان معتقد و انقلابى، هيچ وقت كسى به «سر و وضع» كسى گير نمى داد و دانشجويان  آزادانه خود پوشش خود را انتخاب مى كردند؛ و متاسفانه حتى از آن سوى بام به قدرى افراط بود كه عرصه براى دختران محجبه تنگ مى شد. با اين وجود گويا آقاى زيباكلام يا نشنيده اند يا تيپ و قيافه برخى از همان دانشجويان مورد اشاره شان را از ياد برده اند.به هر حال ما از نقد آقاى زيباكلام و ساير بزرگان به دانشجويان استقبال مى كنيم. تنها سخن اينجا است كه در شرايطى كه اساتيد معزز و بزرگوار لب گزيده اند و زبان در دهان و قلم در غلاف كرده اند و به هر دليلى گُرده خويش را سپر هر ظلم و تازيانه اى كرده اند، چه جاى شكوه و گلايه از اين خرده صداى دانشجويان است؟

+ نوشته شده در 23:22 توسط علی .
سه شنبه ششم دی 1384
تبریک

میلاد مسیح پیلام آور صلح و دوستی مبارک

+ نوشته شده در 23:8 توسط علی .
جمعه دوم دی 1384
دست از طلب ندارم تا کام دل بر آید
نمیدونم قدیما چی داشتم که حالا ندارم . حدود یه سال و نیم پیش که (جوون) بودم هر روز وبلاگم رو آپدیت می کردم اما حالا نمی دونم چی شده هر چه قدر زور میزنم نوشتنم نمی آد می خواستم با افتتاح دوباره وبلاگم یه خورده ... ولش کن

دست از طلب ندارم تا کام دل بر آید

دلم گرفته خیلی خیلی  

+ نوشته شده در 23:19 توسط علی .
جمعه دوم دی 1384
شیهه

شيهه

 

تو ولايت مختومقلي

وقتي مي خوان اسباي وحشي رو رام كنن

بعضي از اونا

خودشون زمين مي زنن

نفسشون تو سينه حبس مي كنن

تا بميرن !

ميميرن اما ،

اسير زين يراق آدما نميشن !

اما خود آدما ،

هنوز رو خشت نيفتاده

مي رن زير يراق پدرا و پدرخونده ها !

 

+ نوشته شده در 23:14 توسط علی .
جمعه دوم دی 1384
چرا همه یه چیز می نویسن

نمي دونم چرا هر وبلاگي رو كه باز ميكني حس مي كني كه همون چيزايي رو ميخوني كه توي خيلي از وبلاگهاي ديگه هم همين چيز ها رو قبلا توي وبلاگهاي ديگه خوندي . نمي فهمم درسته كه نوشتن يه راه خيلي خوب براي خالي شدن آدمه و شايد تنها دليل خودم هم براي نوشتن همينه و اين هم درست كه ولاگ هر شخصي ميتونه يه جاي خيلي خوب براي نوشتن چيزهايي باشه كه روي دل آدم مونده ولي ديگه بعضي دوستان شورش رو در ميآرن ديگه و وقتي وبلاگشون رو باز مي كني فقط پره از شعرهاي عاشقان ي بعضا بدون حتي قافيه و رديفي كه براي فهميدن معناي بعضي هاشون حتي بايد چند روز وقت بگذاري و آخرش هم بفهمي كه شاعر!!! يا شاعره !!!! محترم هيچ منظور خاصي نداشته به جز خالي كردن يه عقده. بخشيد مي دونم كه الان خيلي داريد سعي مي كنيد كه بفهميد چي مي خوام بگم ولي متاسفانه نميدونم چيزي رو كه ميخوام بزنم دقيقا چي جوري بايد بگم ولش كن اصلا . بگذريم . از طرفي ديگر متاسفانه يه چند تا از اين شاعر ها ي ايراني مثل جناب حافظ و مولانا بزرگترين خيانت رو به ما ايراني ها كردن!! و احساسات مختلفي كه ما توي برهه هاي مختلف زندگي مون مي تونيم داشته باشيم رو خيلي دقيق و واضح و خلاصه به بهترين وجه توصيف كردن و ما احساس مي كنيم شايد حرفي كه ما مي خواستيم بزنيم رو خيلي بهتر از خودمون گفتنند اما توجه كنيد كه اولا شايد اون چيزي رو كه شما از اون شعر درك كرديد دقيقا منظور شاعر نبوده پس يا حرفهاي خودمون رو با اونها قاطي نكنيم اگه مي خوايم از شعرهاي اونها استفاده كنيم ديگه خودمون متن اضافه نكنيم بهش يعني اگه اطمينان داريم بهشون پس بذاريم به عهده خودشون! خلاصه مطلب اينكه هر چي بيشتر سعي كنيم خودمون بنويسيم هم بقيه بهتر مي فهمن كه چي مي خواستيم بگيم هم منظورمون رو واضح تر و شفاف تربيان مي كنيم .گرچه خود من هم اگه مقاله اي رو ببينم كه به تفكراتم نزديكه و مي تونه اونها رو بيان كنه يا شعري كه احساساتم رو متقل كنه حتما ازش استفاده مي كنم اما اينكه همه مطالبمون رو به اين صورت بنويسيم  وبلاگمون رو تبديل مي كنه به يك خبرگزاري يا دفتر شعر يا نهايتا تريبون آزادي براي ديگران پس سعي كنيم به قول روزنامه چي ها مطالب (( توليدي )) مون رو بيشتر كنيم . واي چقدر من مثل پدربزرگها حرف زدم توي اين مطلبم . چقدر احساس بزگي كردم دوباره . ببخشيد . اصلا فهميدين چي ميخواستم بگم ؟؟ .....

قبول دارم حق دارين.

+ نوشته شده در 23:8 توسط علی .
پنجشنبه یکم دی 1384
داستان تکراری همیشه

ترم اول:

              پسر: تمام تلاش و اراده و پشتکار خود را بسیج می کند و تمام استعدادهای خود را به کار می گیرد تا شاید بتواند جلب توجه کرده و نظر تعدادی از دخترهای هم ورودی را به خود جلب نماید . اما متاسفانه یا خوشبختانه او در همه چیز خیلی ساده و صادق است و آدم ساده و صادق هم که...          

              دختر: او هم متوجه شرایط نیست و برای ارضای حس کنجکاوی هم که شده سعی دارد نظر تعدادی از پسرها را به خود جلب کند . او خودش را خیلی بالاتر از دخترها و پسرهای هم ورودی اش می داند.

ترم دوم: 

             پسر : برای اینکه جلوی بقیه کم نیاورد ممکن است خیلی کارها بکند که به آنها هیچ اعتقادی ندارد . از بین دخترها به یک نفر بیشتر نزدیک شده .

            دختر : همه چیز را برای خودش توجیه میکند تا به خودش بقبولاند که رابطه اش با پسر تنها رابطه یک همکلاسی با همکلاسی است نه کمتر و نه بیشتر و سعی میکند (فقط سعی می کند ) که رابطه اش با همه یکجور باشد یعنی با سایرین هم مثل او رفتار کند .

ترم سوم:

           پسر : حالا همه می دانند که او با فلانی دوست است و از این لذت هم می برد که توانسته نظر دختر را به خودش جلب نماید وضمنا همه هم این را می دانند. کم کم احساس می کند که خیلی هم به او علاقه مند است .

          دختر: او هم از اینکه کسی را پیدا کرده تا ساعتهایش را با او بگذراند بسیار خوشحال است کمکم بیشتر به پسر اعتماد میکند و چیزهای بیشتری از خودش به پسر می گوید (کمکم سفره دلش را باز می کند)

ترم چهارم :

          پسر : آغاز مشکلات فلسفی او با خودش . کم کم با خود فکر می کند که آیا اشتباه نکرده ؟

         دختر : هر چه می گذرد علاقه اش نسبت به پسر بیشتر می شود و احساس می کند به او نزدیک تر شده است . کم کم احساس می کند که بدون او نمی تواند زندگی کند .

ترم پنجم :

          پسر : هر چه می گذرد بیشتر به عیوب رفتاری اخلاقی و تفاوتهای اساسی خود با دختر پی می برد . از طرفی روز به عذاب وجدان وتناقضات اساسی اش با خودش بیشتر می شود و احساس می کند راه کاملا اشتباهی را در پیش گرفته است .سعی می کند کمتر با دخترباشد .

         دختر: متوجه تغیر های رفتاری پسر می شود ولی سعی می کند بیشتر خودش را به او نزدیک کند و در این راه از هر حربه ای استفاده میکند . سعی می کند ساعات یشتری با پسر باشد.

ترم ششم:

           پسر : وقتی ورودی های جدید را می بیند تازه متوجه می شود اگر به عنوان شریک آینده خواسته باشد به دختر نگاه کند برای انتخاب او هیچ معیاری را در نظر نگرفته . بسیار کلافه است ولی از دستش هیچ کاری بر نمی آید و نمی داند که چگونه باید خود را از این شرایط خلاص کند . وضع درسی اش نیز افتضاح شده .

         دختر : متوجه کم محلی ها و بد اخلاقی های پسر میشود اما همه او را به نام فلانی می شناسند . پس چاره ای جز ادامه ندارد . با وجود بدرفتاری هایی که پسر با او می کند باز هم ادامه می دهد . درس راهم کاملا ول کرده .

ترم هفتم :

           پسر : دیگر تحملش تمام شده . از طرفی دختر از او می خواهد که به جز او برای هیچ چیز دیگری وقت نگذارد و از طرفی هم در گیری هایش با خودش چند برابر شده است . رو به دیوانگی می گذارد و احتمالا دیگر در هفته یکی دو روز آن هم برای چند ساعت بیشتر به دانشگاه نمی آید .

         دختر : از هر حربه ای برای تغیرنظرات پسر استفاده می کند از گریه  گرفته تا ... بنابراین در این مدت اتفاقات بسیار بدی هم ممکن است بیفتد که  نه تها کمکی به دختر نمی کند بلکه بر وخامت اوضاع هم می افزاید ولی فایده ای برای او ندارد . احتمالابرای بار دوم یا سوم هم مشروط شده و از طرف خانواده هم تحت فشار است . دردش را هم برای هیچ کس نمی تواند بگوید و در تنهایی و غصه بدترین روزهای عمرش را می گذراند .

ترم هشتم :

          پسر: از همه کس و همه چیز بیزار است . از طرفی از روی دختر خجالت می کشد و نمی تواند چشم در چشم او بنگرد و از طرفی نیز هیچ جوری نمی تواند با خودش کنار بیاید .

         دختر : واقعا قابل توصیف نیست .

آری داستان بالا داستانی تکراری است که بارها و بارها آن را به چشم دیده ام و عذاب کشیده ام .قصدم از بیان مطلب بالا نه بحث روانشانسی بود نه نصیحت های پدرانه و نه توصیه های اخلاقی که اگر بنا به نصیحت باشد من خود به آن بسیار محتاج ترم. هدفم صرفا بیان تجربه ای بود که بارها و بارها به انحائ مختلف آن را مشاهده کرده ام. متاسفانه یا خو شبختانه به سبب خصوصیات اخلاقی که دارم بچه ها خیلی زود به من اطمینان می کنند و حرفهای دلشان را برایم می  زنند . و داستان گونه یا تجربه فوق تلفیقی از ده ها موردی بود که از دوستانم در درددلهایشان شنیده ام . جالب اینجاست که هر چه قد در مراحل اولیه به آنها پایان داستان را میگویم (البته به جز یکی دو مورد) خودشان را متفاوت از بقیه احساس می کنند و تا خودشان این تجربه را کس نکرده اند و سرشان به سنگ نخورده باور نمی کند که به این روز خواهند افتاد. خلاصه در طول این ۴ - ۵ سالی که از زندگی ام در دانشگاه یا بهتر بگویم در دانشکده فیزیک می گذرد بسیار از این موارد دیده ام که شاید روایتی متفاوت از داستان فوق داشته و یا حتی جای دختر و پسر در داستان جابجا بوده اما همگی نتایج مشابهی داشته اند که آن هم به هدر رفتن قسمت عمده ای از بهترین سالهای عمر و انرژی دوستانی بوده که هر کدام دارای پتانسیل های بسیار بالایی در زمینه های مختلف بوده اند . میزان این خسارت نیز به معقول بودن یا نبودن یا می توانیم بگوییم به احساسی بر خورد کردن یا نکردن طرفین در آن داشته به طوری که گاه پروسه ذکر شده در داستان یا تجربه بالا ظرف یکی دو ترم اتفاق افتاده و با تعقل طرفین یا حداقل یکی از طرفین قل از خسارات جدی ماجرا خاتمه یافته اما گاهی هم ....  جالب اینجاست که یشتر این اتفاقات و بیشترین این ضربا به دوگروه بچه های مذهبی تر و همچنین بچه های به اصطلاح مثبت تر می خورد . چون برای مثال بچه های مذهبی تر حتی بعد از اتمام ماجرا هیچ گاه با خود کنار نخواهند آمد و دائما دچار مشکل خواهند بود .خوب مثل اینکه از بحث پرت شدم خلاصه هدف من از نوشتن این مطلب آن بود که اولا به آن دسته از دوستانی که در حال حاضر در درون این پروسه قرار داند شاید اندکی به فکر فرو روند ودر شیوه های برخوردشان تجدید نظری کنند ثانیا از شما یی که مطلب را می خوانید کمک می خواهم که به نظر شما در این موارد چگونه باید برخورد کرد. من تنها راهی که در حال حاضر انجام میدهم استفاده از پتانسیلهای بچه ها در جهت انجام کارهای گروهی در انجمن جهت جلوگیری از دو نفره شدن جمع هاست شما چه پیشنهادی دارید؟  

  

 

+ نوشته شده در 23:35 توسط علی .