وقتی که همه دارن نگات می کنن انگار نه انگار هر غلطی دلت می خواد می کنی
و اون موقعی که هیچکی نگات نمی کنه فکر می کنی همه دارن نگات می کنن!
حالیته؟
سرت و بالا بگير!
حتا اكه اين همه سايه سر به زير ،
آرزوهات سرسري بگيرن !
سرت و بالا بگير!
حتا اگه جوابش
يه سنگ باشه و
يه زخم
چن تا بخيه!
سرت و بالا بگير!
حتا اگه بدوني با اين كار ،
وزنش چن برابر مي شه و
كمكم رو شونه هات سنگيني ميكنه!
سرت و بالا بگير!
آدماي سر به زير ،
بين دو تا پاشون پي آزادي مي گردن!
سرت و بالا بگير!
خیلی بده که آدم همون کارایی رو بکنه که تا چند وقت پیش ازشون متنفر بود
خیلی بده که بشی مثل همه آدمهای روزمره و عادت زده دیگه
خیلی بده
خیلی بده
اما اینجوریه دیگه چون خودت خواستی
لباسام ازم گرفتن،
موهام،
عينكم،
كيف پولم كه كارتنك بسته بود !
ساعتو خودنويسم ،
حتي اون گردن بندي رو كه تو بهم داده بودي !
همه رو ازم گرفتن و بعدش،
هلم دادن تو يه دخمه تنگ و تار!
اما اين راز بين خودمون بمونه :
روياهام هنوز همراهمن!
مثل آواز،
تو حنجره ي گنجشكاي اونور ديوار !
مثل ساس ،
توي اين پتوي كهنه ي سربازي !
اگه این آیه هم نبود نمی دونستم دیگه با چی باید به خودم ثابت می کردم که (( انسان )) هستم!!!
|
دست از طلب ندارم تا کام دل بر آید
دلم گرفته خیلی خیلی
شيهه
تو ولايت مختومقلي
وقتي مي خوان اسباي وحشي رو رام كنن
بعضي از اونا
خودشون زمين مي زنن
نفسشون تو سينه حبس مي كنن
تا بميرن !
ميميرن اما ،
اسير زين يراق آدما نميشن !
اما خود آدما ،
هنوز رو خشت نيفتاده
مي رن زير يراق پدرا و پدرخونده ها !
نمي دونم چرا هر وبلاگي رو كه باز ميكني حس مي كني كه همون چيزايي رو ميخوني كه توي خيلي از وبلاگهاي ديگه هم همين چيز ها رو قبلا توي وبلاگهاي ديگه خوندي . نمي فهمم درسته كه نوشتن يه راه خيلي خوب براي خالي شدن آدمه و شايد تنها دليل خودم هم براي نوشتن همينه و اين هم درست كه ولاگ هر شخصي ميتونه يه جاي خيلي خوب براي نوشتن چيزهايي باشه كه روي دل آدم مونده ولي ديگه بعضي دوستان شورش رو در ميآرن ديگه و وقتي وبلاگشون رو باز مي كني فقط پره از شعرهاي عاشقان ي بعضا بدون حتي قافيه و رديفي كه براي فهميدن معناي بعضي هاشون حتي بايد چند روز وقت بگذاري و آخرش هم بفهمي كه شاعر!!! يا شاعره !!!! محترم هيچ منظور خاصي نداشته به جز خالي كردن يه عقده. بخشيد مي دونم كه الان خيلي داريد سعي مي كنيد كه بفهميد چي مي خوام بگم ولي متاسفانه نميدونم چيزي رو كه ميخوام بزنم دقيقا چي جوري بايد بگم ولش كن اصلا . بگذريم . از طرفي ديگر متاسفانه يه چند تا از اين شاعر ها ي ايراني مثل جناب حافظ و مولانا بزرگترين خيانت رو به ما ايراني ها كردن!! و احساسات مختلفي كه ما توي برهه هاي مختلف زندگي مون مي تونيم داشته باشيم رو خيلي دقيق و واضح و خلاصه به بهترين وجه توصيف كردن و ما احساس مي كنيم شايد حرفي كه ما مي خواستيم بزنيم رو خيلي بهتر از خودمون گفتنند اما توجه كنيد كه اولا شايد اون چيزي رو كه شما از اون شعر درك كرديد دقيقا منظور شاعر نبوده پس يا حرفهاي خودمون رو با اونها قاطي نكنيم اگه مي خوايم از شعرهاي اونها استفاده كنيم ديگه خودمون متن اضافه نكنيم بهش يعني اگه اطمينان داريم بهشون پس بذاريم به عهده خودشون! خلاصه مطلب اينكه هر چي بيشتر سعي كنيم خودمون بنويسيم هم بقيه بهتر مي فهمن كه چي مي خواستيم بگيم هم منظورمون رو واضح تر و شفاف تربيان مي كنيم .گرچه خود من هم اگه مقاله اي رو ببينم كه به تفكراتم نزديكه و مي تونه اونها رو بيان كنه يا شعري كه احساساتم رو متقل كنه حتما ازش استفاده مي كنم اما اينكه همه مطالبمون رو به اين صورت بنويسيم وبلاگمون رو تبديل مي كنه به يك خبرگزاري يا دفتر شعر يا نهايتا تريبون آزادي براي ديگران پس سعي كنيم به قول روزنامه چي ها مطالب (( توليدي )) مون رو بيشتر كنيم . واي چقدر من مثل پدربزرگها حرف زدم توي اين مطلبم . چقدر احساس بزگي كردم دوباره . ببخشيد . اصلا فهميدين چي ميخواستم بگم ؟؟ .....
قبول دارم حق دارين.
ترم اول:
پسر: تمام تلاش و اراده و پشتکار خود را بسیج می کند و تمام استعدادهای خود را به کار می گیرد تا شاید بتواند جلب توجه کرده و نظر تعدادی از دخترهای هم ورودی را به خود جلب نماید . اما متاسفانه یا خوشبختانه او در همه چیز خیلی ساده و صادق است و آدم ساده و صادق هم که...
دختر: او هم متوجه شرایط نیست و برای ارضای حس کنجکاوی هم که شده سعی دارد نظر تعدادی از پسرها را به خود جلب کند . او خودش را خیلی بالاتر از دخترها و پسرهای هم ورودی اش می داند.
ترم دوم:
پسر : برای اینکه جلوی بقیه کم نیاورد ممکن است خیلی کارها بکند که به آنها هیچ اعتقادی ندارد . از بین دخترها به یک نفر بیشتر نزدیک شده .
دختر : همه چیز را برای خودش توجیه میکند تا به خودش بقبولاند که رابطه اش با پسر تنها رابطه یک همکلاسی با همکلاسی است نه کمتر و نه بیشتر و سعی میکند (فقط سعی می کند ) که رابطه اش با همه یکجور باشد یعنی با سایرین هم مثل او رفتار کند .
ترم سوم:
پسر : حالا همه می دانند که او با فلانی دوست است و از این لذت هم می برد که توانسته نظر دختر را به خودش جلب نماید وضمنا همه هم این را می دانند. کم کم احساس می کند که خیلی هم به او علاقه مند است .
دختر: او هم از اینکه کسی را پیدا کرده تا ساعتهایش را با او بگذراند بسیار خوشحال است کمکم بیشتر به پسر اعتماد میکند و چیزهای بیشتری از خودش به پسر می گوید (کمکم سفره دلش را باز می کند)
ترم چهارم :
پسر : آغاز مشکلات فلسفی او با خودش . کم کم با خود فکر می کند که آیا اشتباه نکرده ؟
دختر : هر چه می گذرد علاقه اش نسبت به پسر بیشتر می شود و احساس می کند به او نزدیک تر شده است . کم کم احساس می کند که بدون او نمی تواند زندگی کند .
ترم پنجم :
پسر : هر چه می گذرد بیشتر به عیوب رفتاری اخلاقی و تفاوتهای اساسی خود با دختر پی می برد . از طرفی روز به عذاب وجدان وتناقضات اساسی اش با خودش بیشتر می شود و احساس می کند راه کاملا اشتباهی را در پیش گرفته است .سعی می کند کمتر با دخترباشد .
دختر: متوجه تغیر های رفتاری پسر می شود ولی سعی می کند بیشتر خودش را به او نزدیک کند و در این راه از هر حربه ای استفاده میکند . سعی می کند ساعات یشتری با پسر باشد.
ترم ششم:
پسر : وقتی ورودی های جدید را می بیند تازه متوجه می شود اگر به عنوان شریک آینده خواسته باشد به دختر نگاه کند برای انتخاب او هیچ معیاری را در نظر نگرفته . بسیار کلافه است ولی از دستش هیچ کاری بر نمی آید و نمی داند که چگونه باید خود را از این شرایط خلاص کند . وضع درسی اش نیز افتضاح شده .
دختر : متوجه کم محلی ها و بد اخلاقی های پسر میشود اما همه او را به نام فلانی می شناسند . پس چاره ای جز ادامه ندارد . با وجود بدرفتاری هایی که پسر با او می کند باز هم ادامه می دهد . درس راهم کاملا ول کرده .
ترم هفتم :
پسر : دیگر تحملش تمام شده . از طرفی دختر از او می خواهد که به جز او برای هیچ چیز دیگری وقت نگذارد و از طرفی هم در گیری هایش با خودش چند برابر شده است . رو به دیوانگی می گذارد و احتمالا دیگر در هفته یکی دو روز آن هم برای چند ساعت بیشتر به دانشگاه نمی آید .
دختر : از هر حربه ای برای تغیرنظرات پسر استفاده می کند از گریه گرفته تا ... بنابراین در این مدت اتفاقات بسیار بدی هم ممکن است بیفتد که نه تها کمکی به دختر نمی کند بلکه بر وخامت اوضاع هم می افزاید ولی فایده ای برای او ندارد . احتمالابرای بار دوم یا سوم هم مشروط شده و از طرف خانواده هم تحت فشار است . دردش را هم برای هیچ کس نمی تواند بگوید و در تنهایی و غصه بدترین روزهای عمرش را می گذراند .
ترم هشتم :
پسر: از همه کس و همه چیز بیزار است . از طرفی از روی دختر خجالت می کشد و نمی تواند چشم در چشم او بنگرد و از طرفی نیز هیچ جوری نمی تواند با خودش کنار بیاید .
دختر : واقعا قابل توصیف نیست .
آری داستان بالا داستانی تکراری است که بارها و بارها آن را به چشم دیده ام و عذاب کشیده ام .قصدم از بیان مطلب بالا نه بحث روانشانسی بود نه نصیحت های پدرانه و نه توصیه های اخلاقی که اگر بنا به نصیحت باشد من خود به آن بسیار محتاج ترم. هدفم صرفا بیان تجربه ای بود که بارها و بارها به انحائ مختلف آن را مشاهده کرده ام. متاسفانه یا خو شبختانه به سبب خصوصیات اخلاقی که دارم بچه ها خیلی زود به من اطمینان می کنند و حرفهای دلشان را برایم می زنند . و داستان گونه یا تجربه فوق تلفیقی از ده ها موردی بود که از دوستانم در درددلهایشان شنیده ام . جالب اینجاست که هر چه قد در مراحل اولیه به آنها پایان داستان را میگویم (البته به جز یکی دو مورد) خودشان را متفاوت از بقیه احساس می کنند و تا خودشان این تجربه را کس نکرده اند و سرشان به سنگ نخورده باور نمی کند که به این روز خواهند افتاد. خلاصه در طول این ۴ - ۵ سالی که از زندگی ام در دانشگاه یا بهتر بگویم در دانشکده فیزیک می گذرد بسیار از این موارد دیده ام که شاید روایتی متفاوت از داستان فوق داشته و یا حتی جای دختر و پسر در داستان جابجا بوده اما همگی نتایج مشابهی داشته اند که آن هم به هدر رفتن قسمت عمده ای از بهترین سالهای عمر و انرژی دوستانی بوده که هر کدام دارای پتانسیل های بسیار بالایی در زمینه های مختلف بوده اند . میزان این خسارت نیز به معقول بودن یا نبودن یا می توانیم بگوییم به احساسی بر خورد کردن یا نکردن طرفین در آن داشته به طوری که گاه پروسه ذکر شده در داستان یا تجربه بالا ظرف یکی دو ترم اتفاق افتاده و با تعقل طرفین یا حداقل یکی از طرفین قل از خسارات جدی ماجرا خاتمه یافته اما گاهی هم .... جالب اینجاست که یشتر این اتفاقات و بیشترین این ضربا به دوگروه بچه های مذهبی تر و همچنین بچه های به اصطلاح مثبت تر می خورد . چون برای مثال بچه های مذهبی تر حتی بعد از اتمام ماجرا هیچ گاه با خود کنار نخواهند آمد و دائما دچار مشکل خواهند بود .خوب مثل اینکه از بحث پرت شدم خلاصه هدف من از نوشتن این مطلب آن بود که اولا به آن دسته از دوستانی که در حال حاضر در درون این پروسه قرار داند شاید اندکی به فکر فرو روند ودر شیوه های برخوردشان تجدید نظری کنند ثانیا از شما یی که مطلب را می خوانید کمک می خواهم که به نظر شما در این موارد چگونه باید برخورد کرد. من تنها راهی که در حال حاضر انجام میدهم استفاده از پتانسیلهای بچه ها در جهت انجام کارهای گروهی در انجمن جهت جلوگیری از دو نفره شدن جمع هاست شما چه پیشنهادی دارید؟