تبليغاتX
همین جوری
همین جوری
یادداشتهای دیوانه ای رو به اضمحلال
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
این کامنت رو پسر خوب برای پست شازده کوچولو گذاشته بود که قسمت دیگری از همان کتاب است . با تشکر از کامنتشون متن رو اینجا می گذارم تا شما هم بخونید و لذت ببرید.

... روباه گفت :_سلام.

شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت :_سلام.

صدا گفت :_من اینجام، زیر درخت سیب....

شهریار کوچولو گفت :_کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت :_یک روباهم من.

شهریار کوچولو گفت :_بیا با من بازی کن نمی دانی چقدر دلم گرفته ...

روباه گفت :_نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر.

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:_معذرت می خواهم.

اما فکری کرد و پرسید :_اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:_ تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟

شهریار کوچولو گفت :_پی آدمها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:_آدم ها تفنگ دارن و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط تو همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شهریار کوچولو گفت:_نه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

روباه گفت:_چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

_ایجاد علاقهکردن؟

روباه گفت :_معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر تو منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه یی می شوی من برای تو.

شهریار کوچولو گفت:_ کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

....

+ نوشته شده در 21:3 توسط علی .
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
مرز و نقاب

- تنها مرزي كه حقيقت دارد مرگ است .از ماوراء آن خبر نداريم . اما كسي كه مرد ، مرده . از سرحد زندگي گذشته است . استحاله . شايد حشره اي چسبيده به سقفي – شايد گلي آويخته بر سر شاخه اي . مرزهاي ديگر هم در زندگي هستند اما تاريخ مرزها را محو مي كند يا به هم مي ريزد. مي شود به جاي تاريخ گفت : زمان يا زمانه . زمان مي گذ رد و مي گذرد تا آدمي به صورت يك خشت كهنه از بنيا مخروبه در مي آد و اين آخر خط است . بارها شده است كه رويدادهاي زندگي ما را به مرزهايي رسانده است . آيا همتش را داريم كه زندكي نويي پس از يك خط درست كشيده شده در پيش بگيريم و آدم ديگري بشويم و تصوير عميقي از انسانيت براي خودمان بسازيم ؟ شك دارم . بيشتر ما از تغيير هراسانيم .

 

مرز و نقاب

سيمين دانشور

+ نوشته شده در 22:7 توسط علی .
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
حق این است که پشت نیرنگ های کوچک آدمها پی به محبت شان ببریم .

                                                                                                شازده کوچولو ٬ اگزوپری

+ نوشته شده در 20:57 توسط علی .
شنبه هفتم اردیبهشت 1387
گفتی غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟

شیرین من ٬ برای غزل شورو حال کو ؟

+ نوشته شده در 19:35 توسط علی .
جمعه ششم اردیبهشت 1387
موجیم...

شنیدم که قبل از عید ۴   ۵  بار رفته ای بازپرسی گفته اند هر کاری از بچگی کرده ای بنویس ٬ گفتم شاید این بار دیگه آدم شی و شاید حداقل کمی محتاط تر . اما این پستت رو که خوندم برگشتم به همون روزها و دیدم نه درسته که دلت گرفته اما هنوز هم همونیه که واقعا معتقد بود

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست .

نه. نبايد فكر كنم. برا معدم بده... دكتر گفته ..بايد فراموش كنم ...حاجي ديشب مي گفت چرا هر شب بيداري؟ آره .بايد بتونم بخوابم ...بايد خودم رو بزنم به خريت ، نفهمي ، ‌ جهالت! بايد گوسفند بود و زنده ماند...نمي دونم چي خوندم كه اين جوري شدم ... مامانم گفته بود حق ندارم ديگه روزنامه بخرم ولي امروز خريدم . تازه سايتها رو گذاشتن برا مايي كه بايد يواشكي بفهميم ...ولي نفهميدم چي خوندم ...نوشته بود امروز باقي مي ره زندان؟ ...بيچاره باقي ...اون شب كه ديدمش چقدر شاد شدم كه اومده مرخصي ...يادم مي آد اون روز برا جلسشون تو دانشكده چه كلكي سوار كرديم و البته چه فحشي از دروديان خوردم ...گفت وحيد مارمولك! چه صفت برازنده اي! آره. مارمولك هم بوديم بد نبود. هرچي بوديم از ايني كه هستيم بهتر بود...الان خريم؟ يا خوك؟ يا گاو؟ نيم ساعت پيش يكي گفت فلاني گفته تو اين قدر فكر مي كني؟ ‌بهش گفتم خوب اگه فكر نكنيم كه آونوقت چه جوري آدميم؟ ....يادم به چي افتاد اين جوري شدم نمي دونم ...فقط الان اسيدا رو خوب احساس مي كنم ..فكر مي كنم وجودم داره اسيد ترشح مي كنه ... نبايد بكنه؟ ... اسيد كه هيچي بايد به اين حال و روزمون خون گريه كنيم ... نوشته كاشي رو خوندم كه اين جوري شدم؟ نوشته بود گاهي بايد جمعي دور هم بنشينيم و گريه كنيم .گاهی ضرورت داره چندان شرافت جمعی داشته باشیم که دل جمعی‌مان بگیره. با حلقوم جمعی گریه کنیم...نمي دونم چي بود... قطعي شدن حكم 2.5 زندان براي بچه هاي اميركبير؟... نامه شيرين عبادي؟ ..خودكشي يه دختر در اثر نمره بدش تو كنكور آزمايشي ... يا مرگ دهها نفر توي يه انفجار....چي بود؟ احضار دهها دانشجو تو جاهاي مختلف ؟‌ توقيف نشريات سينمايي؟ چي بود؟‌حرفاي قابل ؟ بيچاره قابل ...به ما قول سخنراني هم داد...تو چهلم بورقاني ديدمش گفت سياسي نباشه مي آم ...گفتم نه رو موضوعاي ديني ، عقيدتي مي ذاريم ... من خوش خيال بودم كه بهش پيشنهاد دادم يا اون كه قبول كرد؟‌ نمي دونم چرا اين روزا خيلي راحت اين چيزا رو مي پذيريم ...يادم مي آد به اون روزي كه كديور رو زنداني كردند. يادم مي ياد به اون سالا ...انگار هزار سال گذشته به ذهنم مي رسه چرا هيچ دانشجويي نگفت ما رو هم زندان كنيد چون مثل قابل و باقي فكر مي كنيم؟

 

+ نوشته شده در 12:45 توسط علی .
شنبه سی و یکم فروردین 1387
قوانین نانوشته
احساس می کنم قدیم تر ها آدمها خیلی بیشتر پایبند به قوانین نا نوشته بودند ٬ انگار این قوانین مهمتر از قوانین نوشته شده بود یا اگر بهتر بخواهم بگویم شاید با اهمیت تر و با ارزش تر .

ولی حالا مثل اینکه همه چی باید گفته و نوشته شود تا آدمها خود را ملزم به انجامش بپندارند .

+ نوشته شده در 21:48 توسط علی .
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

قومی متفکرند اندر ره دین
قومي به گمان فتاده در راه يقين
مي‌ترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كه اي بي خبران راه نه آن است و نه اين


+ نوشته شده در 13:24 توسط علی .
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
هر جا ملت است آنجا مجلس است ( دکتر مصدق )
دو تا مطلب دیدم که حیفم آمد نخوانید .

مطلب اول آخرین نطق اکبر اعلمی در مجلس بود .

در جائی خواندم که "آزادی از عدالت زاده و با اندیشه سروده میشود، با دیوار شعر و با زندان فریاد می شود، با بیگانه باطل و با استبداد تکه ای نان می شود. آزادی اگر حق است گرفتنی است و اگر هزینه دارد پرداختنی است.

متن کامل را اینجا بخوانید.

مطلب دوم هم یک کار آماری روی تعداد آرای انتخابات مجلس بود . گر چه نتیجه گیری اش را قبول ندارم. فکر می کنم با استفاده از همین آمار می شود به وضوح دید که اگز همه شرکت می کردیم به راحتی می شد برنده باشیم ٬ وقتی میانگین آرای انتخاب شدگان قطعی حدود ۵/۴ درصد کل واجدین شرایط است.

این مطلب را نیز اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در 12:53 توسط علی .
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
مردمان این دیار
مردمان ِ این دیار ساده اند- عشق ِ من!-
و سادگی برادر حماقت است!

به پاسبانی ِ کشتِ خود از آسیب منقارها
مترسکی از چوب ُ‌ پوشال بر می افرازند
و آن سوی فرار ِ کلاغان
به زانو درمی ایند در مقابل ِ هیولای دست ساز ِ خویش
تا سُنبُله های زَرْرَنگ را
- که حاصل ِ رنج روزُ ماهند-
به شکرانه ی دفع شر به شعله ها بسپارند
و حق گذار ِ حامی ِ چوبین ِ خویش باشند!

دریغا که دشنه های خونْ ریز
به معجزه ی مشتی تخته از دریدن باز نمی مانند
و اسماعیل ها بر قدم های خویش به مسلخ می روند
بی که سراب رسالت پدرانشان را
شک روا دارند!

آری!
مردمان این دیار ساده اند
و سادگی برادر مرگ است

                                                                                             یغما

 

+ نوشته شده در 22:33 توسط علی .
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
به همین سادگی ...
نمی دونم چرا بعد از خوندن این پیامک !! اینقدر ذوق کردم. شاید به خاطر اینکه مدتها بود آدمها ...

بگذریم ٬ می نویسمش ٬ احتمالا خودتون می فهمید چرا ...

نه چه زحمتی ... نشریه مال همه مونه . من خودم دوست دارم برا نشریه مون کار انجام بدم.

 

+ نوشته شده در 20:9 توسط علی .


آهنگ:نسل سوخته كاوه يغمايي