... روباه گفت :_سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید . با وجود این با ادب تمام گفت :_سلام.
صدا گفت :_من اینجام، زیر درخت سیب....
شهریار کوچولو گفت :_کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت :_یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت :_بیا با من بازی کن نمی دانی چقدر دلم گرفته ...
روباه گفت :_نمی توانم بات بازی کنم . هنوز اهلیم نکرده اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت:_معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسید :_اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:_ تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟
شهریار کوچولو گفت :_پی آدمها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت:_آدم ها تفنگ دارن و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط تو همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:_نه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت:_چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
_ایجاد علاقهکردن؟
روباه گفت :_معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر تو منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم.تو برای من میان همه ی عالم موجود یگانه یی می شوی من برای تو.
شهریار کوچولو گفت:_ کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
....
- تنها مرزي كه حقيقت دارد مرگ است .از ماوراء آن خبر نداريم . اما كسي كه مرد ، مرده . از سرحد زندگي گذشته است . استحاله . شايد حشره اي چسبيده به سقفي – شايد گلي آويخته بر سر شاخه اي . مرزهاي ديگر هم در زندگي هستند اما تاريخ مرزها را محو مي كند يا به هم مي ريزد. مي شود به جاي تاريخ گفت : زمان يا زمانه . زمان مي گذ رد و مي گذرد تا آدمي به صورت يك خشت كهنه از بنيا مخروبه در مي آد و اين آخر خط است . بارها شده است كه رويدادهاي زندگي ما را به مرزهايي رسانده است . آيا همتش را داريم كه زندكي نويي پس از يك خط درست كشيده شده در پيش بگيريم و آدم ديگري بشويم و تصوير عميقي از انسانيت براي خودمان بسازيم ؟ شك دارم . بيشتر ما از تغيير هراسانيم .
مرز و نقاب
سيمين دانشور
شازده کوچولو ٬ اگزوپری
شنیدم که قبل از عید ۴ ۵ بار رفته ای بازپرسی گفته اند هر کاری از بچگی کرده ای بنویس ٬ گفتم شاید این بار دیگه آدم شی و شاید حداقل کمی محتاط تر . اما این پستت رو که خوندم برگشتم به همون روزها و دیدم نه درسته که دلت گرفته اما هنوز هم همونیه که واقعا معتقد بود
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست .
نه. نبايد فكر كنم. برا معدم بده... دكتر گفته ..بايد فراموش كنم ...حاجي ديشب مي گفت چرا هر شب بيداري؟ آره .بايد بتونم بخوابم ...بايد خودم رو بزنم به خريت ، نفهمي ، جهالت! بايد گوسفند بود و زنده ماند...نمي دونم چي خوندم كه اين جوري شدم ... مامانم گفته بود حق ندارم ديگه روزنامه بخرم ولي امروز خريدم . تازه سايتها رو گذاشتن برا مايي كه بايد يواشكي بفهميم ...ولي نفهميدم چي خوندم ...نوشته بود امروز باقي مي ره زندان؟ ...بيچاره باقي ...اون شب كه ديدمش چقدر شاد شدم كه اومده مرخصي ...يادم مي آد اون روز برا جلسشون تو دانشكده چه كلكي سوار كرديم و البته چه فحشي از دروديان خوردم ...گفت وحيد مارمولك! چه صفت برازنده اي! آره. مارمولك هم بوديم بد نبود. هرچي بوديم از ايني كه هستيم بهتر بود...الان خريم؟ يا خوك؟ يا گاو؟ نيم ساعت پيش يكي گفت فلاني گفته تو اين قدر فكر مي كني؟ بهش گفتم خوب اگه فكر نكنيم كه آونوقت چه جوري آدميم؟ ....يادم به چي افتاد اين جوري شدم نمي دونم ...فقط الان اسيدا رو خوب احساس مي كنم ..فكر مي كنم وجودم داره اسيد ترشح مي كنه ... نبايد بكنه؟ ... اسيد كه هيچي بايد به اين حال و روزمون خون گريه كنيم ... نوشته كاشي رو خوندم كه اين جوري شدم؟ نوشته بود گاهي بايد جمعي دور هم بنشينيم و گريه كنيم .گاهی ضرورت داره چندان شرافت جمعی داشته باشیم که دل جمعیمان بگیره. با حلقوم جمعی گریه کنیم...نمي دونم چي بود... قطعي شدن حكم 2.5 زندان براي بچه هاي اميركبير؟... نامه شيرين عبادي؟ ..خودكشي يه دختر در اثر نمره بدش تو كنكور آزمايشي ... يا مرگ دهها نفر توي يه انفجار....چي بود؟ احضار دهها دانشجو تو جاهاي مختلف ؟ توقيف نشريات سينمايي؟ چي بود؟حرفاي قابل ؟ بيچاره قابل ...به ما قول سخنراني هم داد...تو چهلم بورقاني ديدمش گفت سياسي نباشه مي آم ...گفتم نه رو موضوعاي ديني ، عقيدتي مي ذاريم ... من خوش خيال بودم كه بهش پيشنهاد دادم يا اون كه قبول كرد؟ نمي دونم چرا اين روزا خيلي راحت اين چيزا رو مي پذيريم ...يادم مي آد به اون روزي كه كديور رو زنداني كردند. يادم مي ياد به اون سالا ...انگار هزار سال گذشته به ذهنم مي رسه چرا هيچ دانشجويي نگفت ما رو هم زندان كنيد چون مثل قابل و باقي فكر مي كنيم؟
ولی حالا مثل اینکه همه چی باید گفته و نوشته شود تا آدمها خود را ملزم به انجامش بپندارند .
قومی متفکرند اندر ره دین
قومي به گمان فتاده در راه يقين
ميترسم از آنكه بانگ آيد روزي
كه اي بي خبران راه نه آن است و نه اين

مطلب اول آخرین نطق اکبر اعلمی در مجلس بود .
در جائی خواندم که "آزادی از عدالت زاده و با اندیشه سروده میشود، با دیوار شعر و با زندان فریاد می شود، با بیگانه باطل و با استبداد تکه ای نان می شود. آزادی اگر حق است گرفتنی است و اگر هزینه دارد پرداختنی است.
متن کامل را اینجا بخوانید.
مطلب دوم هم یک کار آماری روی تعداد آرای انتخابات مجلس بود . گر چه نتیجه گیری اش را قبول ندارم. فکر می کنم با استفاده از همین آمار می شود به وضوح دید که اگز همه شرکت می کردیم به راحتی می شد برنده باشیم ٬ وقتی میانگین آرای انتخاب شدگان قطعی حدود ۵/۴ درصد کل واجدین شرایط است.
این مطلب را نیز اینجا بخوانید.
یغما
بگذریم ٬ می نویسمش ٬ احتمالا خودتون می فهمید چرا ...
نه چه زحمتی ... نشریه مال همه مونه . من خودم دوست دارم برا نشریه مون کار انجام بدم.