ایام شباب است شراب اولی تر
با سبز خطان بادهی ناب اولی تر
عالم همه سر به سر رباطیست خراب
در جای خراب هم خراب اولی تر
پی نوشت : به دوستی که کامنت های بسیار آشکار و نهان می گذارند : به زودی در مورد شما هم خواهم نوشت .
...
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم ٫
همه آن است که یقین ندارم که نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش .
*
ای دوست نه هر چه درست و صواب بوُد روا بود که بگویند ...
و نباید در بحری افکنم خویش را ٬ که ساحلش بدید نبود
و چیز ها نویسم بی خود ٬ که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور .
ای دوست می ترسم وجای ترس است از مکر سرنوشت ...
*
حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم
که این که می نویسم راه سعادت است که می روم یا راه شقاوت
و حقا نمی دانم که این که می نویسم طاعت است یا معصیت
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی
*
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم ٬ رنجور شوم از آن به غایت
و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم
چون احوال عاشقان نویسم نشاید ٬ چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید
و هر چه نویسم هم نشاید ٬ و اگر هیچ ننویسم هم نشاید ٬
و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید
و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید
عین القضات همدانی
هرچند سهم ما
آميزه اي ز سرزنش و ريشخند بود
حق با صداي توست
بايد بلند بود .
عبدالجبار کاکایی
یادگرفته ام که:
1- با"احمق" بحث نکنم وبگذارم دردنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.
2- با"وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن ندارد وروحم راتباه میسازد.
3- از"حسود" دوری کنم چون حتی اگردنیاراهم به او تقدیم کنم بازهم ازمن بیزارخواهدبود.
4- "تنهایی" را به بودن در جمعی که به ان تعلق ندارم ترجیح دهم...
«چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه می بندند
بگو به باد که
ما با آفتاب زاده شديم
و با آفتاب طلوع خواهيم کرد»
می خواهیم تعطیلش کنیم چون وقتی نمی توان نوشت چه فرقی دارد بود و نبودش اما دلمان نمی آید.